eitaa logo
سبزِ متمایل به نارنجی.
190 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
172 ویدیو
4 فایل
اسطوره‌ی بی‌ثباتیِ احوال؟ •• اینجا می‌گویم؛ اما مخاطب شخص دیگری‌ست!" •° از خودت بگو :) https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_u5vzka&btn=سلام:)
مشاهده در ایتا
دانلود
اگه نقاشی بود.. :) از دلایل پیشرفت نقاشیم:
عین چی از تاریکی و حشرات می‌ترسم. اومدم مثلا یکم بیدار بمونم درس بخونم، ولی هربار با کوچکترین صدایی سه متر می‌پرم هوا و سکته می‌کنم. تمام مدت حشره‌هه رو نگاه می‌کردم که اگه اومد این طرف فرار کنم.
الانم دارم برای حفظ سلامت روانم می‌خوابم.
غمگینم.
اه. چقد غر می‌زنم. خسته شدم.
هدایت شده از 𝐃𝐈𝐀𝐋𝐄𝐂𝐓𝐈𝐂
✉️تقدیمی شماره هفت: خریداران انگور ----- چهار نفر که هر کدام زبان خاصی داشتند به جایی آمدند . شخصی یک دِرَم پول به آنها داد که چیزی برای خود بخرند . آنکه فارس زبان بود گفت : برویم با این پول ، انگور بخریم . عرب زبان گفت : انگور دیگر چیست ؟ من عِنَب ( = انگور ) می خواهم . آنکه رومی بود گفت : من نه انگور می خواهم و نه عِنَب ، من فقط استافیل ( = انگور ) می خواهم . ----- چار کس را داد مردی یک درم آن یکی گفت این به انگوری دهم آن یکی دیگر عرب بُد گفت لا من عِنب خواهم نه انگور ای دغا آن یکی ترکی بُد و گفت این بنم من نمی‌خواهم عنب، خواهم ازم آن یکی رومی بگفت این قیل را تَرک کن خواهیم استافیل را در تنازع آن نفر جنگی شدند که ز سِرّ نامها غافل بُدند ----- و آنکه ترک زبان بود گفت : این حرف ها را بگذارید کنار ، من نه انگور می خواهم و نه عِنَب و نه استافیل . باید برویم ازوم ( = انگور ) بخریم و بخوریم . سرانجام حکیمی که به چهار زبان آگاهی داشت به آنها فهماند که همۀ شما یک چیز را می خواهید منتهی با الفاظِ مختلف ، در نتیجه اختلاف آنها رفع شد . ----- صاحب سِرّی عزیزی، صد زبان گر بدی آنجا بدادی صلحشان پس بگفتی او که من زین یک درم آرزوی جمله‌تان را می‌دهم چونک بسپارید دل را بی دغل این درمتان می‌کند چندین عمل یک درمتان می‌شود چار المراد چار دشمن می‌شود یک ز اتحاد گفت هر یکتان دهد جنگ و فراق گفت من آرد شما را اتفاق پس شما خاموش باشید انصتوا تا زبانتان من شوم در گفت و گو ----- مولانا می‌خواست نشون بده که بیشتر دعواها و اختلاف‌هایی که بین آدم‌ها پیش میاد، از ناآگاهی و ناتوانی در فهم زبان و نگاه همدیگه‌ست. اون چهار نفر هرکدوم یه واژه متفاوت برای «انگور» داشتن، ولی در اصل همه‌شون یه چیز می‌خواستن. چون نمی‌تونستن حرف همو بفهمن، به جای همکاری، وارد نزاع شدن. مولانا با این داستان می‌خواست بگه که انسان‌ها در عمق وجودشون یکی‌ان، ولی ظاهر و زبانشون فرق داره. اگر کسی پیدا بشه که بتونه زبان دل‌ها رو بفهمه، مثل اون مرد دانا، می‌تونه صلح و تفاهم بیاره. این حکایت یه دعوته به فهم، به همدلی، و به عبور از سطح به عمق. مولانا می‌گه: حقیقت یکیه، ولی راه‌های رسیدن بهش متفاوته. اگه فقط به واژه‌ها بچسبیم، حقیقت رو گم می‌کنیم. ---------- برای سبز متمایل به نارنجی
بچه‌ها می‌دونم که الان شب نیست. ولی کسی خبری از دب اکبر نداره؟ چند شبه تو آسمون نمی‌بینمش.
هدایت شده از 𝐃𝐈𝐀𝐋𝐄𝐂𝐓𝐈𝐂
من با همه بحث میکنم اما نه در واقعیت بلکه در ذهنم
حرم حضرت معصومه یادتون بودم.