بچهها میدونم که الان شب نیست. ولی کسی خبری از دب اکبر نداره؟ چند شبه تو آسمون نمیبینمش.
هدایت شده از 𝐃𝐈𝐀𝐋𝐄𝐂𝐓𝐈𝐂
من با همه بحث میکنم اما نه در واقعیت بلکه در ذهنم
سبزِ متمایل به نارنجی.
از صبح که رفتم مدرسه، تازه شاید یک ساعته اومدم خونه. وقتی وارد خونه شدم و دیدم هوا تاریک شده و کولر
امروز صبح که از خواب پا شدم دیدم کولر روشن نیست. انگار بوی مهر پیچیده تو خونه. حس صبح پنجشنبهای رو دارم که میخواستم تا لنگ ظهر بخوابم ولی خانواده سر و صدا کردن و بیدار شدم. الانم باید بشینم سر درسام چون غروب میخوایم بریم روستا.
سرم درد میکنه. اعصابم خورده. ولی باید ادامه بدم. فرار راه درستی نیست.