.
قربون پشم های دماغت بشم مشتی 🥰🥰
چشمانت مثل چراغی روشن در شبهای سردم است، دامن نگاهت آرامش را به جان میآورَد. هر بار که به چشمانت خیره میشوم، دنیا آرام میشود و صدای قلبم به آهنگِ آشنا مینشیند. نفست اکسیژنم است، اما نه از آن اکسیژنِ روزمره؛ بلکه از همان اکسیژنی که روحم را به هوش میآورد و رویاهایم را زنده میکند. لبخندت، پلی است که فاصلهها را میشکند و مرا به خانهٔ دلم میرساند. صدای آرامِ نفسهایت مثل نغمهای است که به جانِ من تعلق دارد و هر بار تکرار میشود تا به نامِ تو آرام بگیرم. تو را در همهٔ ثانیههایم میخواهم، هرچند که زمان گاه از بودنِ تو میگذرد و من برای تو ایستادهام. وقتی دستهایت را میگیرم، دنیا به هماهنگیِ نفسهایمان میرسد و من حسِ امنیتِ تو را در وجودم حس میکنم. نگاهت به من میگوید که عشق، واقعیتِ سادهای است که به من آموختهای چهطور زندگی کنم. در کنار تو، هر چیز ساده مثلِ چایِ صبحگاهی یا نسیمِ بعد از باران، معنیِ بیشتری پیدا میکند. تو برایم آرامگاهِ دلِ عاشق و خانهٔ رویاهایم هستی. عشقِ تو، مثل شعلهای است که همیشه روشن میماند و هیچوقت خاموش نمیشود. با هر سطر از صدایت، قلبم به تپشِ آهنگِ وصلِ تو پاسخ میدهد. نفست برایم کلمههای مقدسِ زندگی است و حضور تو، نمازِ ساعاتیِ آرامِ من میشود. دوستت دارم، نه به شکلِ کلمهای سرد، بلکه به جانِ باطنی و به عطشِ بودن با تو. تو نورِ مسیرم هستی و من با چشمانِ تو، راهِ خویش را میشناسم.