🇮🇷اردکِدانا؛🇵🇸
-سختی جهانِانسانفلسفهای پیچیده از میزان درد و رنجی است که بشر از چیکده ی دریای دنیوی خویش میبیند.
از نظر من،
نشانی است برای پیدایش خدا.
نه اینکه خدا رنج و غم را برای ما بیاورد،هرگز! رنج و اندوه از طرف انسان و پوچی خالص اوست..
ثابت کرده بشر که در لحظه غم،اندوه و پریشانی ارتباط خدایی و معنوی و ان حس جلالی و متوالی میان انسان با پروردگار جهانیان جلی تر میشود
و مانند ریشه درختان در خاک صبر رشد میکند..
در هنگامی که شما به خدا روی اورید و ندا دهید او را؛
به ترتیب رسم زندگانی را می اموزید،
به ترتیب و گذر زمان
ساده زیستی،مردم شناسی،مهربانی،عبادت خالصانه و مهمتر از همه صبر بر درد را می اموزید
نمیشود انکار کرد که صبر کردن نتیجه خوبی دارد.
پس پروردگارا
اگر درد هست،اگر رنجی هست که مارا به سوی تو فرامیخواند این درد و رنج نیست این نوریست که مرا پله پله به سوی تو می رساند.
باشد که بمانیم برای تو و راهت...
-اردکدانا/۲۴ اسفند ۱۴۰۴
🇮🇷اردکِدانا؛🇵🇸
دلا دیدی که فرزندت سفر کرد،
زچشم مادرش دُرها بهسر کرد.
به خونِ خویش غسلِ عشق کرده،
بهسوی قافِ عشق، از خود گذر کرد..!
•تقدیمبهشهیدانِبیگناهورزمندهوطن،که
مظلومانهبرای این خاک فداشدند•
-حمیدسبزه واری
هدایت شده از ²⁷⁸السَـنــ𓍼֪ــاء .🇮🇷
شهید آوینی میگفت:
«میخواهید مارا بشناسید...
داستان کربلا بخوانید!
اگرچه خواندن داستان را سودی نیست؛
اگر دل کربلایی نباشد:›»
@sana_278
-بچها حتما نباید کانال داشته باشین برای تقدیمی،اکانت تونم جزوی از تقدیمی میشه😭🤍 .
🇮🇷اردکِدانا؛🇵🇸
در عشق،تکیه به تدبیر عقل خویش
با چتر زیر سایه بهمن نشسته است..
گاهی خیال می رود و به دریای بی کران روی بهار و خاطرات میرسد،خیالاتی که غرق میکند جان را
و میبوسد خاک تن را...
ساعت ها بدون انکه بفهمم چگونه ثانیه ها میگذرند،به تفکرات موزون و جهان خالی از نور خود ادامه میدهم.
جهان من همان شطرنج بی وزیریست که میخواهد تن به باختن بدهد،جهان من نا امید نیست..تنها فقط امید را در باخت میابد..
نور را در تاریکی،زندگی را در موت..
حال به کجا برد این امید مارا...!
-اردک دانا/۲۵ اسفند ۱۴۰۴
🇮🇷اردکِدانا؛🇵🇸
دنیا که بود مملو از هر روشنی
من تاریک ترین نور هستی بودم
هر گل رویید و ز زیبایی خود گفت
من تنها ترین غنچه ی عالم بودم
چون ماه درخشید و بر ارض نشان داد
من نپتونی از جنس سیاهی بودم
همه جا نور گرفت و بر من نرسید
من قطب ترین شمال عالم بودم
در جنگل ماه وپریان غوغا بود
من وحشی ترین گرگ ملت بودم...
چون که یاران مانند انار دانه دانه بودند
من بی یار ترین فرمانده لشکر بودم.
آخرش ماند ز من جسمی سرد
من بی عشق ترین قبر عالم بودم..
-اردکدانا(سیدهبابونه) / ۲۶ اسفند ۱۴۰۴.