از سر شب به این فکر میکنم که
من خودم تا بهحال عاشق نشدم
ولی کاش کسی که عاشق شده دستی به دعا برای ما برداره
عُـرف
-
فضای اتاقش پر بود از عطر عود و صفای وجودش دلنشین
از حقشناس رحمة الله و حسنزاده رضوان الله علیه تا جاودان حفظه الله را دیده بود و در محضرشان زانو زده بود
شیخ عالم بود و شاگردی کرده
با همان چای و بیسکوییت همیشگی پذیراییای کرد و دوباره میزبان گعده طلبگی ما شد
از غلبه نطق بر حیوانیت گفت و از عوامل حاکم بر نفس حرف زد
در میانهی سخن اضافه کرد که ″آدم با داستان و رمان سالک نمیشه.″
سوال پشت سوال و گره پشت گره
گاهی چند دقیقه سوال را با یک کلمه جمع میکرد
تو گویی انگار بلد راه بود و چراغ دار مسیر
به فرد فرد ما گفت ″برو خودت رو بساز″
شاید اواخر محفل بود که چند بار تکرار کرد ″بیچارهایم آقا بیچارهایم″
شیخ جلا داشت و کلامش بوی رسول خدا و ائمه میداد
چند ساعتی پیشش بودم و حال دلم بهتر
کثر الله امثالک یا شیخ
__
بتاریخ ۲۶-۰۵-۱۴۰۱
عُـرف
خورشید کج از افق برآید گر زلف کنی به رخ سحر کج
آقا شده هرکس به دَرَت پوزه کشیده
یا مثل سگی در حَرَمَت زوزه کشیده