امشب رقیه حَلقه ی زَرین اگر دارد به گوش
فردا دَریغ این گوشوار از گوش او وا می شود...
نمیدونم شما هم این حس رو دارید یا نه ؛
ولی هر خبری از تشییع آقا میاد
من و پرتم میکنه به صبحی که زل زده بودم به تلویزیون و بغض ساکتم کرده بود!
هیچکس نمیدونست باید چیکار کنه ؛ فقط اومدیم تو خیابون ، بدتر شد همه چی..
گوشه به گوشه آدما عکستو بغل کرده بودن گریه میکردن ، گریهی معمولی نه واقعا شبیه به از دست دادن پدر بود ؛
از اون روز ما شدیم آوارهی تو سیدعلی
از اون روز آوارهی خیابون شدیم
از اون روز محرم رو زندگی کردیم
من واقعا نمیخوام شما رو بدم دست خاک بقیه رو نمیدونم :)