نمیدونم شما هم این حس رو دارید یا نه ؛
ولی هر خبری از تشییع آقا میاد
من و پرتم میکنه به صبحی که زل زده بودم به تلویزیون و بغض ساکتم کرده بود!
هیچکس نمیدونست باید چیکار کنه ؛ فقط اومدیم تو خیابون ، بدتر شد همه چی..
گوشه به گوشه آدما عکستو بغل کرده بودن گریه میکردن ، گریهی معمولی نه واقعا شبیه به از دست دادن پدر بود ؛
از اون روز ما شدیم آوارهی تو سیدعلی
از اون روز آوارهی خیابون شدیم
از اون روز محرم رو زندگی کردیم
من واقعا نمیخوام شما رو بدم دست خاک بقیه رو نمیدونم :)
عجیبه...
دارم از اصفهان تا تهران میام همیشه این مسیر واسم پر از شوق بود اما این بار ؛ مسیر غمگینِ ، بی روحِ ، طولانیه اما سنگینی راه از سنگینی فکری که توی سرمه کمتره. تمام مسیر فقط با خودم فکر میکنم که چرا بعضی قرارها، وقتی میرسن که دیگه فرصتی برای دیدار نیست ؟!
دلم میخواست این همه راه رو برای یک سلام میاومدم ، نه برای آخرین خداحافظی :)
بعضی اوقات کوتاهترین فاصله ، همون دیداریه که هیچوقت اتفاق نیفتاد ، و دورترین فاصله ، نبودن کسیِ که دیگه نمیشه به اون رسید..
کاش این راه، راهِ دیدار بود ؛
نه راهِ وداع !
ـ حسرتی که به دلم ماند
۱۱ تیر ۱۴۰۵