#روایت
امام سجّاد (علیه السلام) فرمودند:
مکروهاتی که روزی را از انسان دفع میکنند:
-اظهار فقر و نداری کردن در حضور مردم؛
-خواب دیرهنگام شب و بعد از نماز صبح؛
- تحقیر و کمارزش شمردن نعمت های خدا؛
- شکوِه و گلایه داشتن از خداوند متعال.
#شعر صلهِ سایه همین جُرعِه جامِ لبِ توست
غزلی نغز بخوانیمُ شرابی بخوریم 🕯
#متن
روزی روزگاری، زنی در روستای سبز و کوچک هالشات زندگی میکرد، روستا توام بود با جاده ایی خاکی که ابتدای این جاده یا همان ورودی شهر کلانتری بود و همیشه کلانتر دوسنت لنگ در هوا در حال نگاه به خارج از شهر بود، انتهای این جاده خاکی هتم میشد ب جنگلی سرسبز که زنی در آن بتنهایی بهمراه حیوانات جنگل مشغول به زندگی بود .
زن تنها بود اما دوستان زیادی داشت، هر وقت نور خورشید هنگامه طلوع، از لابه لای درختان سربه فلک کشیده ، می توانست عبور کند و به خانه محقر و با صفای این زن تنها برسد، خروش به پیشواز این نور ناخوانده میرفت ، نور ناخوانده ایی که تنهایی زن را با شب بهم میزد؛ مشغول آماده کردن میز صبحانه میشد، نان تست داغ را از تستر برمیداشت و برآن سفره زیبای گل گلی، با رنگ صورتی روشن که عمه مگی براایش هدیه برده بود می گذاشت ، مراباهایی که خودش در تابستان درست کرده بود را بر سفره جای داد ، بوی چای دم کشیده مدهوشش کرده بود ، زیر لب چیزی زمزمه میکرد ، نشست بر صندلی و صندلی شاید گفت آخ! دست خود را بر دهان صندلی گذاشت که ساکت ! و از همان دهان گرفت و کشیده به سمت میز ، دست های نرم و نازکش را در هم تنید چشمان زاغش را بست و لب گشود : پروردگارا تورا سپاس برای آنچه داده ایی و نداده ایی ، برای تنهایی من فکری بیندیش و مرا از این مرض رهایی ده .
صبری کرد و با چشمان نیمه باز دستانش را از هم گشود، و چشمانش را باز کرد و مشغول میل صبحانه شد .
از میان بوته های توت وحشی عبور کرد ، دامنش به خار یکی از بوته ها گرفت و پاره شد ، از چشمانش میشد حرصش را فهمید و از صدای نفسش میشد ناراحتیش را دید ، نشست آن را از دست خار ها نجات داد، به عقیده اش الان نحس بود که به راهش ادامه دهد اما بی توجه به نحسی کارش دعایی خواند و ادامه راه را گرفت و رفت .
زیر درخت سیب پیر نشسته بود ، لاکپشت پیری را بغل کرده بود و مشغول صحبت بود ؛ آخر چرا من انقدر تنهام و کسی نیست ، این مردم شهر مرا دوست ندارند ، به من میگویند ساده و احمق ، به خیال خودشان آدم عادی کسی است که دنبال کار و پول باشد ، آقای لاکپشت ، من همدم میخواهم از جنس طبیعت ، امیدوارم که طبیعت همدمی برایم به هدیه بیاورد .
ساعاتی را زن تنهای جوان در زیر همان درخت سیب پیر سپری کرد و عزم برگشتن کرد، بلند که شد ، بوته های گل رز شروع به تکان خوردن کردند، صدای کمک ضعیفی از پشت بوته ها به گوشش خورده ، خواست که بی اعتنا رد بشود ؛ اونوقت فرق من با مردم چیست ؟؟ بوته های رز را کنار زد ، زیر نم باران دستهایش میلرزید، جنازه ایی مقابل خودش میدید، مرد چهل و چند ساله که در تاریکی چیزی جز صدایش مشخص نبود ، باد سردی می وزید و این صدای مرد را در خودش محو میکرد ، مرد هیکل قوی داشت اما اراده زن تنها از پیکر چقر مرد زخمی قوی تر بود؛ مرد را که بلند کرد و به دوش گرفت ، صدای واماندگی اش به زیر آن نعش بزرگ که پاهایش به زمین کشیده میشد درآمد ، اما خم به ابرو نه !
به هر زحمتی که بود از بوته ها تا خانه اش مرد را کشاند ، موهای زن تنها خیس شده بود ، دست هایش میلرزید و نفس نفس میزد ، دست لرزانش را میان موهایش تکانی داد و چراغ را جلو گرفت تا ببیند که چه شده ، لرز دستش بیشتر شده ، دست هایش به خون آغشته شده بود ، با چراغ رفت بالای سر مرد زخمی و چراغ را گرفت به سمت سرش ، دید بر پیشانی اش زخمی نشسته ، چراغ را که پایین تر می آورد ترسش بیشتر میشد ، لباس او خیس شده بود ، لباس مرد زخمی را درآورد و دید سینه ستبر مرد چشمه خون شده ، چشمانش را بست و با ترسی شلوار مرد را در آورد دید که ساق هر دوپایش نیز غرق به خون شدند.
زن تنها رفت و آب ملایمی آورد و دستمالی آغشته به آن آب کرد و مشغول تیمار مرد زخمی شد، زن تنها ترسیده بود ، مرد هزیان میگفت ، کمی که گذشت مرد آرام شد ، زن ، نزدیک مرد شد و نگاهی به صورت و محاسن زخمی مرد کرد ، تپش قلب زن بالا رفته بود و عرق گرمی بر پیشانی زن نشسته بود جلوی هر چه غیر مرد زخمی را میگرفت که به چشم زن نیاید ، زن دستی بر روی ساعد به خون رنگ شده مرد برد ، دست زن میلرزید اما از ترس نبود ، آن تپش قلب گواه بود که از ترس نبود ، گونه هایش گل انداخته بودند ، دست زن میان رگ های متورم مرد زخمی در گشت و گذار بود ؛ واوووووووو انگار از فولاد بافته شده ، دستش را پس کشید و کمی خیره به لب های ترک خورده مرد ماند و بر روی هماان صندلی بی جان خوابش برد .
- معتزِل [ ادامه دارد .. ]
#متن
کتاب سال بلوا.
نوشته آقای عباس معروفی در ده ۷۰
هنگامی که مشغول خواندن و مطالعه این کتاب بودم، ابتدا از سیر و روند داستان، لذت میبردم؛
اما به اواخر کتاب كه رسیدم، احساس کردم که چه کاری بود که وقت گذاشتم برای این کتاب!
این اثر از لحاظ قدرت قلم، برای من بسیار ارزشمند بود؛
نه بسیار زمان صرف توصیف و پرداختن به جزئیات کرده بود، و نه اینکه بدون هیچ توضیحی از احوالات، به گفت و شنفت های بازیگر ها بپرداز.
اما از نظر محتوایی، گمان بر این امر دارم که متوجه چیز هایی میشدم که، با عقایدم در تضاد بود.
مثلا، اینکه یک دختر نا محرم به سراغ یک کوزه گری میرفت که هیچ نسبت محرمیت با او نداشت و به او ابراز علاقه فیزیکی میکرد.
در کل فقط از قلم آقای معروفی خوشمآمد.
- معتزِل
#روایت
قال امیرالمومنین (علیهالسلام):
إِنَّمَا زَهَّدَ النَّاسَ فِي طَلَبِ الْعِلْمِ كَثْرَةُ مَا يَرَوْنَ مِنْ قِلَّةِ مَنْ عَمِلَ بِمَا عَلِمَ
آنچه مردم را به آموختن بی رغبت كرده، اين است كه میبينند كمتر عالمی است كه به علمش عمل كند.
تصنیف غرر / ۱۷۴
#روایت
رسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله ـ لِعُثمانَ بنِ مَظعـونٍ ـ : يا عثمانُ ، إنّ اللّه َ تباركَ و تعالى لَم يَكتُبْ علَينا الرَّهبانِيَّةَ ، إنّما رَهبانِيَّةُ اُمَّتي الجِهادُ في سبيلِ اللّه ِ .
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ـ به عثمان بن مظعون ـ فرمود : اى عثمان! خداوند تبارك و تعالى رهبانيّت را بر ما مقرّر نفرموده است . رهبانيت امّت من جهاد كردن در راه خداست .
بحار الأنوار : 8/170/112
#شعر
آه ای شهر دوستداشتنی
کوچه پس کوچههای عطرآگین
ای مرور تمام خاطرههات
چون دهین ابوعلی شیرین
شهر آغشته با حرارت باد
فصل خرماپزانِ پیوسته
کوشش پنکههای بیتأثیر
فُندق سالخوردۀ خسته
سرخوشیهای بیحدم میزد
پرسه در کوچههای بیهدفی
دعوتم کرد سمت طعم بهشت
ناگهان عطر قیمۀ نجفی
سیدی گم شدم، حرم... مولا...
از کجا میشود به او برگشت
عربی گفت و من نفهمیدم
باید از شارع الرسول گذشت
در حرم گم شدم که میدیدم
بین دریای بیکران دریا
ریخت مضمون تازه در شعرم
صحن تو، صحن حضرت زهرا
سنگ، دُرّ میشود در این وادی
صاحبان جواهرند همه
واژه در واژه با امین الله
زائران تو شاعرند همه
فرصت با تو بودنم چون ابر
لحظه در لحظه میشود سپری
غرق آرامشم، پر از رؤیا
حرم توست خانۀ پدری
لنگر آسمان! ستون زمین!
تو به جبریل دادهای پر و بال
مستیام را خودت دو چندان کن
یا علی یا محول الاحوال!
باز هم در شکوه ایوانت
مستم، آشفتهام، پریشانم
دارم آن شعر روی ایوان را
جای اذن دخول میخوانم:
«زائران درگهت را بر در خلدبرین
میدهند آواز طبتم فادخلوها خالدین»
بین این چارپاره خوابم برد
رفتم از خویش و دفترم جا ماند
یک نفر مثل من درون حرم
داشت شعری برایتان میخواند
زخمیام التیام میخواهم
التیام از امام میخواهم
السلام علیک یا ساقی
من علیک السلام میخواهم