دیشب خیلی عادی داشتم راه میرفتم و نفهمیدم چیشد که یهو گوشی از دستم افتاد. خم شدم از روی زمین بردارم که همینجور سرمو میاوردم بالا و با یک نگاه منزجرکنندهای[واقعا لفظ دیگهای براش پیدا نمیکنم،اولین چیزی که به ذهنم میاد با یادآوری اون نگاه همین بود] رو به رو شدم. حتی نمیدونم از گفتنش قراره چه نتیجه ای بگیرم اما از اون لحظه به بعد اون نگاه دائماً میاد جلو چشمم و ذهنم مدام درگیر خودش میکنه. فقط چیزی که آزارم میده اینکه برای اون شخص اهمیتی نداشت،تنها شاید یک نگاه و واکنش عادی بود حتی ممکنه ثانیه بعد به کل فراموش میکرد چون اتفاق بزرگی هم نبود اما من..من هنوز درگیرم،من گیر میکنم روی یه نقطه و مدام برام تکرار میشه انگار که دارم روی یه دایره راه میرم و این مسیر تکرار میشه و تمومی نداره و من وارد یک جریان تازه نمیشم فقط دارم یه دایره مزخرف و دور میزنم.آخه چرا باید به همچین مسائل کوچیک و بی ارزشی انقدر اهمیت بدم ؟
راستش برای این متن نتیجه گیریای ندارم چون هنوز نمیدونم علاج این درد من چیه.
عجالتاً من هم دست و دلم پی کار نمیرود.
روزها را بهطور احمقانهای به شب میآورم و شب هم احمقانهتر از روز میگذرد.
از احوال بر و بچهها خواسته باشی، پناه بر خدا همه زندهاند و در کثافت خودشان غوطهور میباشند.
-صادق هدایت