eitaa logo
جوانِ روزهای آشوب🇮🇷
418 دنبال‌کننده
212 عکس
32 ویدیو
1 فایل
حرف های جوانِ دهه هشتادی از روزهای موشک و شهادت (: حرفی؟ سخنی...🌱 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_f6gtzev&btn=حرفی؟.سخنی... زیر مجموعه📬📩 https://eitaa.com/joinchat/291571225C16302695f4 کانال ایجاد شده با موسیقی پس زمینه پدافند...
مشاهده در ایتا
دانلود
تو می‌آیی شهیدان نیز می‌آیند و آوینی روایت می‌کند فتح نهایی را(: اللهم عجل لولیک الفرج https://eitaa.com/panah24
گریه میکرد میگفت سی سال پیش پدرمو از دست دادم ، یه لحظه احساس یتیمی نکردم یتیمم کردن آقا 😭 https://eitaa.com/panah24
گفته بودی شهید یعنی چه ؟! پسرم جنگ چیز خوبی نیست... https://eitaa.com/panah24
جوانِ روزهای آشوب🇮🇷
_ نخون خانوم تورو خدا اسم من و نخون خدایا اسمم و نخونه قول میدم ساعتی که از مریم کش رفتم و بهش پس بدم خدایا تورو خدا. _شما ... چشمام گرد شد و با تعجب گفتم: _ م...من خانوم؟ _نه پشت سریت، عبداللهی هوف خدایا شکرتا ،نخوند . حالا خدایا اگه ساعت ساعت مریم و بهش پس ندم تو ناراحت میشی؟ ساعتش از اون گروناست. بابا گفته هروقت رفتی کلاس ششم برات میخرم ولی خب ساعت مگه دوم و سوم و ششم داره؟ بعدم عالم خواهر خواهری که این حرفا رو نداره حالا دست من باشه یا اون تازه این دختر مهربون کلاس دومیِ که لقمه هاشو هرزنگ به بچه ها میده هم از این ساعتا داره. آخ...گوشم... صدای جیغ توی سرم پیچید ولی بعدش دیگه هیچ صدایی نشنیدم. همه چیز تکون می‌خورد می‌ریخت. تیکه های بزرگ سنگ روی سرمون فرود میومد مریم خونی ومالی شده بود زهرا تیکه سنگ بزرگی روش افتاده بود و چشماشو بسته بود از زینب فقط پاهاش معلوم بود و چیز دیگه ای از زیر آهنا نمیشد دید. من کجا بودم؟ من نبودم... خانم معلم به پشت روی زمین افتاده بود و زیرش پر از خون بود . خون بود؟ اره خون بود ولی من که از خون نمی‌ترسم مامان میگفت خانم دکترا نباید از خون بترسن چشمم افتاد به دستام عهههه پس گچ نقاشی شده دایی مرتضی کو؟ همون که وقتی اژ دوچرخه افتادم و دستم شکست با ماژیک روش یه آدمک ترسناک کشید که داشت از سرش خون می‌ریخت. مامان گفته بود زلیل مرده این چیه روی گچ بچم کشیدی و با جارو افتاده بود دنبالش . حتی دستم دیگه درد هم نمیکرد. اگه بی اجازه از کلاس برم بیرون خانوم معلم ناراحت میشه؟ خانوم معلم مرده؟ از کلاس اومدم بیرون درست نمیتونستم راه برم همه جا پر از سنگ و خاک بود. بوی آهن و خاک توی راهرو پیچیده بود . کمد جایزه ها روی زمین چپه شده بود و گلدونی که مینا خیلی وقت بود چشمش دنبالش بود شکسته بود. برگشتم سمت صدا خانوم محمدی با صورتی پر از خون توی راهرو می‌دوید _ خانم محمدی؟ خواستم برم طرفش ولی بدو بدو از به سمت در مدرسه رفت. ترسیده بودم. دنبالش دویدم و بلند تر صداش زدم: _ خانم محمدی؟ خانوم تورو خدا منم ببرید من میترسم. دنبالش از مدرسه رفتم بیرون حیاط پر از آمبولانس و ماشین و آقا پلیس بود. دویدم سمت یکیشون و گفتم: _ آقا؟ آقا؟ خانوممون اون تو مونده آقا دورش پر خون بود آقا بچه ها همه چشماشون و بسته بودن... صدامو نشنید حتی نگاهم هم نکرد برگشتم سمت دیگه حیاط. مامان مهسا ، مامان حلما، همه اومده بودن گریه میکردن و شیون می‌کشیدن و به سر و صورتشون میزدن مامان من بود... خندیدم و دویدم سمتش، دامن قرمزش و گرفتم توی دستم و گفتم: _ مامان؟ مامان تو گریه نکن. من اینجام مامان ببین من خونی نشدم حتی دستم هم خوب شده . دیدی بلاخره اومدی مدرسه ؟ دیدی ایندفعه بهونه فاطمه کوچولو رو نیاوردی ؟ صدامو نشنید گریه هاش بیشتر شده بود خنده از لبم پر کشید: _ مامان؟ مامان صدامو میشنوی؟ مامان منو ببین... مامان من اینجام(: ✍ https://eitaa.com/panah24
مارا از گرفتن جان نترسانید از جان عزیزتر داشتیم که رفت... https://eitaa.com/panah24
در یکی از دیدار هایتان با مردم، شخصی بلند شد و گفت : آقا خیلی دوست دارم!!! شما با لبخند شیرین همیشگی تان گفتید : خوش به حال شما من را میبینید و دوست دارید من شما را نمیبینم و دوست دارم(: آقا حالا قصه دوست داشتن مان برعکس شد. از این به بعد شما در آسمان ها مارا میبینید و دوستمان دارید. و ما دیگر شما را نمیبینیم و‌ دوستتان داریم. پس این بار خوش به حال شما آقا.... https://eitaa.com/panah24
نمیدانم دکمه کدام جعبه جادویی را اشتباه فشار دادم ،یا در خواب از کدام در مخفی عبور کردم. چشم که باز کردم جوانی بودم در دنیای عجایب. دنیایی که معادلاتش با عقل و منطق جور درنمی‌آید دنیایی که در آن در یک سال دوبار با جنگ دست و پنجه نرم کردیم، دنیایی که هرروز داغ کودک می‌بینیم و دخترکانی با کاپشن صورتی، کوله پشتی صورتی و گونه های صورتی را به آغوش سرد خاک می‌سپاریم. داغ پدر دیدیم و هنوز زنده ایم. با مردمی رو به رو شدیم که به یتیم شدنمان خندیدند و کاری از دستمان برنیامد. شب ها تا صبح دنباله موشک هارا میگیریم و نگرانیم که مبادا شب به صبح نکشیده عزیزانمان پاسخ تماس هایمان را ندهند ... با صدای انفجار از خواب بیدار می‌شویم و هربار عزیزی از خانه مان بیرون می‌رود از زیر قرآن ردش میکنیم. شیشه های خانه مان چند بار در روز می‌لرزد ولی برای آرامش دل کودکانمان خم به ابرو نمی‌آوریم. زندگی در دنیای عجایب طاقت فرساست. هرروز با خبر گرانی و آشوب چشم باز میکنیم و با خبر جنگ و قحطی به بستر می‌رویم. به ما گفته اند کلید گشایش راز های دنیای عجایب در دستان شماست. گفته اند موعود که آمد دیگر چیزی عجیب نیست. بیا عزیزِ جانمان. دنیا دارد برایمان گران تمام می‌شود. دنیایی که جدتان حسین ابن علی با صورت به زمین خورد ما را از پا درمی‌آورد. دنیایی که پهلوی مادرتان سهم میخ در و شد و اشک ها و نجواهای مولایمان سهم عمقِ چاه مارا درخود می بلعد. طاقتمان طاق شده یابن الحسن... دخترکانمان زیر موشک ها دربیابان تازیانه می‌خورند و نوزادانمان گلویشان از ترکش موشک ها شکاف برداشته ... زنانمان زینبی حماسه می‌آفرینند و زبانم لال یزیدان بر دهان شهیدانمان خیزران می‌کوبند. بر داغ هایمان هلهله می‌کشند و با انگشت نشانمان می‌دهند. رباب ها بالای سر جنازه ها لالایی می‌خوانند و کسی طاقت ندارد جنازه اربا اربای علی اکبر های زیر آوار مانده را به مادرهایشان تحویل دهد ام وهب ها عاشقانه رجز میخوانند و علمدار رفت... علم بر زمین نمی‌ماند اما آقا جان ما در فراغ علمدارمان کمر خم کرده ایم عاشورا را شنیدیم و در دنیای عجایب به چشم دیدیم بیا و علم را در دست بگیر قربانت بروم . ما دیگر تاب و توان جوانی در دنیای عجایب را نداریم... ✍ 14 رمضان 04 https://eitaa.com/panah24
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یَا ابْنَ شَبِیبٍ  إِنْ کُنْتَ بَاکِیاً لِشَیْ‌ءٍ فَابْکِ لِلْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ ع از این به بعد ما تو این دنیا به جاتون دل سیر برای جدتون گریه میکنیم سلام مارو به ارباب برسونید آقاجان... https://eitaa.com/panah24