Part.2💜
هستی برای اینکه نشان بدهد واقعا خواب بوده به سختی یکی از چشم هایش را نیمه باز کرد و کمی بلند شد مادرش قرص ها را به دستش داد و منتظر شد تا آنها را در دهانش بگذارد هستی قرص ها را زیر زبانش گذاشت و لیوان آب را گرفت و نوشید؛ مادرش بوسه ای به پیشانی او زد و بعد از اینکه هستی دوباره دراز کشید پتو را رویش انداخت مثل همیشه مادرش که از اتاق بیرون رفت قرص ها را از زیر زبانش درآورد آنها را در دستمال کاغذی پیچید و در سطل آشغال کنار تختش انداخت به صدای قدم های مادرش گوش داد که از اتاق دور می شد از رفتنش که مطمئن شد بی صدا از روی تخت بلند شد دوباره به سمت پنجره رفت و پرده را کمی کنار زد چشمش به دختر همسنوسال خودش افتاد که جلوی در ایستاده بود. حتما نوهی فاطمهخانم، صاحبخانه روبهرویی بود. سه روز پیش فاطمهخانم فوت کرده بود و بعد از فوتش آنقدر فرزند و نوه و نتیجه آمده و رفته بودند که همسایه ها تازه فهمیده بودند بندهخدا چقدر بچه داشته!!
برای همه سوال شده بود که بچه هایش تابهحال کجا بودهاند. همه فکر می کردند او کلا چهارتا بچه دارد ولی ظاهرا هفتهشتایی دختر و پسر داشت.
پرده را انداخت و دوباره به سمت تختش برگشت. و روی آن نشست و مستقیم به پرده پنجره اش خیره شد.
همه می گفتند فکر و خیالاتش باعث شده فرورفتن در ورودیِخانه را به مرگ زنصاحبخانه ربط بدهد.
فک میکنم همین روزاس که یه پیام بیاد برام: مشترک گرامی شما 80 درصد سلامت روان خود را مصرف کرده اید:(((
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
یهروزخوب💘
چیزاییکهباعثشادیممیشه💗
-
"پناهِدل"
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
کاراییکهدلممیخوادبارفیقمانجامبدم😭💛
-
"پناهِدل"
اینایی هستن که وقتی میخوان یه چیز ِ
خنده دار تعریف کنن هردو کلمه هی میخندن ، من بیشتر از خندشون خندم میگیره تا چیزی که تعریف میکنن .
🪄🎀😂