این بی نواها(خواهرزاده هام)رو امشب بدونِ مامانشون آوردم تجمع، دارم زجرکششون میکنم، کتاب خریدم براشون، گفتم الان نه، برین خونه بخونین، ولی از شدت کنجکاوی دیگه نتونستن طاقت بیارن همین وسط جمعیت یه جا یه نور پیدا کرده نشسته داره میخونه🤣
سنشون: یکی۹ و یکی ۱۰ ساله تقریبا
کتابهایی که گرفتم:
"خاطرات خدا"
(درباره اینکه وقتی یکی یه کار خوبی میکنه خدا چه حسی داره و از زبون خداست به صورت داستانهای کوتاه)
"خاطرات شیطان"
(درباره اینکه شیطون چجوری گول میزنه تو مسائل مختلفه، به صورت داستانهای کوتاه)
هر دو از آقای غلامرضاحیدری ابهری