مثل خنده نوزادی کہ غرقِ خواب است،
مثل شربت خنك ِآلبالو در يک روز گرم،
مثل اولین گاز از گوجہ سبز بعد از یک سال صبر،
مثل میمِ مالکیت ِآخر اسم،
مثل بوی خانہ کاهگلے بعد از باران،
یاکشیدن ِنقاشے روی شیشہ بخار کرده،
مثل پیدا کردنِجای خالے در اتوبوس
با یک بغل خستگے، صدای موج دریا در شب، بوسہهای ناگهانے،
چای تازه دم ِقند پهلو توی استكان ِکمر باریک یا مثل دستان ِگرم ِمادربزرگ،
دوست داشتنت همین قدر شیرین است :)
ما مناسبترین آدمهای ممکن بودیم براۍ هم،
کہ توی نامناسبترین زمان ممکن برخوردیم بهم،
تو خستہ بودی از زخمهای روی تنت،
من خستہ از مرهم گذاشتن روی تنِ زخمےِ آدمها و نماندنشان :)
من کہ آدمِ رفتن نبودم،
من کہ آدمِ رفیق نیمہ راه شدن نبودم،
من اصلا آدمِ راه بلدی نبودم کہ بخوام برم؛
تو منو مجبور کردی بہ دور شدنم ازت، تو کاری کردی کہ من اذیت بشم، روحم رنده بشہ، بغض راهِ گلومو ببنده و ازت دور بشم،
من کہ نیومده بودم برم، من با تو رویاها داشتم، آرزوها داشتم برای آیندهی دوتاییمون، هدفها داشتم کہ دلم میخواست با تو بہ اونها برسم،
من ، من اصلا دور شدن از تویے کہ حالم باهات خوب بود رو بلد نبودم ،
تو مجبورم کردی بہ یاد گرفتنش؛
تو مجبورم کردی بہ فاصلہ گرفتن ازت،
تو مےدونستی چقدر عاشقتم و چطوری دوستت دارم،
با این حال کارایے کردی کہ من عذاب بکشم، غصه بخورم، گریه کنم، دنیا رو سرم خراب بشہ و آخرشم ازت دور بشم، تو منو از پیلہی تنهاییم کشیدی بیرون، بهم عشق دادی ،
من بےاختیار عاشقت شدم، خودم نخواستہ بودم ولے دلم قنج رفت برای اینکہ عاشقت شدم
بعد تو منو کُشتے، روحمو کشتے، قلبمو کشتے، با کارات با رفتارات ، تو منو دفن کردی تو خاکے کہ عشقت توش جوونہ زده بود،
وقتی قلبمو شکستے و غرورمو لہ کردی، ولے من تو رو تو قلبم نکشتم ، فراموشت نکردم، ازت متنفر نشدم، بدت رو نخواستم، من از دوست داشتنت دست برنداشتم، از نشون دادنِ علاقم بہ تو دست کشیدم؛
‹ چون دیدم
طُ دیگہ اهمیتے بہ منو ، ما نمیدۍ › :)!