eitaa logo
پاراگراف‌نوش
60 دنبال‌کننده
2 عکس
0 ویدیو
0 فایل
قسمت‌های زیبا و تأمل‌برانگیزی از کتاب‌های مختلف
مشاهده در ایتا
دانلود
بسیار خواندنی! حرف‌های تأمّل‌برانگیز الکس فرگوسن درباره‌ی دیوید بکهام! قابل توجهِ فوتبالیست‌های به اصطلاح حرفه‌ایِ امروزِ کشورِ خودمان... من شاهد بزرگ شدن دیوید بودم. کنار اسکولز و گیگز، دیوید مانند پسر من بود... هیچ کینه‌ای از دیوید به دل ندارم او را دوست دارم و فکر می‌کنم پسر فوق‌العاده‌ای است، اما هرگز نباید به آنچه در آن خوب هستید خیانت کنید. دیوید تنها شاگرد من بود که شهرت را به فوتبال ترجیح داد. می‌خواست که در بیرون زمین معروف‌تر باشد. شرکت‌های مختلفی پیشنهادهای زیادی به او می‌دادند، دو برابر مبلغ قراردادش با یونایتد و رئال، در خارج زمین درآمد داشت. این سیستم تجاری، علاقه‌ی زیادی هم به جذب رایان گیگز نشان می‌داد، ولی او هرگز علاقه‌ای نشان نداد و فوتبال را به همه چیز ترجیح داد. آخرین فصل حضور دیوید در اولدترافورد او را زیر نظر داشتم. به شدت افت کرده بود و شایعاتی مبنی بر مذاکرات بین او و مادرید شنیده می‌شد. همین عوامل باعث شد تا نهایتاً اجازه خروجش را صادر کنیم. تنش بین ما که موجب آشوبی بزرگ در تیم شد، از فوریه ۲۰۰۳ کلید خورد، جایی که دو بر صفر نتیجه را در اولدترافورد به آرسنال واگذار کردیم. اشتباه دیوید در آن بازی نابخشودنی بود. بدون شک روی گل دوم آرسنال که توسط سلیوین ویلتورد به ثمر رسید مقصر بود. خیلی زود از تعقیب ویلتورد دست کشید و با اشتباه او دروازه‌مان باز شد. اما بعد از بازی اشتباهش را نمی‌پذیرفت، پس از بازی در رختکن بین من و او حدود ۱۰ متر فاصله بود. روی زمین ردیفی از کفش‌ها وجود داشت. دیوید شدیداً عرق کرده بود. به طرف او رفتم و در همان حال یکی از کفش‌ها را شوت کردم. کفش دقیقاً به بالای چشم دیوید خورد. بلند شد تا به من چیزی بگوید و به طرفم حمله کند، اما بازیکنان او را گرفتند.گفتم: «بنشین سرجات! تو باعث سرافکندگی تیم هستی. حالا هر چقدر که می‌خوای جنگ و دعوا کن.» روز بعد او را به دفترم خواندم و آن صحنه را دوباره تماشا کردیم. اما همچنان اشتباه خود را نمی‌پذیرفت. فقط به من گوش می‌کرد و هیچ حرفی نمی‌زد. پرسیدم: «می‌فهمی دارم در مورد چی حرف می‌زنم؟ اصلاً می دونی چرا اینجایی؟» حتی پاسخم را هم نداد. روز بعد، داستان ما تیتر یک رسانه‌ها بود. در همین روزها بود که تصمیم به فروش دیوید گرفتم و این موضوع را به هیئت رئیسه اعلام کردم. پیامی آشنا برای آنها بود. لحظه‌ای که بازیکنان فکر کنند از سرمربی بزرگتر هستند، باید باشگاه را ترک کنند. ...شما نمی‌توانید اجازه دهید یک بازیکن اختیار رختکن را در دست بگیرد. خیلی از بازیکنان این راه را رفته‌اند، اما تصمیم‌گیرنده‌ی نهایی در یونایتد همیشه سرمربی بوده است و این موضوعی بود که بکام آن را رعایت نکرد. ...در آن سال، دیوید نقش پررنگی در قهرمانی لیگ برتر داشت، بنابراین دلیلی نداشت که در گودیسون پارک که آخرین بازی ما در آن فصل بود او را نیمکت‌نشین کنم. شاید در آن زمان هنوز آنقدر تجربه نداشت تا تصمیم درست را بگیرد اما امروز به نظر می‌رسد مطمئن‌تر و با کنترل بهتری زندگی خود را پیش می‌بَرَد، اما وجود یک ستاره دنیای موسیقی در زندگی‌اش باعث شد هرگز به قله فوتبال نرسد. برای مثال پیش از سفر ما به لسترسیتی وقتی به زمین تمرین رسیدم دیدم شاید بیش از ۳۰ عکاس و خبرنگار آنجا هستند. گفتم این جا چه خبره؟ یکی گفت: ظاهراً فردا بکام می‌خواهد از مدل موی جدیدش رونمایی کند. کلاهی کشی بر سر داشت. زمان شام در رستوران، هم‌چنان کلاه خود را سر داشت. گفتم: «دیوید کلاهت رو بردار، اینجا رستوران است.» توجهی به حرفم نکرد. با تأکید بیشتر گفتم: «احمق نباش! کلاهت را بردار.» اما از انجام این کار امتناع کرد. عصبانی شده بودم و هیچ راهی هم برای جریمه کردنش نداشتم. چه کسی بازیکن‌اش را برای کلاه بافتنی گذاشتن سر میز شام جریمه می‌كند؟ روز بعد در گرم کردن قبل از بازی، دیوید هم‌چنان کلاه خود را بر سر داشت. به او گفتم: «اگر همین حالا کلاهت را بر نداری بازی نخواهی کرد!» عصبانی شد و سرانجام کلاهش را از سر برداشت. سر او بدون مو بود. کاملاً کچل، گفتم: «همه‌ی این بازی‌ها به خاطر یک کله کچل بود؟ تمام این مدت داشتی کله کچلت رو از کی پنهان می‌کردی؟» برنامه این بود که کلاه را دقیقاً قبل از شروع بازی بردارد تا جلب توجه کند. در این هنگام بود که فهميدم تنها مشغله‌ی او فوتبال نیست، شما نمی‌توانید هم برای برندهای لباس مدل مویتان را تغییر دهید و هم برای یونایتد بجنگید. برگرفته از کتاب: زندگی‌نامه من (الکس فرگوسن) - (پدیدآور: الکس فرگوسن؛ مترجم: ماشااله صفری – طاها صفری؛ ناشر: گلگشت): ص۶۴تا۶۶ @paragraphnoosh110 www.samanpl.ir
احمد متوسلیان: من که برم لبنان، دیگه برنمی‌گردم... پس از روشن شدن این که حمله‌ی اسرائیل به سوریه و لبنان صرفاً دسیسه‌ای بوده تا تمرکز ایران از جنگ با عراق منحرف شده و صدام نیز به تجدید قوای خود پس از فتح خرمشهر بپردازد، امام خمینی سریعاً دستور بازگشت نیروها را از سوریه صادر کردند. آن شب ما در خانه حاج احمد بودیم تا صبح به همراه ایشان برای اعزام به سوریه به فرودگاه برویم. حوالی نیمه شب، درِ خانه حاجی به صدا درآمد. حاج احمد رفت دم در و پس از مدتی با حالتی آشفته برگشت. وقتی از او علت این آشفتگی را پرسیدم، جواب داد: «از قرار معلوم سه نفر از نیروها، توسط شبه نظامیان مسیحی متحد با اسرائیل، موسوم به نیروهای لبنانی دستگیر شدن.» حاج احمد خیلی بی‌قرار و بی‌تاب بود او از وضع موجود ناراحت بود و می‌گفت: «چرا تیپ به این حالت در اومده؟ نصف اون توی سوریه و لبنانه و نصف دیگه‌اش تو جنوب و تعدادی هم توی تهران. تیپ قدرتمندی که ما داشتیم، حالا از هم پاشیده جمع کردن این وضع خیلی مشکله.» در نهایت هم حرفی زد که چرت همۀ ما را پاره کرد؛ حاجی گفت: «من که برم لبنان، دیگه برنمی‌گردم اینها باید به فکر خودشون باشن. من می‌دونم که برم لبنان، دیگه برنمی‌گردم.» با شنیدن این حرف، ما به او گفتیم: «این حرف‌ها دیگه چیه که می‌زنی؟ ان‌شاءالله می‌ری و سالم برمی‌گردی.» اما او باز هم با چشمانی اشکبار گفت: «نه من دیگه برنمی‌گردم» حسابی تعجب کرده بودیم. این که حاج احمد این قدر قاطعانه حرف از برنگشتن می‌زد، برای ما عجیب بود. با اصرار از او خواستیم که علت یقینش را به ما بگوید. ابتدا سر باز می‌زد، اما سرانجام تسلیم شد و گفت: «عملیات فتح المبین رو یادتونه؟ یادتون هست که پیش از عملیات قرار بود ۹۰ دستگاه نفربر آيفا، ۱۰۰ دستگاه تویوتا و بقیه امکانات رو به ما بدن؟ اما در عمل امکانات جزئی در اختیار ما قرار گرفت، من اون زمان خیلی ناراحت بودم و پیش خودم می‌گفتم که خدایا، چطور ممکنه با این امکانات کم عملیات کنیم. با این وضع من می‌ترسم عملیات موفق نباشه و مایۀ آبروریزی بشه. خلاصه تو همین حالی که با خودم کلنجار می‌رفتم، از ساختمون ستاد بیرون اومدم تا وضو بگیرم توی اون تاریکی شب یه برادر سپاهی از پشت دستشو روی شونه‌ام گذاشت و اونو فشار داد. با تعجب سرمو چرخوندم دیدم میگه برادر احمد، شما خدا و ائمه رو فراموش کردین، به فکر آمبولانس و امکانات مادی این دنیا هستین؟ توکل کن به خدا و این امکانات رو نادیده بگیر. به حق قسم، شما پیروز می‌شین. ان‌شاء‌الله بعد از این عملیات هم عملیات دیگه‌ای در پیش دارین به نام «بیت المقدس» شما بعد از عملیات بیت المقدس برای جنگ با اسرائیل عازم لبنان می‌شین و پایان کار شما اون جاست و از اون سفر برنمی‌گردین.» با شنیدن این صحبت‌ها، ما به شدت منقلب شده بودیم. به هر ترتیب، صبح فردا، به همراه او و تعدادی دیگر از نیروها عازم لبنان شدیم. برگرفته از کتاب: می‌خواهم با تو باشم (خاطراتی از شهید احمد متوسلیان)؛ پدیدآور:‌ علی اکبری؛ ناشر: یا زهرا (سلام‌الله‌علیها): ص 107و109 @paragraphnoosh110 www.samanpl.ir
مامان دراز کشیده بود روی بام و دامنش پخش شده بود. دست‌هایش را باز کرده بود؛ مثل بال‌های پرنده‌ای که می‌خواهد پرواز کند به طرف آسمان و چشم‌هایش باز بود. دستش را تکان دادم و صدایش کردم دوست داشتم پاشود و دعوایم کند. - چرا با دمپایی رفته‌ای توی اتاق؟ ببین چه بلایی سر نیم‌تنه زری‌ات آورده‌ای. اما از جایش تکان نخورد. خیره مانده بود به آسمانی که بوی گند می‌داد. به مادر گفتم: «نمی‌دانم دوباره کی، کجا مرده که بوی گندش همه جا را برداشته. می‌شود پرنده‌ها توی آسمان بمیرند؟ تو هم خوابیده‌ای مثل بقیه؟» مادرم جواب نداد. روی بازوی مادر خوابیدم. من هم باید مثل آنها می‌خوابیدم. برگرفته از کتاب: یخ در بهشت؛ پدیدآور:‌ جمعی از نویسندگان؛ ناشر: کتاب جمکران: ص 34و35 @paragraphnoosh110 www.samanpl.ir
كريم سرش را برگرداند که به صدای بلند، با هوپر خداحافظی کند و تازه داشت پشت سر جانی می‌دوید که حیرت‌زده خشکش زد! هوپر به جای آنکه مثل بقیه‌ی پسرها فرار کند یک راست به سوی تانک جلویی می‌دوید. کریم هوار کشید «هوپر نرو! مگه زده به سرت؟» سپس در آن سوی جاده چشمش افتاد به پیرمردی که گویا چرخ‌دستی تره‌بارش را هل می‌د‌اده و برای فرار از تانک‌ها عجله کرده و بارش چپه شده بود! حالا هم خم شده بود و سعی می‌کرد گوجه فرنگی‌ها، بادمجان‌ها و فلفل‌های قل خورده و افتاده توی جوی آب را جمع کند. پیرمرد کمرش را که راست کرد، کریم دید که او پدر بزرگ هوپر است و بعد فریاد هوپر را شنید: «بابا بزرگ اون‌ها رو ول کن برو تو خونه!» پیرمرد هنوز این پا و آن پا می‌کرد که اولین تانک حرکتش را آهسته کرد و لوله‌ی بزرگ توپش را سمت او چرخاند. پیرمرد با دستپاچگی در همان حال که انتهای قبایش دور پاهایش می‌پیچید دوید. کریم پا به فرار گذاشت مثل باد به سمتِ نخاله‌های ساختمانی دوید، سرش را برگرداند تا آخرین بار نگاهی به جاده بیندازد. اما بی‌توجه، پایش را روی بلوک سبکِ لقی گذاشت؛ که از زیر پایش در رفت و تعادلش را بر هم زد. درد کشنده‌ای در مچ پایش احساس کرد و چنان به شدت افتاد که مچ پایش حتی بیش از پیش آسیب دید؛ از بالای شانه‌اش به آن سو نگاه کرد، عمق سرازیری‌ای که در آن سقوط کرده بود، زیادتر از حدی بود که گمان کرده بود. بنابراین، تانک‌ها و سربازها او را نمی‌دیدند. خیلی با احتیاط راست نشست و از شکاف بین دو بشکه‌ی خالی نفت به بیرون خیره شد. هوپر با آن هیکل ترکه‌ای و ترو فرزش، تنهای تنها آن پایین بود و عین جن‌زده‌ها تقریباً روبه‌روی اولین تانک، بالا و پایین می‌جَست! کریم در همان حال که چشمش به او بود دید که او خم شد و خیلی راحت چیزی را که از آنجا خوب دیده نمی‌شد از زمین برداشت؛ کریم چشمانش را تنگ کرد و به خودش گفت: یعنی چی تو دستشه؟! و فقط توانست برق چیز بنفش رنگی را ببیند، با نفس‌های بریده بریده آهسته گفت: «چی؟! یه بادمجون؟! آخه می‌خواد باهاش چه غلطی بکنه؟» هوپر با ادا و اطوار نمایشی بادمجان را محکم نگه داشت. سپس با حرکتی جسورانه آن را بلند کرد سمت دهانش برد و کمی از ساقه‌ی سبزش را گاز زد. رفتارش درست مانند آن بود که دارد ضامن نارنجکی را بیرون می‌کشد! بعد بادمجان را به سوی تانک نشانه گرفت و پرتاب کرد. سربازِ روی برجک تانک که حسابی زره‌پوش بود و کلاه‌خود آهنی به سر داشت سعی کرد با تفنگ ام‌شانزده‌اش، پسرک چُست و چابک را که جلوی تانکش جولان داده بود نشانه بگیرد اما بی‌فایده بود؛ سرباز در همان حال که بادمجان به سویش می‌آمد فریاد می‌کشید و هشدار می‌داد. بادمجان به بدنه‌ی تانک خورد و متلاشی شد! مشت‌های کریم از شدت نگرانی گره شده بودند، اما قلبش لبریز از احساس تحسین و ستایش بود! زیر لب گفت: «هوپر گل کاشتی؛ گل، ولی حالا دیگه بدو! فرار کن.» ولی هوپر فرار نکرد بلکه بار دیگر یک راست به سوی تانک دوید؛ کریم که کم مانده بود قلبش بایستد، دید که هوپر به سرعت پرید سمت لوله‌ی بزرگ توپ و یک لحظه که انگار تمامی نداشت از لوله‌ی تانک تاب خورد، خیلی عادی؛ طوری که انگار دارد از میله‌ای در زمین بازی تاب می‌خورد. در نظر کریم که از کپه‌ی سنگ‌ها و نخاله‌های ساختمانی هوپر را تماشا می‌کرد، او یکه‌‌تاز و شکست‌ناپذیر بود، اما معلوم بود که به زودی ورق بر می‌گردد! برگرفته از کتاب: یک تکه زمین کوچک؛ پدیدآور:‌ الیزابت لِرد؛‌ مترجم: پروین علی‌پور؛ ناشر: افق: ص 212تا215 @paragraphnoosh110 www.samanpl.ir
مسألهٔ انتظار ما از حجت مسألهٔ توسل را توضیح می‌دهد. این درست که ما آن‌ها را شفیع و همراه طلب خود ساخته‌ایم و حتی نمک طعام و رنج فرزندانمان را با آن‌ها در میان می‌گذاریم و این درست است که ما جز از این‌ها نمی‌خواهیم ولی درست‌ترین این است که از این‌ها جز خودشان را نخواهیم و از آن‌ها برای رسیدن به بت‌ها و عروسک‌های حقیر و ناچیزمان استفاده نکنیم و این‌ها را برای رسیدن به این آرزوهای کوچک زیر پا نگذاریم تا آن‌جا که با اشک و سوز بگوییم مهدی جان! آقا جان! اگر جواب مرا ندهی بر می‌گردم... راستی به کجا بر می‌گردیم؟ به سوی چه کسی و در چه دنیای بزرگ و کوچکی؟ ما همهٔ این راه‌ها را تجربه کرده‌ایم و از همهٔ بن‌بست‌ها زخم خورده‌ایم تا به این‌ها روی آوردیم. حال چگونه با برآورده نشدن خواسته‌های کوچکمان و مستجاب نشدن دعاهای ریزو درشتمان از این‌ها بر می‌گردیم و با آن‌ها قهر می‌کنیم. اگر ما به خاطر این خواسته‌ها از اولیاء خود بریدیم و حتی در دلمان بر آن‌ها خرده گرفتیم، معلوم می‌شود که ما این خواسته‌ها را از آن‌ها ضروری‌تر و مهم‌تر می‌دانیم و در هنگام تعارض، آن‌ها را زیر پا می‌گذاریم، و بر آن‌ها می‌شوریم. در حالی‌که آن‌ها آمده‌اند تا به من بیاموزند که چگونه با رنج‌ها برخورد کنم و چگونه از نعمت‌ها به غرور و تکاثر نرسم و چگونه در هر موقعیت، موضع‌گیری مناسب (با شأن بندگی) داشته باشم. برگرفته از کتاب: وارثان عاشورا؛ پدیدآور:‌ علی صفایی حائری (عین‌.صاد)؛ ناشر: لیلة القدر: ص43و44 @paragraphnoosh110 www.samanpl.ir @readandthink
رابطه‌ی تلقی مردم از خود و دنیا با امر ظهور حکومت‌هایی که می‌خواهند پاسدار امنیت باشند، و حکومت‌هایی که می‌خواهند پرستار رفاه و خدمت باشند، می‌توانند با شورا و انتخاب ملت مشخص شوند. اما... آدمی که بیش از هفتاد سال (زندگی دنیا) است و حکومتی که قلمرو آن وسیع‌تر از خاه و جامعه و دنیاست، حاکمی می‌خواهد که بر این مجموعه آگاه و مسلط باشد. اهداف حکومتی که بالاتر از امن و رفاه است و حوزه‌ی حکومتی که بیشتر از خانه و جامعه و هفتادسال عمر در دنیاست، حکوتی دیگر و معیار انتخابی دیگر و روش انتخابی دیگر می‌خواهد... مادام که تلقی مردم از خود و از دنیا دگرگون نشود، تحمّل حکومت الهی و علوی را نخواهند داشت که در بحث‌های قبل اشاره کردیم که مردم حتی با شهادت اباعبدالله علیه‌السلام به علی ابن الحسین علیهما‌السلام روی نیاوردند و با کنار زدن یزید به حکومت علوی نپیوستند، که نان و رفاهی که آن‌ها می‌خواستند به این ولایت سنگین نیاز نداشت. برگرفته از کتاب: وارثان عاشورا؛ پدیدآور:‌ علی صفایی حائری (عین‌.صاد)؛ ناشر: لیلة القدر: ص34و35 @paragraphnoosh110 www.samanpl.ir @readandthink
بهشتی چگونه شهید بهشتی شد: آیت الله بروجردی این آخری‌ها گوشش سنگین شده بود، هر کس حرف می‌زد ایشان می‌گفت بلندتر، وقتی محمد حرفی می‌زد، به او می‌گفت آرام‌تر. محمد بعدها این شیوه را کنار گذاشت؛ «بنده از بحّاث‌ترین و فریادکش‌ترین طلاب قم بودم. در مدرسه فیضیه در بحث کفایه، وقتی با رفقا، جلوی کتابخانه می‌نشستیم و بحث می‌کردیم، فریاد بنده در مدرسه می‌پیچید. حماقت، حماقت، که چی؟ ما می‌خواهیم حرف همدیگر را بفهمیم. پس چرا داد سرِ هم بزنیم؟ توفیق الهی در یک مرحله شامل حال من شد که بتوانم این شیوه را رها کنم.» برگرفته از کتاب: زندگی سید محمد حسینی بهشتی؛ پدیدآور:‌ افسانه وفا؛ ناشر: روایت فتح: ص15 @paragraphnoosh110 www.samanpl.ir @readandthink
⬅ یک نمونه برای رواج فساد و فحشا (در عصر امام سجاد علیه‌السلام) عرض بکنم؛ در مکه یک شاعری بود به نام عمر بن ابی ربیعه جزو شاعرهای عریان‌گوی بی‌پرده‌ی هرزه‌درا و البته در اوج قدرت و هنر شعری؛ این مُرد؛ حالا داستان‌های خود عمر بن ابی ربیعه و اینکه در مگه این‌ها چه کار می‌کردند یک فصل مشبعی از تاریخ غم‌بار آن روزگار است، که مکه و طواف و رمی جمرات و مانند اینها [را مسخره کردند]. ...راوی نقل می‌کند که: عمر بن ابی ربیعه وقتی مُرد، در مدینه عزای عمومی شد و در کوچه‌های مدینه مردم می‌گریستند؛ هرجا می‌رفتم مجموعه‌هایی از جوان‌ها و مرد و زن ایستاده بودند و تأسف می‌خوردند بر مرگ عمر بن ابی ربیعه در مکه؛ رسیدم به یک کنیزکی و دیدم دارد دنبال یک کاری می‌رود، مثلاً سطلی دستش است و می‌رود آب بیاورد و همین‌طور اشک می‌ریزد و گریه می‌کند و زاری می‌کند و بر مرگ عمر بن ابی ربیعه و تأسف می‌خورد؛ رسید به یک جمعی از جوان‌ها؛ گفتند چرا این قدر گریه می‌کنی؟ گفت خب برای خاطر اینکه این مَرد مُرد و از دست ما رفت؛ یکی گفت که غصه نخور شاعر دیگری در مکه هست که این شعر را گفته - حارث بن خالد مخزومی که یک مدتی هم از طرف همین خلفای شام حاکم مکه بوده؛ از آن شاعرهایی که او هم مثل عمر بن ابی ربیعه هرزه‌گو و پرده‌در و عریان سُرا [بود] - و بنا کرد یکی از شعرهای آن شاعر مخزومی را خواندن؛ وقتی که این شعر را خواند، آن کنیز یک قدری گوش کرد - که شعر و خصوصیات [آن] در اغانی نقل شده - بعد اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: الحمد لله الذى لم يُخل حرمه؛ خدا را شکر که حَرَم خودش را خالی نگذاشت؛ بالاخره اگر یکی رفت یکی به جایش آمد؛ این وضع اخلاقی مردم مدینه. داستان‌های زیادی را شما می‌بینید از شب‌نشینی‌های مکه و مدینه و نه فقط بین افراد پایین [بلکه] بین همه جور مردم؛ از آدم گدای گرسنه‌ی بدبختی مثل اشعب طماعِ معروف که شاعر بوده و دلقک بوده و مردم معمولی کوچه و بازار و همین کنیزک و امثال اینها، تا آقازاده‌های معروف قریش و حتّی بنی‌هاشم که بنده اسم نمی‌آورم؛ چهره‌های معروفی از آقازاده‌های قریش - چه زنانشان چه مردانشان - جزو همین کسانی بودند که غرق در این فحشا بودند. در زمان امارتِ همین شخص مخزومی، عایشه بنت طلحه آمد و در حال طواف بود؛ این به او علاقه داشت؛ وقت اذان شد؛ آن خانم پیغام داد که بگو اذان نگویند که طواف من تمام بشود؛ او دستور داد اذان عصر را نگویند؛ به او ایراد کردند که تو برای خاطر یک زن که دارد طواف می‌کند می‌گویی نماز مردم را تأخیر بیندازند؟ گفت: به خدا اگر تا فردا صبح هم طوافش طول می‌کشید، می‌گفتم اذان را نگویند؛ این وضع (فضای اخلاقی مردم) در آن روزگار است. 📚 برگرفته از کتاب حماسه امام سجاد علیه‌السلام (تحلیل مبارزات سیاس‌فرهنگی امام سجاد علیه‌السلام، در بیانات حضرت آیت الله خامنه‌ای مدّظلّه‌العالی) (انتشارات انقلاب اسلامی): ص15و16 پ.ن: کتاب درباره‌ی امام سجاد علیه‌السلام زیاد خواندم و دیدم، به جرئت می‌گویم، این اثر وزین و کم‌نظیر (یا بهتر بگویم بی‌نظیر)، جامع‌ترین و عمیق‌ترین کتاب برای این است که مخاطب بداند حضرت امام سجاد علیه‌السلام در چه فضایی، چه کردند! یعنی هم با زمانه‌ی‌ حضرت از ابعاد مختلف مخاطب به خوبی آشنا می‌شوند هم با اقدامات فوق‌العاده‌ی حضرت و تأثیر این اقدامات. آن‌ وقت مشخص می‌شود که عنوان حماسه کاملاً‌ برازنده‌ی آن چیزی است که حضرت انجام دادند. بسیار بسیار مطالب کتاب حتی برای علاقه‌مندان حرفه‌ای تاریخ صدر اسلام تازگی خواهد داشت و از آن مهمتر تحلیل رهبر معظّم انقلاب و زاویه دیدشان به این وقایع تاریخی است که بسیار بدیع و بصیرت‌بخش است و برجستگی‌ها و اثر عظیم اقدامات امام سجاد علیه‌السلام را نمایان‌تر می‌کند. حتماً سعی کنید به فهرست کتاب نگاهی بیاندازید! فهرست ارزشمند و عالمانه‌ی کتاب، خود یک منظومه‌ی بسیار منسجمی را به مخاطب در این موضوع ارائه می‌دهد. برای اطلاع بیشتر یا تهیه کتاب به این لینک هم می‌توانید رجوع کنید که برای خود انتشارات انقلاب اسلامی است. @paragraphnoosh110 www.samanpl.ir @readandthink