من نمۍدانم چہ شد ، بامن چہ کرد آن مـاه رو ،
احتمالا عاشـق چشـمان خندانـش شدم!
آیت اللّٰھِ دلـم اینگونه فِتوا میدهد :
فکرکردن بہ کسی غیرِ شما، فعلِ حَرام
است، حَرام !
نیمۍ از جان مرا بردۍ ، محبت داشتۍ
نیم باقیمانده هم هر وقت فرصت داشتۍ
عجب آرایشـی دارد سپاه چشـمهاي تو
تمام کشورِ جانم ، ز ترسـش سخت میلرزد!
می روم از صنف شیرینی شکایت میکنم
جعل لبخندت که کار حاج عبدالله نیست
لحظهۍ تشییع من از دور بویت میرسید
تا دوساعت بعد دفنم همچنان جان داشتم!
شعرها هم عاقبت در وصفِ تو عاجز شدند ،
جـانِ شاعـرهای دنـیا را به لب آوردهای . .
- دل خود چون به سر زلف تو دیدم گفتم ؛
ایخوش آن دم که پریشان به پریشان برسد!