می روم از صنف شیرینی شکایت میکنم
جعل لبخندت که کار حاج عبدالله نیست
لحظهۍ تشییع من از دور بویت میرسید
تا دوساعت بعد دفنم همچنان جان داشتم!
شعرها هم عاقبت در وصفِ تو عاجز شدند ،
جـانِ شاعـرهای دنـیا را به لب آوردهای . .
- دل خود چون به سر زلف تو دیدم گفتم ؛
ایخوش آن دم که پریشان به پریشان برسد!
- هر کس صدایم زد جز تو پاسخ ''هان'' بود
اصلا تلفظ کردن ''جان'' با تو میچسبد'
منظومهیچشمانتوباخطومدارش..
برهمزدهیکبارههمهجاذبههارا-
گر اشک الفبای سکوت است، چه گویم؟!
چشم تو در این مدرسه استاد سخن بود
و اگر گمان کردی من دلتنگ نیستم از خدا طلب بخشش کن؛ زیرا بعضی گمانها گناهند . . .