لحظهۍ تشییع من از دور بویت میرسید
تا دوساعت بعد دفنم همچنان جان داشتم!
شعرها هم عاقبت در وصفِ تو عاجز شدند ،
جـانِ شاعـرهای دنـیا را به لب آوردهای . .
- دل خود چون به سر زلف تو دیدم گفتم ؛
ایخوش آن دم که پریشان به پریشان برسد!
- هر کس صدایم زد جز تو پاسخ ''هان'' بود
اصلا تلفظ کردن ''جان'' با تو میچسبد'
منظومهیچشمانتوباخطومدارش..
برهمزدهیکبارههمهجاذبههارا-
گر اشک الفبای سکوت است، چه گویم؟!
چشم تو در این مدرسه استاد سخن بود
و اگر گمان کردی من دلتنگ نیستم از خدا طلب بخشش کن؛ زیرا بعضی گمانها گناهند . . .