هیچِ هیچم، هیچِ هیچم، هیچِ هیچ !
هیچ دانے کارِ هیچَت خوردھ پیچ ؟!
منم آن رفته از یادی که روزی،
چشمهایم را، به دنیایی نمیدادی..!
یک لحظه باد روسریاش را کنار زد
از آن به بعد بود که شاعر زیاد شد!
بی تــو آوارم و در خویـش فرو ریختهام
ای همه سقف و ستــون و همه آبادی من
سکوتتراندانستم ، نگاهمرانفهمیدی
نگفتمگفتنیهارا ، توهمهرگزنپرسیدی .
الان همونجام کہ جناب سعدی میگہ :
- دل نهادم بہ صبوری ، کہ جز این چاره ندارم . .
هیچکس جز خلوتم، خون گریههایم را ندید
پیشِ مردم، بیخیالِ خنده روی عالمم...!'
آنقدر در افکارم فرو میروم که خود را گم میکنم
آنقدر گممیشوم که خود را فراموش میکنم
به راستی که من خیلی وقت است در خود گمگشتهام:)..
مادرم بعد تو هی حال مرا میپرسد
مادرم تاب ندارد غم فرزندش را .