- من پزشکی خواندهام ، درد ِتو را میدانَمَش . .
فاصله داری ز آغوشم که تَب دارد تَنَت ؛
چنان دل بسته ام کردی
که با چشم خودم دیدم
خودم میرفتم اما
سایه ام با من نمی آمد
مرگ من حادثهئ تلخ غمو انگیزی نیست ،
فقط از جمع شما رفته کسی ، چیزی نیست .
دل میکَنم به خاطر تو از دیار خویش
ای خاطِرت عزیزتر از خاطرات من ..
داستانم را به مجنون گفتم ُبا خنده گفت :
این همه دیوانگی را از کجا آوردهای :›
از پیچ و تابِ جادهی غمبارِ روزگار ،
خوشبخت آن کسیست که با همسفر گذشت..
روز دیدار،خــودت را به ندیــدن بزنے
شـب ولے دوره کنے لحـظهء دیدارت را
خشک مذهب نیستم، چادر سرت کن نازنین
غیـرتِ مــــردانه ام دستور صادر می کند!
کسی هرگز نمی گردد شبیه تو برای من ؛
کجای عاشقی با تو بگو لغزید پای من ؟
ترک ما کردی ولی با هرکه هستی یار باش
مثل من هرگز نکن با او کمی دلدار باش
در جست و جوی خود تمام شهر را گشتم
گم کرده ام در تو همــه نام و نشانم را