بـهپـایـانآمـداینمــاهو
عبادتهمچنانباقیست✨
بــرایماحـــرمبنـویس،
نـجفتاکـربـلاکافیست🤲
💞دوستان و همراهان گرامی
طاعات و عباداتتون مورد قبول درگاه احدیت🤲🍃
#عید_سعید_فطر_مبارڪ 😍❤️
#التماس_دعا
┈┈••✾❀🌸❀✾••┈┈
@parastohae_ashegh313
┈┈••✾❀🌸❀✾••┈┈
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
و چقدر سخت است که این عید عزیز را
بدون آن عزیزترین غایب از نظر بگذرانیم…
🤲🏻اللهم عجل لولیک الفرج🤲🏻
💐 عید سعید فطر بر شما بزرگواران مبارک باد💐
@parastohae_ashegh313
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
سلام همراهان عزیز
عیدتون مبارک / نماز روزه هاتون قبول
ببخشید بدقولی کردم و نتونستم بقیه زندگیمو براتون تعریف کنم
اره !منم شهید محمد منصوری از قرچک ورامین
بعد اینکه اعزام شدم به منطقه ، مارو به پادگان دوکوهه بردن و در ساختمان عمار اسکان دادن
روزا اموزش میدادن و شبها شب زنده داری میکردیم
دوران خیلی خوب و باصفایی بود با رفقای با معرفت زیادی اشنا شدم که خیلی کنارشون احساس ارامش و نزدیکی به خدا ، میکردم
بعد از اموزش به فکه اعزام شدیم برا عملیات والفجر مقدماتی یه خاک نرم داشت که خیلی سخت بود راه رفتن در حالت معمولی روی اون ، چه برسه بخوای با تجهیزات و وسایل رو اون خاک بدوی و عملیات کنی
از منطقه گاهی برا مادرم نامه مینوشتم
توی یکی از این نامه ها به مادرم نوشتم که
مامان سلام ، مامان اینجا اب نداریم بچه ها تشنه ان ، دلمم برات تنگ شده ، خب طبیعی بود سن و سالی نداشتم تازه سیزده سالم شده بود
مادرم در جواب نامه من نوشت محمد مامان اب ندارید؟؟ یه اقایی هم کربلا بین دو نهر اب ....
ببخشید نمیخوام براتون روضه بخونم اما ما به عشق امام حسین وایسادیم و مقاومت کردیم که شرمنده ارباب نشیم
تو نامه بعدیم نوشتم مامان اینجا خاکش یه جوریه ؛ وقتی با پوتین روش راه میریم ناخنامون تو کفش اسیب میبینه
مادرم در جواب من نوشت محمد مامان یه سه ساله ای هم کربلا با پای برهنه روی خار .... منو شرمنده بچه های سیدالشهدا نکن مادر
جوابای مادرم قوت قلبم بود و سبب میشد محکم تر از قبل در منطقه بایستم
اخرش تو فکه شهید شدم و پیکرم برگشت ورامین اما چه پیکری و چه ...
خلاصه مادرم اومد تا با من وداع کنه اما اجازه ندادن
خیلی اصرار کرد صورت منو ببوسه اما من سر در بدن نداشتم پیکرم بی سر برگشت
مادرم تا فهمید سر ندارم سجده شکر بجا اورد
اصرار کرد دستان منو ببوسه اما من دستم در بدن نداشتم
اصرار کرد سینه منو ببوسه اما چهارتا تکه استخوان بیشتر از من برنگشته بود
مادرم رفت تو دل خاک که منو خودش دفن کنه
پیکرمو گرفت گذاشت تو دل خاک ولی نتونست بدنمو دفن کنه
لابد میپرسید چرا
اخه رسمه تو شیعه که صورت میت رو باید رو خاک بزارن اما مادرم هر چی گشت صورت منو پیدا نکرد
مات و مبهوت بمن نگاه کرد و حالش بد شد