eitaa logo
پارچه سرای متری ونوس
13.8هزار دنبال‌کننده
20.1هزار عکس
2.5هزار ویدیو
10 فایل
بسم الله الرحمن الرحیم فروش انواع پارچه های #متری 💥ارسال به سراسر کشور💥 برای سفارش به ایدی زیر پیام بدید👇👇 ثبت شفارس به ایدی زیر @sefaresh_venos رضایت مندی و کد پیگیری ارسالی ها👇 @rezayat_mushtari
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از تبادل موقت برای دیده شدن کانال.
🚩 حکیم سعد الدین نزاری با سعدی شیرازی معاصر بود. این دو بزرگ با یکدیگر رفت و آمد داشتند به طوری که شیخ اجل سعدی دو بار از شیراز به دیار حکیم، قهستان رفت. در سفری که حکیم نزاری برای دیدن سعدی به شیراز آمد، سعدی آنقدر در تجلیل و پذیرائی او تکلف ورزید و خود را به مشقت انداخت که حکیم چندان در شیراز توقف نکرد و در هنگام حرکت به سعدی گفت: ما رفتیم ولی این شرط مهمان نوازی نبود که تو کردی.... شیخ هم از این سخن درشگفت شد و پوزش خواست. چندی بعد سعدی به دیدار حکیم به قهستان سفر کرد و در هنگام ورود حکیم را در مزرعه یافت که مشغول زراعت بود. او هم شیخ را به منزل فرستاد و خود بکارش ادامه داد تا فراغت حاصل کرد و به منزل رفت. در پذیرائی از سعدی هم هیچ تکلف و تشریفاتی قائل نشد و در تهیه خوراک و لوازم پذیرائی چندان سادگی پیشه کرد که سعدی سه ماه در بیرجند ماند و چون وقت مراجعت رسید و آماده سفر شد، حکیم به بزرگان بیرجند پیغام فرستاد تا آنچه رسم تشریفات و پذیرائی است در حق سعدی بجا آورند و آنها نیز یکماه تمام از سعدی دعوتها نموده و پذیرائیها کردند. چون سعدی عزم سفر کرد، حکیم به او گفت: شرط مهمان نوازی این است که خالی از تکلف باشد تا مهمان را توقف میسر گردد نه اینکه چندان بخود زحمت دهی تا مهمان سرافکنده و پشیمان باز گردد.... 🎀 @RomaneMazhabi 🎀 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
هدایت شده از تبادل موقت برای دیده شدن کانال.
📘 داستانک : ✍پیرمردی که‌ شغلش ‌دامداری‌ بود‌، نقل‌ میکرد:‌‌‌‌‌ گرگی در اتاقکی در آغل گوسفندان ما زائیده بود و سه چهار توله داشت و اوایل کار به طور مخفیانه مرتب به آنجا رفت و آمد می کرد و به بچه هایش میرسید ، چون ‌آسیبی ‌به‌ گوسفندان‌ نمیرساند‌ وبخاطر ترحم‌ به‌ این ‌حیوان‌‌‌‌‌‌‌‌‌ و بچه‌هایش‌، او را بیرون ‌نکردیم‌، ولی ‌کاملا ا‌و را زیر نظر‌ داشتم‌. این‌ ماده‌ گرگ ‌به ‌شکار میرفت‌ و هر بار مرغی‌، خرگوشی ‌، بره‌ای شکار میکرد و برای ‌مصرف ‌خود و بچه‌هایش ‌می آورد‌. اما با اینکه ‌رفت ‌آمد ‌او از آغل‌ گوسفندان ‌بود، هرگز متعرض‌گوسفندان ‌ما نمیشد‌. ما دقیقا آمار گوسفندان ‌و‌بره های‌ آنها ‌را داشتیم‌ وکاملا" مواظب‌ بودیم‌، بچه‌ها تقریبا‌ بزرگ ‌شده‌‌‌‌ بودند. یک‌بار و در غیاب ‌ماده ‌گرگ ‌که ‌برای ‌شکار رفته‌ بود، بچه‌های ‌او‌‌ یکی ‌از ‌بره‌ها را کشتند! ما صبرکردیم، ببینیم ‌چه ‌اتفاقی‌ خواهد افتاد‌؛ وقتی ‌ماده ‌گرگ ‌برگشت ‌و این ‌منظره ‌را دید، به ‌بچه‌هایش ‌حمله‌ور شد؛ آنها ‌را گاز می گرفت و میزد ‌و بچه‌ها ‌سر و صدا و جیغ ‌میکشیدند ‌و پس ‌از آن ‌نیز ‌همان‌ روز ‌آنها را برداشت‌‌ و از ‌آغل ‌ما رفت‌. روز بعد، با کمال ‌تعجب ‌دیدیم، گرگ، یک ‌بره‌ ای شکار کرده و آن‌ را نکشته ‌و زنده ‌آن‌ را از دیوار‌ آغل ‌گوسفندان ‌انداخت ‌رفت‌.» این ‌یک ‌گرگ ‌است‌ و با سه‌ خصلت‌: درندگی وحشی‌بودن‌ وحیوانیت‌شناخته‌میشود‌ اما میفهمد، هرگاه ‌داخل ‌زندگی ‌کسی‌ شد و کسی ‌به ‌او ‌پناه‌ داد و احسان‌کرد به‌ او خیانت ‌نکند ‌و اگر‌ ضرری‌ به ‌او زد ‌جبران نماید 🌷هر ذاتی رو میشه درست کرد،جز ذات خراب.!! ‌ ‌ 🎀 @RomaneMazhabi 🎀 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
هدایت شده از تبادل موقت برای دیده شدن کانال.
گفتگوى جبرئيل با آدم (ع) در روايت آمده: آدم و حوا (ع) وقتى كه از بهشت دنيا اخراج شدند، در سرزمين مكه فرود آمدند، حضرت آدم عليه‏السلام بر كوه صفا در كنار كعبه، هبوط كرد و در آن جا سكونت گزيد و از اين رو آن كوه را صفا گويند كه آدم صفى الله (برگزيده خدا) در آن جا وارد شد. حضرت حوا (ع) بر روى كوه مَروه (كه نزديك كوه صفا است) فرود آمد و در آن جا سكونت گزيد. آن كوه را از اين رو مروه گويند كه مرئه (يعنى زن كه منظور حوّا باشد) در آن سكونت نمود. آدم عليه‏السلام چهل شبانه روز به سجده پرداخت و از فراق بهشت گريه كرد. جبرئيل نزد آدم عليه‏السلام آمد و گفت: اى آدم! آيا خداوند تو را با دست قدرت و مرحمتش نيافريد، و روح منسوب به خودش را در كالبد وجود تو ندميد، و فرشتگانش بر تو سجده نكردند؟! آدم گفت: آرى، خداوند اين گونه به من عنايت‏ها نمود. جبرئيل گفت: خداوند به تو فرمان داد كه از آن درخت مخصوص بهشت نخورى، چرا از آن خوردى؟ آدم (ع) گفت: اى جبرئيل! ابليس سوگند ياد كرد كه خيرخواه من است و گفت: از اين درخت بخورم. من تصور نمیكردم و گمان نمیبردم موجودى كه خدا او را آفريده، سوگند دروغ به خدا، ياد كند. ‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌ 🎀 @RomaneMazhabi 🎀 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
هدایت شده از تبادل موقت برای دیده شدن کانال.
بلاک چرا ؟😳 بیا اینجا(🍂🕸️ @tutiya 🕸️🍂🕸🕸🕸 ) یادت بدم چطوری هلاک کنی! http://eitaa.com/joinchat/1947664416C255e4f67bd
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
❣ 🌾هر که بلند می شوم ..... 🌼آراسته روی قبله می ایستم و 🍁می گویم: 🌾"السلام علیک یا اباصالح المهدی" 🌼وقتی به این میکنم که خدا 🍁جواب را واجب کرده است، 🌾قلبم از ذوق اینکه شما به اندازه 🌼 یک جواب سلام به من می 🍁کنی از جا کنده می شود. آقاجانم! دارم.😍 🌹تعجیل درفرج صلوات🌹 🎀 @RomaneMazhabi 🎀 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
پارچه سرای متری ونوس
○°●•○•°♡◇♡°○°●°○ #رمان " #رویای_من "بر اساس داستان واقعی #قسمت_سی و هشتم ✍ بخش سوم 🌺حالا هر دو ب
○°●•○•°♡◇♡°○°●°○ " "بر اساس داستان واقعی و هشتم✍ بخش چهارم 🌺دوباره زد به در….. باز کردم و نگاهش کردم گفت به من بدهکاری خانمی !!! پرسیدم چرا ؟ گفت برای اینکه منو گیر شهره انداختی ازت نمی گذرم باید جبران کنی ….. گفتم چه طوری ؟ گفت گیس شو بکشی تا دل منم خنک بشه باور کن داشت منو با خودش می برد ترسیدم بلایی سرم بیاره ……گیس شو می کشی یا تا ابد بهت بگم به من بدهکاری؟…. گفتم صبر کن درستش می کنم …. تا گیس شو نکشم ولش نمی کنم….. 🌺اونشب حمیرا حالش بهتر بود و چون قرص کم خورده بود, اومد سر افطار ، بی حال بود؛ ولی حرف می زد وحواسش جمع بود…. وقتی دید ما همه روزه می گیریم …دلش خواست و گفت کاش حالم خوب بود و منم با شما ها می گرفتم… تغییر محسوسی در رفتارش پیدا شده بود؛ به خصوص با من … از نظر عاطفی اون تیکه گاه می خواست و چون جز من کسی رو نمی شناخت که بهش اعتماد داشته باشه به من پناه آورده بود و گرنه به نظرم دور از عقل بود که اون این همه به من متکی بشه ….. 🌺افطار که تموم شد ایرج گفت : خوب خانم ها به کمک شما احتیاج دارم … و راستش روی شما حساب کردم …. عمه پرسید برای چی ؟ گفت : فردا افطاری داریم می خوام بیاین و مدیریت کنین تا همه چیز خوب پیش بره …عمه سرشو به علامت نه بالا برد و گفت : نمیشه این همه سال ما پا تو اون کارخونه نگذاشتیم حالا بیایم افطاری بدیم ؟ نه خودتون بکنین …. 🌺ایرج با اعتراض گفت : ما تا حالا افطاری نداده بودیم ، اگر شما نیان من دست تنها می مونم. اصلا نمی دونم باید چیکار کنم …. مثلا شما بیا روی غذا نظارت کن که مرتب به همه برسه حمیرا مسئول چیدن و تزئین سفره باشه و رویا برای موقعی که می خوایم شام رو بدیم کمک کنه …………. خلاصه فرق نمی کنه به کمک شما ها احتیاج دارم یک کلام میان یا نه ؟ حمیرا گفت منو که می بینی اصلا حالم خوب نیست نه من نیستم … حوصله این کارا رو ندارم …. 🌺من به عمه چشمک زدم و متوجه اش کردم به خاطر حمیرا س … اونم که خیلی تو این کارا تیز بود گفت : تو که حالت خوبه…می خواد بچه ام افطاری بده دست تنهاس …. باشه بگو چیکار کنیم همه هستیم رویا توام میای؟ ….. گفتم حتما ولی بعد از دانشگاه ایرج گفت : پس من صبح با حمیرا و مامان و مرضیه میریم اسماعیل رو می فرستم دنبال تو …. عمه پرسید خوب چیکار کردی برای فردا فرصتی نیست …. ایرج رفت یک مداد و کاغذ آورد و داد به حمیرا و گفت یادداشت کن اگر چیزی کمه تهیه کنم ….. 🌺و خلاصه اونو کشید تو کار و تقریبا اونا تا آخر شب سر تهیه وسائل لازم بحث و گفتگو داشتن و حمیرا مرتب ایده می داد و گاهی هم اون ایده ها مطابق میل ایرج نبود ولی زیر بار می رفت و من می فهمیدم داره باهاش مدارا می کنه و بازم دیدم که اون چه صفات اخلاقی خوبی داره…… صبح تو دانشگاه اول گشتم تا استاد جمالی رو پیدا کنم اون دکترای روانشناسی داشت و می گفتن مطب هم داره ولی اون زمان هیچ کس ناراحتی های روحی رو جدی نمی گرفت و وقتی کسی رو نزد دکتر روانشناس می بردن که دیگه دیوانه شده بود و کاری جز نگه داری از اون نبود که انجام بدن تا به خودش و دیگران صدمه نزنه …همین … ... ○°●○°•°♡◇♡°○°●°○
پارچه سرای متری ونوس
○°●•○•°♡◇♡°○°●°○ #رمان " #رویای_من "بر اساس داستان واقعی #قسمت_سی و هشتم✍ بخش چهارم 🌺دوباره زد ب
○°●•○•°♡◇♡°○°●°○ " "بر اساس داستان واقعی و هشتم✍ بخش پنجم 🌺اونروز من با دکتر جمالی درس نداشتم و مطمئن نبودم که دانشگاه باشه برای همین دنبالش می گشتم و از هر کس که می شناختم سراغ استاد رو گرفتم ولی کسی خبر نداشت دوبار تا اتاق استاد ها رفتم ولی اونو ندیدم از دفتر پرسیدم گفتن که نمی دونیم شاید بیاد …. مایوس شدم و چون جوون بودم برای هر کاری عجله داشتم فکر می کردم دیگه معالجه ی حمیرا عقب افتاد ….به کلاس دیر رسیدم استاد اومده بود با شرمندگی رفتم و نشستم ….. غرق درس شدم و همه چیز رو فراموش کردم … ساعت آخر شهره موی دماغم شد هر جا می رفتم با من میومد … 🌺می فهمیدم که می خواد اگر ایرج اومد دنبال من؛ اونم باشه و خودشو به ایرج نزدیک کنه … ولی چون می دونستم که ایرج نمیاد اهمیتی ندادم …. با عجله رفتم که با اسماعیل برم کارخونه اونم دنبالم میومد و هی سئوال می کرد …. ولی من بدون اینکه گوش کنم یا جوابشو بدم کار خودم رو می کردم …..که یکی منو صدا کرد …. خانم سرمدی ….خانم سرمدی…. برگشتم استاد جمالی رو دیدم ….با خوشحالی رفتم جلو اونم می خندید نمی دونستم چرا داره می خنده …… ولی وقتی رفتم جلو پرسید خانم سرمدی چی شده ؟ امروز هر جا میرم میگن شما دارین دنبالم می گردین …گفتم سلام استاد وقت دارین با شما یک کاری دارم میشه کمکم کنین ….. 🌺گفت البته منم کنجکاو شدم ببینم چی شده که اینقدر مهمه …. گفتم ازتون یک وقت می خوام ….گفت در مورد چی ؟ گفتم باید یک جا بشینیم مفصل براتون تعریف کنم ….کمک می خوام تو رو خدا بهم کمک کنین ….. پرسید خوب بگو در مورد چیه ؟ گفتم اینجا نمیشه یک کم طولانیه ..گفت باشه فردا من تو دانشگاهم بیاین دفتر اونجا میریم تو کتابخونه صحبت می کنیم خوبه ….تشکر کردم و رفتم که به اسماعیل برسم که متوجه شدم شهره هنوز دنبال منه … 🌺با عصبانیت گفتم : چرا دنبال من میای ؟ گفت : رویا ؟ خوب ما با هم دوستیم داریم از در میریم بیرون… دنبالت نمیام با هم داریم میریم ….با غیض گفتم : ایرج امروز نمیاد برو دنبال کارت …. خندید و گفت از کجا می دونی اون حتما به خاطر من میاد . ○°●○°•°♡◇♡°○°●°○ 🎀 @RomaneMazhabi 🎀 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
✨قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ ✨مَنْ تَشَاءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشَاءُ ✨وَتُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ ✨إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ ﴿۲۶﴾ ✨بگو بار خدايا تويى كه فرمانفرمايى ✨هر آن كس را كه خواهى فرمانروايى بخشى ✨و از هر كه خواهى فرمانروايى را باز ستانى ✨و هر كه را خواهى عزت بخشى و هر كه را ✨خواهى خوار گردانى همه خوبيها به دست توست ✨و تو بر هر چيز توانايى (۲۶) 📚سوره مبارکه آل عمران ✍آیه ۲۶ 🎀 @RomaneMazhabi 🎀 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
هدایت شده از تبادل موقت برای دیده شدن کانال.
🌹🍃 ⚠️ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﺁﻣﺪ 》 ﺧﻮﺍﺏ ﺭﻓﺖ ! ⚠️ ﺯﻧﺎ ﺁﻣﺪ 》 ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺭﻓﺖ! ⚠️ﺳﻮﺩ ﺁﻣﺪ 》 ﺑﺮﮐﺖ ﺭﻓﺖ ! ⚠️ﻣﺪ ﺁﻣﺪ 》 ﺣﯿﺎ ﺭﻓﺖ! ⚠️ﻓﺴﺖ ﻓﻮﺩ ﺁﻣﺪ 》 ﺳﻼﻣﺖ ﺭﻓﺖ ! ⚠️ﺭﺷﻮﻩ ﺁﻣﺪ 》 ﺣﻖ ﺭﻓﺖ ! ⚠️ﺩﯾﺮ ﺧﻮﺍﺑﯽ ﺁﻣﺪ 》 ﻧﻤﺎﺯ ﺻﺒﺢ ﺭﻓﺖ! ⚠️ﻣﺼﺮﻑ ﮔﺮﺍﯾﯽ ﺁﻣﺪ 》 ﻗﻨﺎﻋﺖ ﺭﻓﺖ ! ⚠️قوﻡ ﭘﺮﺳﺘﯽ ﺁﻣﺪ 》 ﺑﺮﺍﺩﺭﯼ ﺭﻓﺖ ! ⚠️ﻣﺎﻫﻮﺍﺭﻩ ﺁﻣﺪ 》 خانواده ﺭﻓﺖ ! ⚠️ ﺟﻮﺍﯾﺰ ﺑﺎﻧﮑﯽ آمد 》 ﺯﮐﺎﺕ ﺭﻓﺖ ! ⚠️ موبایل آمد 》 ﺻﻠﻪ ﺭﺣﻢ ﺭﻓﺖ! 🤔ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﮐﻨﯿﻢ❗️ﭼﻪﻫﺎ ﺁﻣﺪ... ﭼﻪﻫﺎ ﺭﻓﺖ !؟ 🎀 @RomaneMazhabi 🎀 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
💠✨ﻫﺮﮔﺰ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﺣﺴﺎﺩﺕ ﻧﮑﻦ برای ﻧﻌﻤﺘﯽ ﮐﻪ ﺧﺪﺍوند ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩﻩ است؛ زﯾﺮﺍ ﺗﻮ نمی‌دانی ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﻭ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ 👈و ﻏﻤﮕﯿﻦ نباش ﻭﻗﺘﯽ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺗﻮ ﮔﺮﻓﺖ... ﺯﯾﺮﺍ ﺗﻮ ﻧﻤﯽ‌ﺩﺍﻧﯽ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﻋﻮﺽِ ﺁﻥ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺩ، پس سعی کن ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺷﺎﮐﺮ باشی... 💠✨ﺍﮔﺮ ﺭﻭﺯﯼ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺑﻪ ﻣﺤﺎﺳﺒﻪ ﺛﺮﻭﺗﺖ ﮔﺮﻓﺘﻰ پول‌هایت ﺭﺍ ﻧﺸﻤﺎﺭ... ﮐﺎﻓﯽ ﺍﺳﺖ ﻗﻄﺮﻩ ﺍﺷﻜﻰ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﮔﻮﻧﻪ‌ﺍﺕ ﺑﺮﯾﺰﯼ... ﺗﻌﺪﺍﺩ ﺩﺳﺘﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺁﻧﺮﺍ ﭘﺎﮎ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﺛﺮﻭﺕ ﺗﻮﺳﺖ. 🎀 @RomaneMazhabi 🎀 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
هدایت شده از تبادل موقت برای دیده شدن کانال.
گفت و شنود اختصاصی خبرنگار نوید شاهد کرج: آنچه می خوانید روایت یک عاشق و معشوق است روایت یک زوج جوان، روایت یک پدر که عاشق فرزندش بود ، این روایت از یک زندگی می گوید زندگی که صفحه آخرش شهادت شد و عاقبت به خیری ، شهید محمود نریمانی  سارا عجمی همسر آشنایی من و محمود ♦️همزمان با اتمام فارغ التحصیلی دانشگاهم بودکه آقا محمود به خواستگاریم آمد. زمانی که ایشان در جلسه اول به همراه خانواده به منزل ما آمدند. چند دقیقه ایی باهم صحبت کردیم و آقا محمود در ابتدا از نحوه کار و فعالیت هایشان که گویای ماموریت های طولانی مدت که اغلب اوقات شب ها در منزل نباشند با این مضمون که " شاید بروم و برگردم یا بروم و برنگردم" صحبت کردند. ♦️من هم به ایشان گفتم که آسمانی شدن مختص آقایان نیست و خانم ها می توانند آسمانی بشوند و ایشان وقتی حرف مرا شنید چیزی نگفتند و سکوت کردند. بعدها بعد از ازدواجمان ایشان این را اذعان داشتند که جمله شما ذهنم را درگیر خود کرده بود و فهمیدم که خودتان اهل شهادت هستید و در این وادی به سر می برد. ♦️بعد از جلسات متعدد با توجه به اینکه در ایشان نقص و ایرادی نمی دیدم هنوز تصمیم گیری برایم سخت بود، دچار حالت بحرانی شده بودم و نمی توانستم به ایشان جواب مثبت بدهم. ♦️چند وقتی بودکه از شهادت امام هادی (ع) میگذشت که آقا محمود به خواستگاری من آمده بودند و در همین حالت بحرانی بودم که یادم افتاد، من شب شهادت امام هادی به ایشان متوسل شده بودم و از ایشان مدد خواستم و گفتم هرکسی را که شما برای من مصلحت می دانید شریک زندگیم قرار دهید. با یاد این جمله دلم آرام گرفت و نسبت به تصمیمم مصمم شدم. ❣شهادت محمود را حس می کردم، محمود انسان زمینی نیست❣  ♦️(من تا قبل از شب بله برون به چهره آقا محمود نگاه نکرده بودم، تازه آن شب بود چهره ی ایشان را دیدم و همان لحظه حسی به من دست داد که انگار شهادت ایشان را جلوی چشمانم دیدم و حس کردم انسانی زمینی نیست.   ازدواج و زندگی سراسر عشق و مهربانی ♦️سال 1390 عقد و در سال 1391 ازدواج کردیم، مراسم ازدواجمان خیلی ساده برگزار شد چند ماه بعد از عقدمان به کربلا رفتیم و با یک ولیمه ساده به اقوام، زندگی مشترکمان را آغاز کردیم. بعد ازمدتی خداوند به ما فرزندی عنایت فرمود و با وجود علاقه و حبّ خاصی که به امام هادی داشتم اسم پسرمان را محمّد هادی گذاشتیم. آقا محمود پدرانه به محمّد هادی عشق می ورزید و او را درآغوش گرمش جای می داد و همیشه از خداوند بخاطر این هدیه سپاسگذاری می کرد. با بدنیا آمدن محمد هادی زندگی ما حلاوت بیشتری پیدا کرد. ♦️محمود خیلی مهربان و با گذشت بود و زمانی که ایشان در منزل بود در کارها به من کمک میکرد، نقطه قوت اخلاقی ایشان احترام خاصی که به پدر و مادر و کلیه اعضای خانواده میگذاشتند که این را من در کمتر کسی می دیدم این خصوصیت ایشان درمن تاثیرگذار بود و همچنین مردم داری ایشان زبانزد اقوام و فامیل بود. ♦️صله رحم و رفت آمد با اقوام را هیچ وقت قطع نمیکرد، حتی اقوامی که از لحاظ تفکر و اعتقادی با ایشان هم عقیده نبودند این عامل مانع رفتن به منزل ایشان نمی شد. ♦️بعضی وقت ها فشارهای زندگی آرامش را از وجودم می گرفت، محمود واقعاً تکیه گاه محکمی بود و با حرف های دلنشینش برای دلم مرهمی بود. امین و رازدار خانواده بود تا جایی که خواهرانش او را محرم اسرار خود می دانستند و گاهی با او درد و دل میکردند.آن چنان رابطه صمیمی میانشان برقرار بود که محمود زمانی که از ماموریت برمیگشت، قبل از اینکه بخواهد کاری انجام دهد و یا صحبتی با من بکند گوشی تلفن را برمی داشت و با تک تک اعضای خانواده اش تماس میگرفت. ♦️نقطه ضعفی از ایشان به یاد ندارم و هرچه که در ایشان بود سراسر عشق و مهربانی بود. ♦️تنها چیزی که ایشان را خیلی آزرده خاطر میکرد وضعیت نامناسب پوشش خانم ها در سطح جامعه بود.که حتی روزهایی زودتر به خانه می آمدند وقتی من مسئله را جویا می شدم میگفتند واقعا برخورد و دیدن این افراد روحم را آزار می دهد به منزل می آیم، تا آرامش پیدا کنم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 🎀 @RomaneMazhabi 🎀 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃