eitaa logo
پرتو اشراق
803 دنبال‌کننده
28.8هزار عکس
18.5هزار ویدیو
76 فایل
🔮 کانال جامع با مطالب متنوع 🏮شاید جواب سئوال شما اینجا باشد! 📮ارتباط با مدیر: @omidsafaei 📲 کپی برداری مطالب جهت نشر معارف اهل بیت(ع) موجب خوشحالی است! 🔰 کانال سروش پلاس: 🆔 sapp.ir/partoweshraq
مشاهده در ایتا
دانلود
🕑 💠🌹💠 (ره): 🎙مطالعه‌ی تراجم (شرح‌ حال) علمای سلف (گذشته)، مانند مطالعه‌ی کتاب‌های اخلاقی معتبر است. وقتی انسان به شرح حال و زندگانی آنها نگاه می‌کند، مثل این است که کتاب اخلاقی درست و معتبر را مطالعه کرده است. 🔅آنها زندگی دنیا را چگونه ساده می‌گذراندند و چقدر راحت بودند و چه استفاده‌هایی از عمر خود می‌بردند. 📚 در محضر بهجت، ج٢، ص ٣۴٧. 🌐 @partoweshraq
🏴روز #اربعین در عراق مشخص شد. 🌙 طبق اعلام دفتر آیت الله سیستانی روز پنجشنبه روز اول صفر در عراق است. 🗓 امسال روز اربعین در عراق مثل ایران، ۸ آبان ماه است. 🌐 @partoweshraq
پرتو اشراق
🔺ناهید خدا کرمی عضو اصلاحطلب شورای شهر تهران ماشین شورا رو میده به برادرش و اونم میره شمال برا عشق‌
🔺جالب است عضو شورای شهری که مخالف اختصاص بودجه از سوی #بیت_المال(شهرداری) برای کمک به هیئتهای مذهبی بودند با اختصاص اتومبیل #شورای_شهر به برادرشان جهت انجام امور شخصی موافقند!! 🌐 @partoweshraq
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 😐 این می گوید ۸۰ میلیون ایرانی میخوام نباشن اگه خم به چشمِ بچه ام بیاد! 🌷مقایسه کنید با آن مادر شهیدی که سه فرزندش رابه جبهه فرستاد تا خم به ابروی وطن نیاید! 🌐 @partoweshraq
پرتو اشراق
⁉ ماموران ویژه انگلیس در قم چکار می کنند؟ 🇬🇧 شنیده ها حاکی از این است که مسئول انگلیسی اتاق بازرگان
🔺بدون شرحِ اضافی... ⁉ بعد از حضور چند وقت پیش یک چهره امنیتی_اقتصادیِ انگلیسی، در #قم؛ حالا هم افتتاح یک مجتمعِ فرهنگی، توسط اروپایی‌ها در یک محله‌ی عمدتاً افغانی نشینِ اطرافِ قم!! 🌐 @partoweshraq
💸 خنده هایی که میلیاردها دلار جیب سعودی ها را خالی کرد! 🔺دختر ترامپ: 🎙من قبلا فکر میکردم که پدرم‌ احمقترین آدم است اما الان دریافتم که زرنگ ترین است! او مرا با خودش به سعودی برد و بواسطه بودن من میلیاردها دلار از جیبشان را خالی کرد! 💸با یک خنده من اونها حاضر به هرکاری بودند؛ حالا فکرش را بکنید که اگر من به اونها اجازه میدادم بمن دست بزنند اونوقت معلوم نبود اونها در قبالش چکارها که نمیکردند
🔺نفس راحتی که انگلیس پس از تصویب لایحه استعماری کشید!! ⚠ حال که خرشان از پل گذشت، ماهیت و نتیجه آن را بی پرده می گویند، اولین مورد: ⁉ را غربیها معنا می کنند نه ایران! 🌐 @partoweshraq
🔺نفس راحتی که انگلیس پس از تصویب لایحه استعماری #FATF کشید!! ⚠ حال که خرشان از پل گذشت، ماهیت و نتیجه آن را بی پرده می گویند، اولین مورد: ⁉ #تروریست را غربیها معنا می کنند نه ایران! 🌐 @partoweshraq
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🕠 📚 ؛ 💚 ☪ عاشقانه ای برای مسلمانان ✒ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد 🔗 قسمت دویست و شصت و سوم 👁 می‌دیدم نفس مجیدم به شماره افتاده و دیگر نمی‌دانست چه بگوید که حاج آقا دست چپ مجید را با هر دو دستش گرفت و با لحنی غرق عشق و محبت، برایش سنگ تمام گذاشت: 👳🏻 پسرم! من برای شما کاری نکردم، امشب متعلق به باب‌الحوائج، حضرت موسی‌بن‌جعفر (علیه‌السلام)! همه ما امشب مهمون ایشونیم! سند این خونه رو هم امشب خود آقا به اسمت زد. من چی کاره‌ام؟!!! 🏻 به نیمرخ سیمای مجید نگاه کردم و دیدم آسمان دلش به عشق امامش طوفانی شده که پیشانی بلندش از بارش عرق شرم نَم زده و دستانش آشکارا می‌لرزید. 🏻شاید حاج آقا خبر نداشت، ولی من می‌دانستم که یک سمت پیشانی‌اش به حمایت از حرمت حرم سامرا شکست و سمت دیگر صورت و بدنش به عشق جان جواد‌الائمه (علیه‌السلام)، غرق زخم و جراحت شده تا امشب چنین ناز شصت کریمانه‌ای از دست با برکت اهل بیت پیامبر (صلی‌الله‌علیهم‌اجمعین) بگیرد. 👳🏻 حاج آقا متوجه شده بود من و مجید همچنان معذب هستیم که به ساک دستی‌مان نگاهی کرد و به شوخی پرسید: ⁉ چرا انقدر سبک بال اومدید؟ 🏻مجید کمی خودش را جمع و جور کرد و هنوز از پرده خجالت بیرون نیامده بود که با صدایی گرفته جواب داد: 🎒 این ساک فقط چند دست لباس و وسایل شخصیه. وسایل‌مون رو گذاشتیم تو انبار همون خونه‌ای که قبلاً زندگی می‌کردیم... و حاج آقا با خوشرویی دنبال حرف مجید را گرفت: 👳🏻 خُب پس امشب مهمون خونه ما باشید! چون اون ساختمون خالیه، فقط یه موکت داره. هر وقت اسباب خودتون رو اُوردید، تشریف ببرید اون طرف! 👤که همسرش با صدایی آهسته تذکر داد: - آسید احمد! چرا این بنده خداها رو انقدر سرِ پا نگه می‌داری؟ 👌و بعد با خوش زبانی رو به من و مجید کرد: - بفرمایید! بفرمایید داخل! 🏻🏻 که بلاخره جرأت کردیم تا از میان گلستان این حیاط گذشته و در میان تعارف گرم و بی‌ریای صاحبخانه وارد ساختمان شویم. 🏣 خانه‌ای با فضایی مطبوع و خنک که عطر برنج و خورشت قرمه سبزی آماده، در همه جایش پیچیده بود و دلم را می‌بُرد. اتاق هال و پذیرایی نسبتاً بزرگی پیش رویمان بود که با فرشی ساده پوشیده شده و دور تا دور اتاق، پشتی‌های کوچکی برای نشستن میهمانان تعبیه شده بود. 🖼 در خانه‌ای به این زیبایی و دل‌انگیزی، خبری از تجمل نبود و همه اسباب اتاق، همین فرش و پشتی بود و البته چند قاب بزرگ و کوچک با طرح کعبه و کربلا و اسماء الهی که روی دیوار نصب شده بودند. 👳🏻🏻 حاج آقا، مجید را با خودش به ساختمان کناری بُرد تا آنجا را نشانش دهد و من در همین ساختمان پیش حاج خانم و دخترش ماندم. 🏻دختر جوان با چادر سپیدی که به سر کرده و فقط نیمی از صورتش پیدا بود، به رویم لبخند می‌زد تا دلم به نگاه خواهرانه‌اش خوش شود. حاج خانم هم با خوشرویی تعارفم کرد تا بنشینم، ولی همین که نگاهش به صورتم افتاد، عطر لبخند از چهره‌اش پرید و با نگرانی سؤال کرد: ⁉ دخترم! حالت خوبه؟ چرا رنگت انقدر پریده؟ 🏻 سرم را پایین انداختم که حقیقتاً حالم خوب نبود و از شدت ضعف و گرسنگی، دوباره حالت تهوع و سرگیجه گرفته بودم. 👌دستش را از زیر چادر ضخیمش بیرون آورد، با سرانگشتان مهربانش صورتم را بالا آورد و مستقیم به چشمانم نگاه کرد. 💓 در برابر نگاه مادرانه‌اش، پای دلم لرزید و اشک در چشمانم جمع شد که بیشتر نگرانش کردم و با دلواپسی پاپیچم شد: ⁉ چیه مادر جون؟ چرا گریه می‌کنی؟ 👤 حالا دختر جوان هم نگرانم شده بود که به سمتم آمد و نگاهم می‌کرد تا بفهمد چه چیزی ناراحتم کرده که با صدایی آهسته بهانه آوردم: 🏻 چیزی نیس، حالم خوبه... ولی حاج خانم با تجربه‌تر از آنی بود که با دیدن صورت رنگ پریده و چشمان گود افتاده‌ام، فریب این پاسخ ساده را بخورد که باز اصرار کرد: 👤دخترم! با من راحت باش! منم مثل مادرت می‌مونم! به من بگو شاید بتونم کمکت کنم! ❤ و آنچنان مهربان نگاهم می‌کرد و قلبش برایم به تپش افتاده بود که نتوانستم در برابرش مقاومت کنم که بغضم شکست و جراحت قلبم را میان گریه نشانش دادم: 🏻یه هفته پیش بچه‌ام از بین رفت... و حالا برای نخستین بار بعد از از دست رفتن حوریه، فرصتی به دست دلم افتاده بود تا برای بانویی دردِ دل کنم که در برابر نگاه نگران‌شان، ناله زدم: - بچه‌ام دختر بود، تو هشت ماه بودم، ولی مرده به دنیا اومد... 👤دختر جوان از تلخی سرنوشت کودکم، لب به دندان گزید و چشمان درشت و مهربان حاج خانم از اشک پُر شد و چه خوب فهمید به آغوشی مادرانه نیاز دارم که هر دو دستش را به سمتم گشود تا خودم را میان دستانش رها کنم و من چقدر در حسرت این دلداری‌های بی‌ریا، پَر پَر زده بودم که خودم را در آغوشش انداختم و بار دیگر هجوم گریه، گلویم را پُر کرد. 🚨🔰 لینک برای دوستانی که تازه وارد کانال شدند: 🔗 eitaa.com/partoweshraq/8
🕕 💠🌷💠 #سـیـره_شـہـداء 👤یکی از دوستان و همرزمان شهید حسین ولایتی فر نقل می کرد که: 🎙وقتی در آن سر و صدا و شلوغی و هیاهو همه می‌خوابند روی زمین، حسین جانبازی را می‌بیند که نمی‌تواند فرار کند و روی ویلچر گیر کرده، حسین هم به سمت آن جانباز می‌دود تا او را عقب بیاورد و جان او را حفظ کند. 💥که چندین تیر به سینه‌اش می‌خورد و آسمانی می‌‌شود. 💓شهید حسین ولایتی فر 🏴شهید حادثه تروریستی اهواز