eitaa logo
پرتو اشراق
802 دنبال‌کننده
28.8هزار عکس
18.5هزار ویدیو
76 فایل
🔮 کانال جامع با مطالب متنوع 🏮شاید جواب سئوال شما اینجا باشد! 📮ارتباط با مدیر: @omidsafaei 📲 کپی برداری مطالب جهت نشر معارف اهل بیت(ع) موجب خوشحالی است! 🔰 کانال سروش پلاس: 🆔 sapp.ir/partoweshraq
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹 #چهارشنبه_های_امام_رضایی 💓 هوای خراسان ⛈ از برکت دعای تو باران گرفته است 🌸 پلک شهر مرده با نفست جان گرفته است 🌸 بوی بهشت گمشده در توس می وزد ⛈ یا نه! هوای توست که جریان گرفته است 🖋 خدیچه پنجی 🌐 @partoweshraq
4_5859675086532903942.mp3
زمان: حجم: 5.2M
🕥 💠📢💠 ؛ رسـانـہ شیعـہ 🎧 | 🌹داستان توبه مصطفی دیوونه! 🎙حجت الاسلام 🌐 @partoweshraq 📡
پرتو اشراق
🕑 💠🌹💠 حضرت (قدس‌ سره): 🎙قبل از رسیدن آقا سید عبدالهادی شیرازی(ره) به مرجعیت، در حضور ایشان سخن از قحطی و گرانی شد، فرمود: 🔅«لِلَّهِ خَزائِنُ السَّماواتِ وَ الْأَرْض؛ 🔅گنجینه‌های آسمان‌ها و زمین از آن خداست». 📖 [سورۀ منافقون: ٧] 🔅به چیزی غیر از توکل و یاد خدا برای انسان آرامش حاصل نمی‌شود، و چیزی غیر از اعراض از یاد خدا و غفلت، زندگی را تلخ و ناگوار نمی‌کند. 📚 در محضر بهجت، ج ٢، ص ٢۴۶. 📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق 🔰 به ما بپیوندید... ▶🆔 eitaa.com/partoweshraq
🕓 💠🚻💠 مشاوره خانواده 📣 زنان بدانند! 👗به خودتان، نوع لباسی که می‌پوشید، ظاهر زندگی‌تان و دست‌پختتان توجه کنید.  🍽 بی‌انگیزگی شما در رسیدگی به اوضاع خانه، خورد و خوراک و پوشش در همسرتان نیز تاثیر منفی می‌گذارد. 💔 و گاهی عامل تولید مشاجراتِ بی‌دلیل است. 🌐 @partoweshraq
🔺 نخست‌وزیر نیوزیلند فرزند خود را به مجمع عمومی سازمان ملل می‌برد. 😐 اینجا هم عده‌ای به اصطلاح سلبریتی هستند که سگ و گربه را مونس خود می‌دانند. خفه نشید با این همه روشنفکری! 🌐 @partoweshraq
🔺استاد پناهیان: 🎙یادمان باشد جریان نفاق هیچگاه به روی خودش نمی آورد اشتباه کرده و هر بار به جای اقرار به اشتباه با کمال پُررویی ادامه مسیر غلط خود را توجیه می کند! 🌐 @partoweshraq
🔺 وقتی استانداری سیستان و بلوچستان برای کارمندانش (در این شرایط بد اقتصادی) کیک تولد با چاپ اختصاصی سفارش می‌دهد! 😐 این کیک‌ها توی گلوتون گیر کنه خفه شید!! 🌐 @partoweshraq
🔺وقتی شهید رجایی در سازمان ملل جای شلاق های ساواک را به همه نشان میدهد! 🌷ای کاش دیشب روحانی هم عکس محمد طاها را نشان می‌داد گاهی یک عکس اثرش از ساعت‌ها سخنرانی بیشتر است. 🌐 @partoweshraq
🕠 📚 ؛ 💚 ☪ عاشقانه ای برای مسلمانان ✒ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد 🔗 قسمت دویست و چهل و هفتم 🛌 چند پرستار دورم ریخته و می‌خواستند به هر وسیله‌ای آرامم کنند و آرامش من تنها بوسه به صورت دخترم بود که به درگاه خدا التماس می‌کردم: - خدا... من بچه‌ام رو می‌خوام... من فقط بچه‌ام رو می‌خوام... 🔥همه بدنم از درد فریاد می‌زد و آتشی که در جانم شعله می‌کشید، مجالی برای خودنمایی دردهایم نمی‌گذاشت که باز از مصیبت دخترم ضجه می‌زدم: 🛌 به خدا دخترم زنده بود! به خدا تا تو ماشین تکون می‌خورد! به خدا تا نزدیک بیمارستان هنوز زنده بود... 🚪عبدالله دور اتاق می‌چرخید و دیگر فریاد می‌کشید تا در میان هق هق ناله‌هایم، صدایش به مجید برسد: 📱مجید همونجا بمون، من میام پیشت! خودم میام پیشت، آخه با این حالت کجا می‌خوای بیای؟ من الان میام دنبالت! 💓 و دل بی‌قرار من تنها به حضور همسرم قرار می‌گرفت که از میان دست پرستاران و سِرُم و فریادهای عبدالله، با هق هق گریه صدایش می‌زدم: 🛌مجید... حوریه از دستم رفت... مجید... بچه‌ام از دستم رفت... 🏻و به حال خودم نبودم که مجیدی که دیشب تحت عمل جراحی قرار گرفته با شنیدن این ضجه‌های مصیبت زده‌ام چه حالی می‌شود و شاید از شدت همین ضجه‌ها و ضعفی که همه بدنم را ربوده بود، توانم تمام شد و میان برزخی از هوش و بی‌هوشی، از حال رفتم. 🌀 نمی‌دانستم خواب می‌بینم یا واقعاً این سرانگشت گرم و پُر احساس مجید است که روی گونه‌ام دست می‌کشد. 👁به زحمت چشمانم را گشودم و تصویر صورت مصیبت زده ام را در آیینه نگاه مضطرب و مهربانش دیدم. 🛌 کنار تختم روی صندلی نشسته بود، با انگشتانش روی صورتم دست می‌کشید و بی‌صدا گریه می‌کرد. 👁 آسمان صورتش از گرد و غبار غصه، نیلی شده و چشمانش همچون ابر بهار می‌بارید. 🏻کنار صورتش از ریشه موهای مشکی تا زیر گوشش به شدت خراشیده شده و پُر از زخم و جراحت بود. دست راستش از مچ تا روی شانه باند پیچی شده و طوری با آتل به گردنش بسته شده بود که هیچ تکانی نمی‌خورد. پای چشمان کشیده‌اش گود افتاده و گونه‌های گندمگونش به زردی می‌زد. 💺هر چند روی صندلی کج نشسته بود تا به جراحت پهلویش کمتر فشار بیاید، ولی باز هم صورتش از درد در هم رفته و طوری که من نفهمم، نوک پایش را پشت سر هم به زمین زد تا دردش قرار بگیرد. 🛌 به گمانم قصه غمبار من و حوریه را از عبدالله شنیده بود که دیگر طوفان پریشانی جانش به ساحل غم نشسته و باز از سوزِ دل گریه می‌کرد. 🏻هنوز محو صورت رنگ پریده و قد و قامت زخمی‌اش بودم که زیر لب اسمم را صدا زد: 🏻الهه... 👁 شاید از چشمان نیمه بازم که به دست باند پیچی شده‌اش خیره مانده بود، فکر می‌کرد خوابم و نمی‌دانست از دیدن این حالش، نگاهم از پا در آمده که دوباره صدایم کرد: 🏻 الهه جان... دیگر سر انگشتش از نوازش صورتم دست کشیده و با همه وجود منتظر بود تا حرفی بزنم که نگاه بی‌رمقم را به چشمانش رساندم. سفیدی چشمانش از شدت گریه به رنگ خون در آمده و باز دلش نیامد به رویم نخندد که با همان صورت غرق اشکش، لبخند تلخی تقدیمم کرد و با لحنی عاشقانه به فدایم رفت: - دلم خیلی برات تنگ شده بود! از دیروز که ازت جدا شدم، برام یه عمر گذشت... 🏻و دیگر نتوانست حرفش را تمام کند که از سوزش زخم پهلویش، نفسش بند آمد و چشمانش را بست تا نفهمم چه دردی می‌کشد. 💓 از تماشای این حالش دلم به درد آمد و چشمانم از اشک پُر شد که دوباره چشمانش را گشود تا از جام نگاه مهربانش سیرابم کند و اینبار من شروع کردم: 🛌 مجید! بچه‌ام از بین رفت... 👁 و دیدم که نگاهش اول از داغ حوریه و بعد از غصه من، آتش گرفت و من چقدر منتظرش بودم تا برایش از مصیبت حوریه بگویم که میان گریه، ناله زدم: 🛌 مجید! بچه‌ام خیلی راحت از دستم رفت! نتونستم هیچی کاری بکنم! می‌فهمیدم دیگه تکون نمی‌خوره، ولی نمی‌تونستم براش هیچ کاری بکنم... 🛌 از حجم سنگین بغضی که روی سینه‌ام مانده بود، نفسم به شماره افتاده و همچنان غصه‌های قلبم را پیش صورت صبور و نگاه مهربانش زار می‌زدم: 🏻مجید! ای کاش اینجا بودی و حوریه رو می‌دیدی! خیلی خوشگل بود، یه صورت کوچولو مثل قرص ماه داشت! ناز و آروم خوابیده بود... 👌🏻و جملات آخرم از پشت هق هق گریه به سختی بالا می‌آمد: - مجید! شرط رو باختی، حوریه شکل خودت بود! حوریه مثل تو بود... و دیگر نتوانستم ادامه دهم که شانه‌هایش از گریه به لرزه افتاده و می‌دیدم دلش تا چه اندازه برای دیدن دخترش بی‌قراری می‌کند که دیگر ساکت شدم. 🚨🔰 لینک برای دوستانی که تازه وارد کانال شدند: 🔗 eitaa.com/partoweshraq/8 📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق 🔰 برای خواندن داستان های دنباله دار، به ما بپیوندید... ▶🆔: @partoweshraq
🕕 💠🌷💠 سـیـره شـہـداء 👌همیشه باهاش شوخی می ڪردم و می گفتم: اگر شربت شهادت آوردن نخوریا بریز دور! 🌷یادمه یه بار بهم گفت: اینجا شربت شهادت پیدا نمیشه چیڪار ڪنم؟ 👌بهش گفتم: ڪاری نداره ڪه خودت درست ڪن بده بقیه هم بخورند، خندید و گفت: 🌷اینطوری خودم شهید نمیشم ڪه بقیه شهید میشن شربت شهادت یه جورایی رمز بین من و آقا ابوالفضل بود... 🌷 شهید مدافع حرم، ابوالفضل راه چمنی 🌐 @partoweshraq