eitaa logo
پرتو اشراق
848 دنبال‌کننده
26.9هزار عکس
15.5هزار ویدیو
63 فایل
🔮 کانال جامع با مطالب متنوع 🏮شاید جواب سئوال شما اینجا باشد! 📮ارتباط با مدیر: @omidsafaei 📲 کپی برداری مطالب جهت نشر معارف اهل بیت(ع) موجب خوشحالی است! 🔰 کانال سروش پلاس: 🆔 sapp.ir/partoweshraq
مشاهده در ایتا
دانلود
🕥💠📢💠 ؛ رسـانـہ شیعـہ 🎧 | ❓چرا یاد (ع) هستیم؟ ولی (عج) نه؟! 🎙حجت الاسلام 🌐 @partoweshraq
4_5764979849454159166.mp3
2.93M
🕥💠📢💠 ؛ رسـانـہ شیعـہ 🎧 | ❓چرا یاد (ع) هستیم؟ ولی (عج) نه؟! 🎙حجت الاسلام 🌐 @partoweshraq
🕑 💠🌹💠 #بـہـجٺ_خـــوبـان ⚜ حضرت #آیت‌_الله_بهجت (قدس‌ سره): 🎙فضایل علی (علیه‌ السلام) گفتنی نیست؛ حق است اما گفتنی نیست! زیرا ما ضعیفُ‌ العقل‌ والایمان هستیم و ظرفیت نداریم. اگر بیان می‌کرد، بسیاری از مردم کافر می‌شدند و عده‌ای معدود ایمان می‌آوردند، همچنان که درباره حضرت عیسی مسیح علیه‌السلام چنین اتفاق افتاد. 📚 در محضر بهجت، ج ۱، ص ۷۵. 🌐 @partoweshraq
8.16M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🕓 💠🚻💠 🕶 سوءظن به همسر 🎙حجت الاسلام 🌐 @partoweshraq
😐 ماشین های مخصوص استقبال از حاجی! 😁 فقط همینو کم داشتیم...!! 🌐 @partoweshraq
پرتو اشراق
😐 ماشین های مخصوص استقبال از حاجی! 😁 فقط همینو کم داشتیم...!! 🌐 @partoweshraq
😳 محتکر بزرگ در مکه حاجی شد! رئیس گشت مشترک تعزیرات تهران گفته: 😐 تعزیرات ١٢ روز قبل حکم را به احتکار‌ کننده برنج ها ابلاغ کرده بود، که بعداً مشخص شد وی به حج رفته است! 🔅مکه آن سنگ نشانی ست که ره گم نشود 🔅حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست؟! 🌐 @partoweshraq
🔺 برخی هویت سیاسی خود را به برجام گره زده اند!! 😐 لگد آمریکا رابه برجام تنها یک بی انضباطی می دانند. نگاهی ملتمسانه به اروپا دارند وحتی اگر اروپا لگدی محکمتر به برجام بزند که زده، اما اینها برجام راحفظ می کنند!! 🌐 @partoweshraq
🔺می دونید اینجا کجاست؟ 😐 رودخانه راین در آلمان ⚠ اگر در کشور ما بود الان یه مشت لاشخور سیاسی میگفتن سپاه و بسیج آبِ‌شو فروختن به عراق و باعث خشکسالی این رودخانه شدن!! 🌐 @partoweshraq
🔺😂 نگاه دولت و مجلس به تورم!!! 🌐 @partoweshraq
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
پرتو اشراق
🕠 📚 ؛ 💚 ☪ عاشقانه ای برای مسلمانان ✒ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد 🔗 قسمت دویست و دهم 👁 سپس با نگاه مؤمنانه‌اش به عمق چشمان گریانم نفوذ کرد و با لحنی لبریز یقین ادامه داد: ☝الهه! اینا همونایی هستن که دارن تو سوریه دسته دسته آدم می‌کُشن! اینا همونایی هستن که زن و بچه رو زنده زنده آتیش می‌زنن! چرا؟ چون طرف مسیحیه؟ چون شیعه‌اس؟ اینا حتی به سُنی‌ها هم رحم نمی‌کنن! به خدا اگه اینجا ایران نبود و جرأت داشتن و می‌تونستن، من و تو رو هم می‌کشتن! چون من شیعه‌ام و تو هم داری از یه شیعه دفاع می‌کنی! الهه! به خدا اینا مسلمون نیستن! اینا رو آمریکا و اسرائیل کوک می‌کنن تا خون مسلمونا رو تو شیشه کنن! شیعه و سنی هم نداره! حالا یه جا مثل سوریه و جدیداً عراق، زورشون می‌رسه و کوچیک و بزرگ رو قتل عام می‌کنن! یه جا هم مثل ایران که نمی‌تونن اسلحه دست بگیرن، اینجوری تو خونواده‌ها نفوذ می‌کنن تا زهر خودشون رو بپاشن! اونوقت چرا ما باید ساکت بمونیم تا هر غلطی دلشون می‌خواد بکنن؟ مگه اون سرباز سوری ساکت می‌مونه تا خاک کشورش اشغال بشه؟ پس ما چرا باید ساکت بمونیم؟ 🏻 هر چند به حقیقت حرف‌هایش ایمان داشتم، ولی دلم جای دیگری بود که هنوز چشمان شعله‌ور از خشم پدر را فراموش نکرده بودم و نمی‌خواستم این شعله‌های جهنمی، دامان همسر عزیزتر از جانم را بگیرد که باز التماسش کردم: ✋🏻 مجید! منم حرف‌های تو رو قبول دارم! منم می‌دونم اینا به اسم مسلمون دارن تیشه به ریشه اسلام می‌زنن! منم از اینا متنفرم! منم می‌دونم پشت سر همه اینا، آمریکا و اسرائیله! ولی نمی‌خوام برات اتفاقی بیفته! به خدا نمی‌خوام یه مو از سرت کم بشه! 👌سپس با انگشتان لرزانم زخم پیشانی‌اش را لمس کردم و با صدایی که از دلواپسی به تپش افتاده بود، اوج دل نگرانی‌ام را نشانش دادم: 🏻 مجید! به خدا می‌ترسم بابا یه بلایی سرت بیاره! 🗡 و نه فقط از پدر که از برادران شیطان صفت نوریه بیشتر می‌ترسیدم که می‌دانستم تشنه به خون شیعه، شمشیر کینه به کمر دارند که در برابر اینهمه پریشانی‌ام، لبخندی زد و با آهنگ دلنشین کلامش، اوج آرامش قلبش را به نمایش گذاشت: 🏻 الهه جان! نترس! هیچ غلطی نمی‌تونن بکنن! 💓 ولی دل لبریز دغدغه و نگرانی‌ام دست بردار نبود و خواستم باز التماسش کنم که از جیب پیراهنش جعبه کوچکی درآورد و با شیرین زبانی ادامه داد: 🎁 ناقابله الهه جان! می‌خواستم گل هم برات بگیرم، ولی گل‌فروشی‌ها بخاطر چهارشنبه سوری بسته بودن. شرمنده! 💞 و چه ماهرانه و عاشقانه بحث را عوض کرد و چشمان من هنوز غرق اشک بود که باز با سر انگشت مهربانش به صورت خیسم دست کشید و تمنا کرد: 🏻 الهه جان! تو رو خدا گریه نکن! حیف صورت به این قشنگی نیس؟ 🎁 و من همانطور که بغضم را فرو می‌دادم، نگاهی به جعبه کوچک در دستش کردم و نمی‌دانستم به چه بهانه‌ای برایم هدیه خریده که خودش با شوخ‌طبعی به زبان آمد: ☝همیشه مردها یادشون میره، تو خونه ما خانم یادش میره که چه خبره! ای داد بیداد! 🏻و با صدای بلند خندید که تازه به خاطر آوردم امشب سالگرد عقدمان است. 🏻بلاخره صورتم به خنده‌ای بی‌رنگ و رو باز شد و برای توجیه فراموشی‌ام بهانه آوردم: - از صبح یادم بود، الان یه دفعه یادم رفت! 🏻🏻 از لحن کودکانه‌ام هر دو به خنده افتادیم و خودم خوب می‌دانستم که مصیبت‌های پی‌در‌پی روزگار، روزهای خوش زندگی را از خاطرم بُرده است. 🎁 میان خنده‌های مجید که بیشتر می‌خواست دل مرا شاد کند، جعبه را باز کردم و دیدم برایم انگشتر طلای ظریف و زیبایی خریده است که بدنه نازکش از نقش و نگار پُر شده و با یک ردیف از نگین‌های پُر زرق و برق، مثل ستاره می‌درخشید. 💍 انگشتر را به دستم کردم و با شوقی که حالا با گرفتن این هدیه زیبا به دلم افتاده بود، از اعماق قلب غمگینم قدردانی کردم: 🏻 ممنونم مجید جان! خیلی نازه! 👣 و او از جایش بلند شد و با گفتن «قابل تو رو نداره عزیزم!» به سمت آشپزخانه رفت و با مهربانی ادامه داد: 🏻 بلند شو بیا که هم من خیلی گشنمه، هم حوریه! و تا وقتی بود اجازه نمی‌داد دست به سیاه و سفید بزنم که من سرِ میز نشستم و خودش غذا را کشید و هنوز چند قاشق نخورده بودیم که صدای زنگ درِ خانه در انفجار ترقه‌ای پیچید و دلم را خالی کرد. 👁 نگاه پرسشگرمان به همدیگر افتاد که در غربت این خانه منتظر کسی نبودیم. 🚪مجید بلند شد و آیفن را جواب داد که صورتش به خنده باز شد و همچنانکه در را باز می‌کرد، مژده داد: - عبداللهِ! 💓 حالا پس از چند روز جدایی از خانواده، دیدن برادر مهربانم غنیمت شیرینی بود که دلم را غرق شادی کرد. 📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق 🔰 برای خواندن داستان های دنباله دار، به ما بپیوندید... ▶🆔: @partoweshraq