پروانه های وصال
❣هوالمحبوب... ♦️ #رمان_غروب_شلمچه ♦️ #قسمت_هجدهم ♦️بی پناه اون شب خیلی گریه کردم ... توی همون حالت
❣هوالمحبوب...
♦️ #رمان_غروب_شلمچه
♦️ #قسمت_نوزدهم
♦️زندگی در ایران
به عنوان طلبه توی مکتب پذیرش شدم
از مسلمان بودن، فقط و فقط حجاب، نخوردن شراب و دست ندادن با مردها رو بلد بودم
همه با ظرافت و آرامش باهام برخورد می کردن
اینقدر خوب بودن که هیچ سختی ای به نظرم ناراحت کننده نبود ..
سفید و سیاه و زرد و ... همه برام یکی شده بود
مفاهیم اسلام، قدم به قدم برام جذاب می شد ...
تنها بچه اشراف زاده و مارکدار اونجا بودم
کهنه ترین وسایل من، از شیک ترین وسایل بقیه، شیک تر بود اما حالا داشتم با شهریه کم طلبگی زندگی می کردم اکثر بچه ها از طرف خانواده ساپورت مالی می شدن و این شهریه بیشتر کمک خرج کتاب و دفترشون بود
ولی برای من، نه ...
با همه سختی ها، از راهی که اومده بودم و انتخابی که کرده بودم خوشحال بودم ... .
.
.
دو سال بعد من دیگه اون آدم قبل نبودم ...
اون آدم مغرور پولدار مارکدار ...
آدمی که به هیچی غیر از خودش فکر نمی کرد و به همه دنیا و آدم هاش از بالا به پایین نگاه می کرد
تغییر کرده بود ... اونقدر عوض شده بودم که بچه های قدیمی گاهی به روم میاوردن ...
کم کم، خواستگاری ها هم شروع شد
اوایل طلبه های غیرایرانی ... اما به همین جا ختم نمی شد توی مکتب دائم جلسه و کلاس و مراسم بود
تا چشم خانم ها بهم می افتاد یاد پسر و برادر و بقیه اقوام می افتادن ...
هر خواستگاری که می اومد، فقط در حد اسم بود
تا مطرح می شد خاطرات امیرحسین جلوی چشمم زنده می شد
چند سال گذشته بود اما احساس من تغییری نکرده بود
بامــــاهمـــراه باشــید🌹
پروانه های وصال
❣هوالمحبوب... ♦️ #رمان_غروب_شلمچه ♦️ #قسمت_نوزدهم ♦️زندگی در ایران به عنوان طلبه توی مکتب پذیرش شد
❣هوالمحبوب...
♦️ #رمان_غروب_شلمچه
♦️ #قسمت_بیستم
♦️نذر چهل روزه
همه رو ندید رد می کردم ... یکی از اساتید کلی باهام صحبت کرد تا بالاخره راضی شدم حداقل ببینم شون
حق داشت زمان زیادی می گذشت شاید امیرحسینم ازدواج کرده بود و یه گوشه سرش به زندگی گرم بود ... اون که خبر نداشت، من این همه راه رو دنبالش اومده بودم ...
رفتم حرم و توسل کردم
چهل روز، روزه گرفتم هر چند دلم چیز دیگه ای می گفت اما از آقا خواستم این محبت رو از دلم بردارن ..
خواستگارها یکی پس از دیگری میومدن اما مشکل من هنوز سر جاش بود
یک سال دیگه هم همین طور گذشت ... .
اون سال برای اردوی نوروز از بچه ها نظرسنجی کردن
بین شمال و جنوب
نظر بچه ها بیشتر شمال بود اما من عقب نشینی نکردم جنوب بوی باروت می داد ...
با همه بچه ها دونه دونه حرف زدم اونقدر تلاش کردم که آخر، به اتفاق آراء رفتیم جنوب
از خوشحالی توی پوست خودم نمی گنجیدم ...
هر چند امیرحسین از خاطرات طولانی اساراتش زیاد حرف نمی زد که ناراحت نشم
اما خیلی از خاطرات کوتاهش توی جبهه برام تعریف کرده بود
رزمنده ها، زندگی شون، شوخی ها، سختی ها، خلوص و ...
تمام راه از ذوق خوابم نمی برد ، حرف های امیرحسین و کتاب هایی که خودم خونده بودم توی سرم مرور می شد
وقتی رسیدیم خیلی بهتر از حرف راوی ها و نوشته ها بود برای من خارجی تازه مسلمان، ذره ذره اون خاک ها حس عجیبی داشت
علی الخصوص طلائیه، سه راه شهادت ...
از جمع جدا شدم رفتم یه گوشه
اونقدر حس حضور شهدا برام زنده بود که حس می کردم فقط یه پرده نازک بین ماست ...
همون جا کنار ما بودن ...
اشک می ریختم و باهاشون صحبت می کردم
از امیرحسینم براشون تعریف کردم و خواستم هر جا هست مراقبش باشن ...
بامــــاهمـــراه باشــید🌹
🌹🕊🌹🕊🌹
از کلمات همیشگی وی بود که می گفت :
برای شناختن این انقلاب ، ای جوانان !
باید اسلام را شناخت و اگر امام و خطش را می خواهید بشناسید باید به کربلاهای همیشه تاریخ سفر کنید .
❤️ شهیدمحمدرضاشریعتی فرد ❤️
#شهیدانه
💕❤️💕
سیمخاردارِنفسمیدونیینیچی؟
یعنی
واردِهرکانالینشی
واردِهرگپینشی
واردِهرپیوینشی
واردِهربحثینشی
[هر=فضاییکهازخدادورتکنه]
آره!توفضایمجازیهممیتونی
جلوینفستروبگیری !!
💕🧡💕
✅ بلاها را مقایسه کن!
✍️حاج آقا قرائتی : حضرت امام علی علیه السلام یکی از دندانهایشان درد گرفت. حضرت فرمودند : خدایا ! یک دندانم درد گرفته، یک ذره استخوان درد گرفته است، حالا اگر همه استخوانهایم درد میگرفت چه میکردم؟ یعنی گاهی سختیها را کنار سختی بدتری بگذاریم شیرین میشود؛ نگاه ما به مشکلات خیلی اثر دارد.
شما گاهی ماشینت به نرده میخورد، ناراحت و عصبانی میشوی حالت گرفته میشود، پایین میآیی دره را میبینی میگویی : اوه، خدا پدرش را بیامرزد نرده را اینجا گذاشته است اول به نرده فحش میدهیم اما وقتی دره را میبینیم به نرده دعا میکنیم.
17.54M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نامه علامه امینی به امیرالمؤمنین
وشفای دختر سنی..
🔶️ حجة الاسلام شیخ جعفر ناصری:
🌴 اگر ما اهل مراقبه باشیم، از آن طرف، کمک ها و تأییداتی هست. ملائکه ای هم حتی برای بیدار کردن مؤمنان می آیند.
🌴 مدتی زمان میبرد تا یک نفر اهل نماز شب بشود. اگر این تاج را سر کسی گذاشتند و به او دادند، بالاخره صدایش هم میزنند.
🌴 حالا این صدا از کجا می آید؟ این ها الطاف خدا است که از درون دل مؤمن میجوشد و صدا را هم میشنود.
#نماز_شب
💕💛💕
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
✨شب و سکوت و آرامش
🌸مکمل هم هستند
✨اما در سکوت میتوان
🌸گوش دل داشت
✨و صدای خدا را شنید
🌸که میگوید
✨شب را برای تو آفریدم
🌸آرام بخواب
✨من مراقبت هستم
شبتون پراز آرامش 🌸