هدایت شده از چهار دنیای متفاوت؛
بزرگسالی واقعا سخته.
فردا باید دوتا طرح تحویل بدم، امشب باید فیلم ببینم، با بحرانهای وجودیم کنار بیام، آیسکاپوچینوم رو بخورم و بهاندازهی کافی فروبپاشم تا فردا بتونم با ظاهری نسبتا انسانی در جامعه حاضر بشم.
و تمام اینها باید همزمان اتفاق بیفتن، چون ظاهرا زندگی برای نابود شدن هم ددلاین تعیین کرده.
حالم اینطوریه که دارم برای اردوی فردا خوراکی میگیرم، هوا بارونیه و امروز درس نداشتم. بالاخره نتیجه ی تلاشامو دیدم،کل روز چاووشی گوش دادم و چایی خوردم،عکس گرفتم،ابول رو دیدم، بارون اومد، تاب سواری کردم و من واقعاً واقعاً خوشحالم.
اولین بارانِ پاییز را
در آغوشِ چه کسی سر میکنی؟
چه کسی قرار است
بوی باران را با تو نفس بکشد،
و تو میانِ خنکای عصر
سرت را روی شانهاش بگذاری
و برای چند دقیقه
هیچچیز از دنیا نخواهی؟
_آتشی زیرِ خاکستر