نمیخواستم اعتراف کنم؛
اما من، بدجوری از زندگی میترسیدم.
زمان میدوید، و من که رویای پرواز داشتم،
هنوز حتی سینهخیز رفتن را هم یاد نگرفته بودم.
پروازبه آن سوی آسمان🕊
📸𝔻𝕒𝕪41⋆𖦹 کیک خوشمزه، چایی، ابول، ریاضی،ارایش،خرید، استایل، سریال، ترکی، خط لب، قهوه ای
📸𝔻𝕒𝕪42𖦹
صبح زود،چایی،زبان،کنسلی،ابول،خرید، پیاده روی، دمپایی،صحبت،چایی،تمیزکاری
هدایت شده از ریح
عاشق زندگیام. زیست عجیب و غریبی که پر از احساسات و هیجانات مختلفه. دیدن آبیِ آسمون. لبخند زدن به آدمها. سفر رفتن و دیدن جاهای جدید. اخم کردن تو یه روز آفتابی وقتی خورشید صاف میتابه توی چشمات. دوست داشته شدن و شکست خوردن در دوستی و عشق. پیدا کردن اسپیرال توی روزمره. عکس گرفتن از کوچک ترین چیزها. مراقبت کردن و پرورش دادن گلها. کتاب خوندن وای از کتاب خوندن و زندگی کردن آدم های جدید. دیدن بچه های کوچولو و لبخندشون. گوش دادن به موسیقی و دنبال موسیقی جدید بودن. تک تک این جزئیات باعث میشه از بودن و زندگی کردن خوشم بیاد و یک روز هم از وجود داشتن خسته نشم.
هدایت شده از Tweety
تا میای از اینکه داری قبل از ۱۲ میخوابی ذوق کنی، ۲ میشه //:
آدم ضعیفی نبود؛
اما دیگر حوصلهی سختیها را نداشت.
میل عجیبی به گریز پیدا کرد؛
به ندیدن، ندونستن و رفتن برای همیشه.