💠 آثار زیارت اهل قبور
🌷 امام رضا علیه السلام:
هر بنده ای از بندگان خداوند بر قبر مومنی جهت زیارت حضور یابد و هفت مرتبه سوره مبارکه إ نّا أنزلناه را بخواند، خداوند متعال گناهان او و صاحب قبر را مورد بخشش و آمرزش قرار میدهد."
🌹"قالَ علیه السلام: ما مِنْ زارَ قَبْرَ مُۆْمِنٍ، فَقَرَأ عَلَیْهِ « إ نّا أ نْزَلْناهُ فی لَیْلَه الْقَدْرِ »سَبْعَ مَرّاتٍ، إلاّ غَفَرَ اللّهُ لَهُ وَ لِصاحِبِ الْقَبْرِ.
📚 من لا یحضره الفقیه، ج 1، ص 115، ح 541.
⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️
@pasokh0👈👈👈عضویت
مرحوم آیتالله شیخ عباس طسوجی
نقل مىكند :
یکی از روزهای محرم به حرم حضرت معصومه سلاماللهعلیهم رفتم.
در مسجد اعظم ذکر مصیبت امام حسین سلاماللهعلیه بود.
در گوشهای نشستم و مشغول عزاداری شدم.
همینطور که اشک میریختم و اشکم را با عبایم پاک میکردم، ثوابش را به روح پدر و مادرم، تمام اموات فامیل و دوستانم و اهل قبرستان شهرمان «طسوج»، هدیه کردم.
شب در خواب دیدم وارد مسجد جامع طسوج شده، بالای منبر مشغول سخنرانی شدم.
دیدم تمام پامنبری های من «اموات» هستند که زنده شدهاند.
بعد از اتمام منبر مرا بر روی دست بلند کردند و با صلوات میگفتند :
آقای طسوجی، اشک چشمهای دیشب شما باعث نجات و رفع سختی عالم برزخ شد.
آنها در خواب عبایی که اشکهایم را با آن پاک کرده بودم را تکهتکه کرده و از روی خوشحالی بین خودشان تقسیم کردند.
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امام زمان(ع) را اینگونه در زندگیمان حس کنیم
این تمرینات در حس حضور امام در زندگی موثر هستند. اینها برکت به زندگی میاره...
داستانی آموزنده
امام صادق علیهالسلام فرمودند:
برخی از مسلمانان یک سهم از ایمان دارند، برخی دو سهم، برخی سه سهم، برخی چهار سهم، برخی پنج سهم، برخی شش سهم و برخی هفت سهم.
بنابراین، شایسته نیست از کسی که یک سهم از ایمان دارد، به اندازه کسی که دو سهم دارد انتظار داشته باشیم؛ و نباید از صاحب دو سهم، به اندازه صاحب سه سهم انتظار داشت؛ همچنین نباید از صاحب سه سهم، به اندازه صاحب چهار سهم، و از صاحب چهار سهم، به اندازه صاحب پنج سهم، و از صاحب پنج سهم، به اندازه صاحب شش سهم، و از صاحب شش سهم، به اندازه صاحب هفت سهم انتظار داشت.
سپس امام علیهالسلام مثالی بیان فرمودند:
مردی همسایهای داشت که نصرانی بود. او را به اسلام دعوت کرد و اسلام را در نظرش زیبا جلوه داد. همسایه دعوتش را پذیرفت و مسلمان شد.
سحرگاه، آن مرد به خانه همسایه تازهمسلمانش رفت و در زد.
همسایه گفت: «کیستی؟»
گفت: «من فلانی هستم.»
پرسید: «چه کاری داری؟»
گفت: «وضو بگیر، لباسهایت را بپوش و همراه من برای نماز بیا.»
مرد تازهمسلمان وضو گرفت، لباسهایش را پوشید و همراه او بیرون رفت.
آن دو هر مقدار که خدا خواست نماز خواندند و سپس نماز صبح را بهجا آوردند. پس از آن، تا روشن شدن هوا درنگ کردند.
مردی که پیشتر نصرانی بود، برخاست و خواست به خانهاش برگردد. همسایه مسلمانش به او گفت:
«کجا میروی؟ روز کوتاه است و فاصله میان تو و نماز ظهر چندان زیاد نیست.»
پس او را نگه داشت تا نماز ظهر را خواندند.
سپس گفت: «فاصله میان نماز ظهر و عصر نیز کوتاه است.»
بنابراین، او را نگه داشت تا نماز عصر را هم خواندند.
مرد تازهمسلمان برخاست و خواست به خانهاش برگردد. همسایهاش گفت:
«اکنون پایان روز است و از روز، زمان کمتری نسبت به آغاز آن باقی مانده است.»
پس او را نگه داشت تا نماز مغرب را خواندند.
مرد تازهمسلمان دوباره خواست به خانهاش برگردد. همسایه مسلمانش گفت:
«تنها یک نماز دیگر باقی مانده است.»
پس او را نگه داشت تا نماز عشا را نیز خواندند؛ سپس از یکدیگر جدا شدند.
سحرگاه روز بعد، آن مرد دوباره به خانه همسایه رفت و در زد.
همسایه گفت: «کیستی؟»
گفت: «من فلانی هستم.»
پرسید: «چه کاری داری؟»
گفت: «وضو بگیر، لباسهایت را بپوش و همراه من بیرون بیا تا نماز بخوانیم.»
مرد تازهمسلمان پاسخ داد:
«برای این دین، کسی را پیدا کن که از من فرصت بیشتری داشته باشد؛ من مردی تهیدستم و خانوادهای دارم که باید به آنان رسیدگی کنم.»
امام صادق علیهالسلام در پایان فرمودند:
«او را وارد چیزی کرد و سپس از همان بیرونش آورد؛ یا فرمود: او را از این قبیل وارد کرد و از این قبیل بیرون آورد.»
نتیجه: دعوتکننده با رفتار خود، همسایهاش را به اسلام علاقهمند کرد؛ اما با سختگیری و تحمیل عبادت بیش از توان او، کاری کرد که آن تازهمسلمان از ادامه راه دلزده شود.
📙 الکافی، شیخ کلینی، جلد ۲، صفحه ۴۲
@pasokh0👈👈👈عضویت
زیبایی پنهان زیر نقاب حیا
در روزگار امام صادق (علیهالسلام)، جوانی مؤمن و اهل بصیرت به نام علاء بن سیابه زندگی میکرد.
روزی در میان جمعی از یاران، سخن از «حیا» و جایگاه آن در روح انسان به میان آمد. جوانی رو به امام کرد و پرسید:
«یابن رسولالله! آیا حیا فقط یک اخلاق ساده است، یا نشانه چیز بزرگتری است؟»
امام صادق (ع) لبخندی زدند و فرمودند:
> «الحَیاءُ نُورٌ جَوهَرُهُ الإیمان...»
> *«حیا نوری است که جوهر و گوهر آن ایمان است؛ و خصلتی است که هر کس به آن آراسته شود، بازدارندهای محکم در برابر هر زشتی خواهد داشت.»*
سپس حضرت داستانی از پیامبر اکرم (ص) را روایت فرمودند:
روزی پیامبر خدا (ص) در جمع یاران نشسته بودند. مردی وارد شد که ظاهر بسیار سادهای داشت، سرش را از شرم و ادب به زیر انداخته بود و آرام گام برمیداشت. آنقدر باوقار و باحیا سخن گفت که سکوتی سرشار از احترام فضای مجلس را پر کرد.
پس از رفتن آن مرد، پیامبر رو به اصحاب کردند و فرمودند:
«آیا دیدید این مرد چگونه رفتار کرد؟ به راستی که حیا، سراسر خیر و برکت است و هیچ شرّی در آن راه ندارد. اگر حیا به صورت انسانی مجسم میشد، به یقین مردی صالح، پرهیزکار و زیبا میبود.»
سپس پیامبر فرمودند:
«خداوند در روز قیامت به بندهای که در خلوت خود، تنها به خاطر "شرم از نگاه خدا" دست از گناه شسته است، چنان کرامتی میبخشد که فرشتگان به او غبطه میخورند و میگویند: این همان بندهای است که پرده حرمت پروردگارش را نَدرید.»
💡 یک جرعه حکمت:
حیا فقط یک رفتار بیرونی نیست؛ «چشمانداز روح» است. کسی که حیا دارد، حتی در تنهایی و خلوتترین لحظات زندگیاش احساس میکند در محضر خداست؛ و همین احساس، زیباترین محافظ برای دل اوست.
📙*مصباح الشریعة، باب بیست و سوم (فی الحیاء)*
- *اصول کافی، ج ۲، کتاب الإیمان و الکفر، باب الحیاء*).*
@pasokh0👈👈👈عضویت
ضرب المثل حتما ریگی به کفشش دارد
✨در قدیم یکی از جاها برای پنهان کردن سلاح برای مواقع دفاع از خود و حمله به دشمن ساقه کفش بود. در ساقه پوتین یا چکمه شمشیر و خنجر و سنگ و ریگ می توان پنهان کرد که دیده نشود و موجب بدگمانی نشود ولی در موقع مقتضی از آن استفاده کرد.
داستان این ضرب المثل:
روزی روزگاری در سرزمینی بسیار دور، مرد دانا، شجاع و جنگاوری به نام سنجر زندگی می کردو او همیشه قبل از جنگیدن خوب فکر می کرد.
روزی حاکم به او گفت: قرار است کاروانی از هدایای بسیار گران قیمت به نشانه ی پایان جنگ به کشورمان وارد شود. من به این کاروان اعتماد ندارم. چون سال ها با این کشور در جنگ بوده ایم. شاید آوردن هدایا حیله باشد و نقشه ی شومی در سر داشته باشند.
سنجر تا رسیدن کاروان هدایا خوب فکر کرد. او به سربازان سپرد که کسی را با شمشیر و نیزه و خنجر به قصر راه ندهند. اما تازه واردان هیچ اسلحه ای همراه خود نداشتند. کاروان پادشاه کشور همسایه بدون هیچ مشکلی وارد قصر حاکم شد.
درست وقتی که فرستاده ی پادشاه کشور همسایه، پشت در اتاق حاکم منتظر ایستاده بود تا نامه ی صلح و هدایا را با او تقدیم کند. سنجر از راه رسید. رو به آن ها کرد و گفت: حاکم سرزمین ما منتظر ورود شما مهمانان عزیز است؛ اما من به عنوان رئیس تشریفات از شما می خواهم که چکمه هایتان را قبل از ورود به اتاق حاکم درآورید.با شنیدن این حرف، افراد تازه وارد و سردسته ی آنان به همدیگر نگاهی انداختند. رنگ صورتشان سرخ سرخ شد. یکی از آن ها بهانه آورد: ولی قربان! این لباس رسمی ماست. ما نمی توانیم بدون آن به حضور حاکم برسیم
سنجر گفت: اما این قانون حاکم و قصر اوست. کسی نمی تواند آن را زیر پا بگذارد. حالا چکمه هایتان را درآورید.
آن چند نفر وقتی اصرار خود را بی فایده دیدند، ناگهان خم شدند و خنجرهای کوچک زهرآگین را از چکمه های خود بیرون آوردند. آن ها با سنجر درگیر شدند. سنجر که از قبل حیله ی آن ها را فهمیده بود و آمادگی جنگ را داشت، باشجاعت با آن ها جنگید و همه را دست بسته به ماموران کاخ تحویل داد.
حاکم به هوش و درایت سنجر آفرین گفت و به او هدیه داد.
از آن روز به بعد به افرادی که در ظاهر خطرناک نیستند ولی در سرشان پر از نقشه است می گویند: حتماً ریگی به کفشش دارد.
⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️
@pasokh0👈👈👈عضویت
🔶حکایت شنیدنی
✍در زمانهاي دور، مردي در بازارچه شهر حجره اي داشت و پارچه مي فروخت . شاگرد او پسر خوب و مودبي بود وليكن كمي خجالتي بود.
مرد تاجر همسري كدبانو داشت كه دستپخت خوبي داشت و آش هاي خوشمزه او دهان هر كسي را آب مي انداخت.
روزي مرد بيمار شد و نتوانست به دكانش برود. شاگرد در دكان را باز كرده بود و جلوي آنرا آب و جاروب كرده بود ولي هر چه منتظر ماند از تاجر خبري نشد.
قبل از ظهر به او خبر رسيد كه حال تاجر خوب نيست و بايد دنبال دكتر برود.
. پسرك در دكان را بست و دنبال دكتر رفت . دكتر به منزل تاجر رفت و او را معاينه كرد و برايش دارو نوشت
پسر بيرون رفت و دارو را خريد وقتي به خانه برگشت ، ديگر ظهر شده بود. پسرك خواست دارو را بدهد و برود ، ولي همسر تاجر خيلي اصرار كرد و او را براي ناهار به خانه آورد
همسر تاجر براي ناهار آش پخته بود سفره را انداختند و كاسه هاي آش را گذاشتند . تاجر براي شستن دستهايش به حياط رفت و همسرش به آشپزخانه برگشت تا قاشق ها را بياورد
پسرك خيلي خجالت مي كشيد و فكر كرد تا بهانه اي بياورد و ناهار را آنجا نخورد . فكر كرد بهتر است بگويد دندانش درد مي كند. دستش را روي دهانش گذاشتش.
تاجر به اتاق برگشت و ديد پسرك دستش را جلوي دهانش گذاشته به او گفت : دهانت سوخت؟ حالا چرا اينقدر عجله كردي ، صبر مي كردي تا آش سرد شود آن وقت مي خوردي ؟
زن تاجر كه با قاشق ها از راه رسيده بود به تاجر گفت : اين چه حرفي است كه مي زني ؟ آش نخورده و دهان سوخته ؟ من كه تازه قاشق ها را آوردم.
تاجر تازه متوجه شد كه چه اشتباهي كرده است
از آن پس، وقتي كسي را متهم به گناهي كنند ولي آن فرد گناهي نكرده باشد ، گفته ميشود : آش نخورده و دهان سوخته
@pasokh0👈👈👈عضویت
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 مرشایمر، نظریهپرداز نورئالیسم تهاجمی: پیامدهای اقتصادی ادامۀ جنگ با ایران فاجعهبار خواهد شد
🔹وضعیت اقتصاد جهانی و اقتصاد آمریکا وارد محدودۀ خطر شده است. باید دید آیا آمریکا آنقدر تحت فشار قرار میگیرد تا مجبور به توافقی بهنفع ایران شود یا نه.
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥فکر میکردم تمام دنیا روی نظم پیش میرود و ایران عقبافتاده است!
🔹تجربه جالب زندگی در آلمان
13.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥پدری که در «تایر» میخوابد، اما پسرش در کاناداد و دخترش به طبابت مشغول است!
🔹ویدئویی پر بازدید در فضای مجازی دستبهدست میشود، روایتی دردناک از زندگی پیرمردی که در شرایطی غیرانسانی و درون لاستیکفرسوده در یک مخروبه روزگار میگذراند.
🔹 بر اساس گفته های این مرد سالمند، وی دارای فرزندانی است که یکی در کانادا و دیگری در کسوت پزشکی مشغول به فعالیت است.