eitaa logo
پالونیا
128 دنبال‌کننده
330 عکس
45 ویدیو
6 فایل
پالونیا جایی ست که من در آن بلندبلند فکر می‌کنم اگر کاری حرفی سخنی @mariara
مشاهده در ایتا
دانلود
پیوست رسیدم به قسمت "هناء" و غسل دادن کشته شده ها یاد کتاب "دا" افتادم. 😭😭😭
🥰 نقاشی رو خیلی دوست داره و با هر نقاشی جدید کلی ذوق می کنه و دفترشو میاره و میگه بدو بدو به دوستات نشون بده چه دختر نقاشی داری حالا دوستام لطفا ببینید چه دختر نقاشی دارم 😅 @paulowni
خدایا شکر گزارش جهت پیوست اعلام می‌گردد @paulowni
عرض ادب در نظام می‌گویند: مراتب جهت استحضار به عرض می‌رساند. به ازاء تمام مهرتان فقط می‌توانم این دو بیت حافظ را تقدیمتان کنم: تنت به ناز طبیبان نیاز مند مباد وجود نازکت آزرده ی گزند مباد سلامت همه آفاق در سلامت تست به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد @paulowni
هدایت شده از دوره سوم حرفه‌ای
22.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✍ با نویسندگی، زندگی کن! 🔻 آغاز ثبت‌نام نویسندگی خلاق 🆔 http://B2n.ir/f49884 | @mabnaachoole |
هدایت شده از هم‌نویس تابستان و پاییز ۰۲
. وسط مهمونی، دختر خاله‌ات مارک کیفش رو تو چشمت می‌کنه؟ اونجاست که تو هم باید مبنا رو تو چشمش کنی.😎 http://B2n.ir/f49884 ⏳ فقط ۱۸ ساعت تا پایان ثبت‌نام باقی مانده
هدایت شده از هم‌نویس تابستان و پاییز ۰۲
. عاشق فوتبال باشی و دمپایی بپوشی؟ بروسلی ببینی و مگس‌ها ازت بترسن؟ اینجا هممممه چی میشه! برو به پسر خاله‌‌ت از مبنا بگو. بگو چه بلایی سر شخصیت‌هات آوردی! http://B2n.ir/f49884 ⏳ فقط ۱۸ ساعت تا پایان ثبت‌نام باقی مانده
🌺🌺🌺 این یک متن عاشقانه نیست بعضی حرفها نباید بلند گفته شود. نه به خاطر عاشقانه بودنش بیشتر به خاطر واقعی بودنش. تو همان نگو نشان بده ی آدمی زادی هستی.همان که فقط خدا می‌داند، کجا چه می کنی. تو اگر فقط همسرم بودی، نمی‌رسیدیم به اینجا. تورفیقم‌بودی،رفیقی که اولین سوالش را در قطعه ی شهدا از من پرسید. _ اگه دشمن به خونمون حمله کنه و من نباشم چیکار میکنی؟ رفیقی که از نظامی بودنش انصراف داد، اما گذاشت تا زنش نظامی شود. رفیقی‌که هشت‌ساعت تا شروع سال تحویل روی فرشهای حرم نگهم داشت تا با صدای گرفته اش‌یا‌مقلب بخواند. رفیقی که، ترک موتورنقطه به نقطه ی شهررا نشانم می‌داد. کسی که مُحرَمها به زور دم تمام موکب ها پیاده ام می‌کرد،تانذری بگیرم بلکه رویم بازشود ونشد. تو همان بودی که دستپخت‌بدم‌را‌انقدر تحمل کرد تا این شد. همراهی که نازم را نخرید، تا لوس‌بازیهایم تمام شود. راستش من هم گاهی رفیق بودم. همان زمان که جواب دادم دشمن اگر حمله کند، اسیر نمی‌شوم و خودم را قطعا می‌ کُشم. همان رفیقی که نشست وپروازت را از سایت تماشا کرد .همان که وقتی فهمید آرزویت پریدن از هلی کوپتر است، به حالت تاسف خورد. همان که وقتی غواصی رفتی، کل کارتت را خالی کرد و عروسک بابانوئل خرید. تو همان بدجنسی هستی که بعد ازسِرُم مجبورم کردی برای شوفاژ کمکت کنم. اما من انتقامم را در اسباب کشی‌ها با کارتن کتاب هایم گرفتم و تو نفهمیدی به گمانم جنگ نرم هم به اندازه ی دوست داشتنمان در زندگی خوب جواب داده. چقدر از تناقض هایت خون به جگر شدم.آخر هنرمند معرق و لوح گرفته از نمایشگاه را ، چه به سقوط آزاد و موتور تریل. اولین بار که گفتم رفیق، گفتی مردانه است بگو دوست. اما رفاقت ما ازهمین رفاقت های مردانه بوده و هست که مدام درددل می‌کنی و پش سرهم زیرسیگاری پر می‌شود. ازاین رفاقت ها که به عالم و آدم بدوبیراه می‌گویند؛ بعد با یک" به جهنم "خودشان را خلاص می ‌کنند. از این رفاقت ها که جیبشان کپک زده اما لاف گشت وگذار می‌زنند و پول‌هارا وسط می‌ریزند و راهی جاده می‌شوند. تو همسفری هستی که ایران را پا به پایش وجب کرده ام. تو برای من از این مدل رفیق هایی، که بد دعوا می‌کنی اما ثانیه ی بعدش ،زیرپا می‌گیری تا فحشت دهم و بگویی جانم بگو. توحتی رفیق نرمال این‌سالها نیستی. مثل رفقای دهه ی سی می‌مانی.با تعزیه چنان گریه می‌کنی که آدم می‌ماند. وقتی فکر می کنم چقدر از دستم حرص خوردی، عذاب وجدان‌می‌گیرم. این را هم بگذار به حساب بخت کجت رفیقم.خودت خواستی. رفاقت تو برایم در این سالها رفاقت همان گرمابه و گلستان معروف بوده. حالا مانده فقط یک چیز، دوستی با تو، با تمام آسانی و سختی هایش عجیب به من چسبیده و وقتی تمام این سالها را مرور می کنم، از اینکه در دوستانم آدمی مثل تو دارم ، لبخند روی لبانم می آید. این یعنی کفه ی مهرمان بیشتر بوده رفاقت شانزده ساله ی ما مبارکمان #@mahdi.tousi @paulowni
RaghebRagheb - Saye Sar.mp3
زمان: حجم: 1.8M
برای اینکه راغب قشنگتر گفته و خوانده پس هرچی ایشون بگه مامان دوستت دارم، روزت مبارک https://eitaa.com/paulowni
🖤 وطنم انگشتم را روی لیست می‌کشم. مثل آدمی که دنبال عزیزش می‌ گردد. صحنه های کشتار را بدون فیلتر و بادقت نگاه می کنم.چشمانم تار می‌شود. جمله های تو مترو رامرور می کنم. _کارخودشونه این را زنی می‌گفت که در ایستگاه زین الدین با دوستش سوارشده بود. صفحات مجازی را ورق می‌زنم، هرکس چیزی نوشته مگه نگفتن عمرداعش تموم شده؟ این را در کامنت پیج خواندم. در اکسپلور به صحبت مسئولی می‌رسم، که میگوید: ما فکرش را می‌کردیم و چرت و پرت ادامه می‌دهد. کامنت زیر این پست دیدنی بود. این پست را آنطرفی ها هزاران بار استوری کرده اند و ویو خورده. من میدانم در بزرگداشت ها همه ی مامورین با آمادگی می‌روند تا خطری، مردم را تهدید نکند. اما وقتی مسئولی بلد نیست حرف بزند.... سرم سوت می‌کشدـ آقایی در کامنت بعدی نوشته مگه وزیر نباید کرمان باشه چرا فلان شهر بود؟ عده ای هم که انگار منتظر بودند. گوشی را روی تخت می‌اندازم. هجوم افکار امانم نمی‌دهد. یاد وقتی می افتم که محیا را برای کمتر از دقیقه ای در پاساژ گم کردم. یاد خانمی می‌افتم که پشت تلفن گزارش کرد، دخترش را گم کرده . یاد دوستی افتادم که فرزند جوانش را سه سال است از دست داده. یاد پسرخاله ی ۴۷ ساله ی دوستم می‌افتم که هنوز هفت روز از مرگش نگذشته . مرگ در ذهنم چنبره زده و درهای بیشتری را برای خودش باز می کند. به سبب تجربه می‌دانم حالا مردم چه فکر می‌کنند. عده ای امنیت رانشانه می‌روند. عده ای داد دفاع سر داده اند. عده ای فحش و بد و بیراه می‌گویند. عده ای ترس گوشه ی دلشان مانده که اگر جای دیگر بمباران شود چه. عده ای اسناد تاریخی رو می‌کنند و مرده را بیرون می‌کشند. من، اما ایستاده ام میان اندوه و طوفان،میان غم برای مادران،برای زنانی که حالا هرسال روز زن یادآور این دل کندن است برایشان. برای وطن هزار پاره ام که وصله پینه ای جز ادبیات به دادش نمی‌رسد، غمگینم. ای کاش همه بنویسند تا با خودشان کنار بیایند. ای کاش همه ادبیات بخوانندـ پ ن:این متن کاملا زاده ی ذهن نامنظم و غمگین من است، ببخشید که نتوانستم بهتر بنویسم😔 @paulowni