#گزارش_تصویری
✅ با همت گروه جهادی شهدای شریف آباد و همکاری پایگاه شهید چمران ویژه برنامه عید مباهله برگزار شد ،
سخنرانی عالی حجةالاسلام حیدریان در مورد انتخابات و مولودی خوانی آقای صابری
مکان : بیت الحسین
#قرار_انتخاب
#به_عشق_حاج_قاسم
#همه_می_آییم
#امتداد_بدرقه_شهیدان
#انتخابات۱۴۰۳ #انتخاب_اصلح
#به_کمتر_از_رئیسی_راضی_نیستیم
#اردکان_حماسه_ساز
#پایگاه_شهید_چمران_شریف_آباد
#گروه_جهادی_شهدای_شریف_آباد
#حوزه_مقاومت_بسیج_کوثر_اردکان
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
𖠇𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═┅───
@payame_kosar
#گزارش_تصویری
✨ مراسم هفتگی با سخنرای خانم صحرایی پیرامون شرکت پرشور در انتخابات ؛
🔸جزءخوانی قران
🔸زیارت عاشورا
🔸ختم سفره صلوات برای پیروزی جبهه انقلاب در انتخابات
#قرار_انتخاب
#به_عشق_حاج_قاسم
#همه_می_آییم
#امتداد_بدرقه_شهیدان
#انتخابات۱۴۰۳ #انتخاب_اصلح
#به_کمتر_از_رئیسی_راضی_نیستیم
#اردکان_حماسه_ساز
#پایگاهحضرتعلیبنابیطالبع
#حوزه_مقاومت_بسیج_کوثر_اردکان
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
𖠇𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═┅───
@payame_kosar
#گزارش_تصویری
✨ برگزاري نشست روشنگری در جمع حجاج بیت الله الحرام
🔷 با موضوع : انتخاب اصلح با توجه به آیات قرآن.
🔷 در هتل مکارم البیت با سخنرانی سرکار خانم کردی .
پنجشنبه ۱۲ تیرماه
🔸 ماشاءالله به حجاج با بصیرت 👌
ان شاءالله به امید پیروزی ✌️
#قرار_انتخاب
#به_عشق_حاج_قاسم
#همه_می_آییم
#امتداد_بدرقه_شهیدان
#انتخابات۱۴۰۳ #انتخاب_اصلح
#به_کمتر_از_رئیسی_راضی_نیستیم
#اردکان_حماسه_ساز
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
𖠇𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═┅───
@payame_kosar
26.17M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹 به عشق وطنم ایران 🇮🇷
#پای_کار_ایرانیم ✊
#گروه_فرهنگی_دختران_گمنام
#حوزه_مقاومت_بسیج_کوثر_اردکان
#قرار_انتخاب
#به_عشق_حاج_قاسم
#همه_می_آییم
#امتداد_بدرقه_شهیدان
#انتخابات۱۴۰۳ #انتخاب_اصلح
#به_کمتر_از_رئیسی_راضی_نیستیم
#اردکان_حماسه_ساز
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
𖠇𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═┅───
@payame_kosar
26.68M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#گزارش_تصویری
✨ کاری از گروه جهادی شهید علی پرنیان از پایگاه شهید عاصی زاده
🌹شهید علی پرنیان با شما عهد می بندیم ، نگذاریم این مملکت و انقلاب دشمن شاد شود 👊
#قرار_انتخاب
#به_عشق_حاج_قاسم
#همه_می_آییم
#امتداد_بدرقه_شهیدان
#انتخابات۱۴۰۳ #انتخاب_اصلح
#به_کمتر_از_رئیسی_راضی_نیستیم
#اردکان_حماسه_ساز
#گروه_جهادی_شهید_پرنیان
#پایگاه_شهید_عاصی_زاده
#حوزه_مقاومت_بسیج_کوثر_اردکان
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
𖠇𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═┅───
@payame_kosar
#دختر_شینا
#رمان
#قسمت_شصت_پنج
اواخر خردادماه 1364 بود. چند هفته ای می شد حالم خوب نبود. سرم گیج می رفت و احساس خواب آلودگی می کردم. یک روز به سرم زد بروم دکتر. بچه ها را گذاشتم پیش همسایه مان، خانم دارابی، و رفتم درمانگاه. خانم دکتری که آنجا بود بعد از معاینه، آزمایشی داد و گفت: «اول بهتر است این آزمایش ها را انجام بدهی.»
آزمایش ها را همان روز دادم و چند روز بعد جوابش را بردم درمانگاه. خانم دکتر تا آزمایش را دید، گفت: «شما باردارید»
یک دفعه زمین و زمان دور سرم چرخید. دستم را از گوشة میز دکتر گرفتم که زمین نخورم. دست و پایم بی حس شد و زیر لب گفتم: «یا امام زمان!»
خانم دکتر دستم را گرفت و کمک کرد تا بنشینم و با مهربانی گفت: «عزیزم. چی شده؟! مگر چند تا بچه داری.»
با ناراحتی گفتم: «بچة چهارمم هنوز شش ماهه است.»
دکتر دستم را گرفت و گفت: « به جای ناراحتی، بهتر است به فکر خودت و بچه ات باشی. از این به بعد هم هر ماه بیا پیش خودم تا تحت نظر باشی.»
گفتم: «خانم دکتر! یعنی واقعاً این آزمایش درست است؟!»
دکتر خندید و گفت: «خوشبختانه یا متأسفانه باید بگویم آزمایش های این آزمایشگاه کاملاً صحیح و دقیق است.»
نمی دانستم چه کار کنم. کجا باید می رفتم. دردم را به کی می گفتم. وای دوباره چه سختی هایی باید بکشم. نه من دیگر تحمل کهنه شستن و کار کردن و بچه بزرگ کردن را ندارم.
خانم دکتر چند تا دارو برایم نوشت و کلی دلداری ام داد. او برایم حرف می زد و من فکرم جای دیگری بود. بلند شدم. از درمانگاه بیرون آمدم. توی محوطه درمانگاه جای دنجی زیر یک درخت دور از چشم مردم پیدا کردم و نشستم. چادرم را روی صورتم کشیدم و های های گریه کردم. کاش خواهرم الان کنارم بود. کاش شینا پیشم بود. کاش صمد اینجا بود. ای خدا! آخر چرا؟! تو که زندگی مرا می بینی. می دانی در این شهر تنها و غریبم. با این بی کسی چطور می توانم از پس این همه کار و بچه بربیایم. خدایا لااقل چاره ای برسان.
برای خودم همین طور حرف می زدم و گریه می کردم. وقتی خوب سبک شدم، رفتم خانه. بچه ها خانه خانم دارابی بودند وقتی می خواستم بچه ها را بیاورم، خانم دارابی متوجه ناراحتی ام شد. ماجرا را پرسید. اول پنهان کردم، اما آخرش قضیه را به او گفتم. دلداری ام داد و گفت: « قدم خانم! ناشکری نکن. دعا کن خدا بچة سالم بهت بده.»
با ناراحتی بچه ها را برداشتم و آمدم خانه.
خانم دارابی، که دلش پیش من مانده بود، با یک قابلمه غذا آمد توی آشپزخانه. آن قدر ناراحت بودم که صدای در را نشنیده بودم. بچه ها در را برایش باز کرده بودند. وقتی مرا با آن حال و روز دید، نشست و کلی برایم حرف زد. از فامیل و دوست و آشنا که هفت هشت تا بچه داشتند، از خانواده هایی که حسرت یک بچه مانده بود روی دلشان، از کسانی که به خاطر ناشکری زیاد بچة سالمی نداشتند. حرف های خانم دارابی آرامم می کرد. بلند شد سفره را انداخت و غذا را کشید و با اصرار خواست غذا بخورم. می گفت: «گناه دارد این بچه ها را غصه نده. پدرشان که نیست. اقلاً تو دیگر اوقات تلخی نکن.»
چند هفته ای طول کشید بالاخره با خودم کنار آمدم و به این وضع عادت کردم.
#ادامه_دارد
~•~•🍃꧁🌸꧂🍃•~•~
@payame_kosar