💚امام زمان(عج):
🔸هیچ چیز به مانند نماز، بینی شیطان را به خاک نمی ساید، پس نماز بگذار و بینی ابلیس رابه خاک بمال.
📚بحارالانوار ج۵۳، ص ۱۸۲، ح ۱۱
أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
@payame_kosar
❌❌❌❌❌❌❌❌❌❌
دوستان مواظب این پیامک ها باشید 👆👆به هیچ وجه توجه نکنید،حتی اگر از افراد مطمینی برای شما ارسال شده باشد،چون گوشیتون هک خواهد شد
@payame_kosar
8.26M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
التماس دعا خیلی قشنگه ببینید واقعا🥺🥺😭😭🙏
🏴@payame_kosar
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 مجری شبکه سه: تا ساعاتی دیگر مردم دنیا شاهد صحنههای جالبی خواهند بود
🔺 رسمی روابط عمومی وزارت دفاع ایران از شهروندان میخواهد باتوجه به دوره حساس کنونی از تجهیزات نظامی در جادهها عکس و فیلم نگیرند و در بازنشر آن کمک نکنند.
✾࿐༅•••{🌼🦋🌼}•••༅࿐✾
@payame_kosar
فیلتر اینستاگرام در ترکیه بهدلیل سانسور شهادت اسماعیل هنیه
🔹با اعلام وبگاه رسمیِ سازمان فناوری اطلاعات و ارتباطات ترکیه، از صبح جمعه دسترسی به اینستاگرام در این کشور مسدود شده است.
🔹خبرگزاریهای محلیِ ترکیه دلیل این اقدام را اعمال محدودیت اینستاگرام در انتشار مطالب مرتبط با ترور اسماعیل هنیه اعلام کردند.
🔹رئیس مرکز ارتباطات ریاستجمهوری ترکیه اقدام اینستاگرام در سانسور ترور شهید هنیه را محکوم کرد و گفت: این عمل سانسوری واضح و آشکار است. ما به دفاع از آزادیِ بیان در برابر پلتفرمهایی که در خدمت استثمار جهانی و بیعدالتی هستند ادامه خواهیم داد.
✾࿐༅•••{🌼🦋🌼}•••༅࿐✾
@payame_kosar
🌷بِسْـمِـ الّلهِ النُّور
🍁رمان هیجانی و فانتزی
🌷 #مثل_هیچکس
🍁قسمت #هفتم
با آستین پاره و خونی که از گوشه ی لبم جاری بود... 😠
یک گوشه روی جدول حیاط دانشگاه نشستم و مشغول پاک کردن لبم شدم.
کاوه که از شدت ناراحتی شوکه 😧شده بود به خانه رفت....
محمد هم سعی می کرد به من برای آرام شدن کمک کند....
میدانستم هرچه بین من و آرمین بود آن روز تمام شده و باید فاتحه ی این دوستی را بخوانم.
کمی #ناراحت بودم اما به نظرم #ادامه ی دوستی با فردی که خودش وجایگاهش را آنقدر ویژه می دید که به همه ی اطرافیانش از بالا نگاه می کرد #فایده ای نداشت....
در همین افکار بودم که محمد سکوت سنگینم را شکست و گفت :
_ داداش راضی نبودم بخاطر من با رفیقت این کارو کنی. باور کن منم نمیخواستم باهاش بحث کنم اصلا من ذاتاً اهل بحث کردن نیستم. من فقط...😒
اجازه ندادم جمله اش تمام شود، گفتم :
_اصلا موضوع تو نبودی. 😠دیگه تحمل این اخلاقش برام ممکن نبود. بلاخره از یه جایی این دوستی خراب میشد. حالا دیگه مهم نیست. فقط نمیدونم با این سر و ریخت چطوری برم خونه که #مادرم چیزی نفهمه و دوباره میگرنش اود نکنه.
مادرم روی تربیت من خیلی حساس بود. اگرچه هیچوقت نتوانسته بود حریف شیطنت هایم شود...
ولی هربار که میفهمید من دعوا گرفتم انگار از #تربیت من نا امید می شد، #غصه می خورد و بعد هم میگرنش شدت میگرفت و تا چند ساعت گرفتار سردرد می شد.
دلم نمیخواست حالا که به قول خودشان آقای مهندس شده ام و دیگر بچه نیستم، باز هم احساس نا امیدی کنند.
محمد گفت:
_ بیا بریم خونه ی ما😇 یه نفسی تازه کن، لباستم عوض کن که مادرت چیزی نفهمه. آروم تر که شدی برگرد خونه.😊
میدانستم این #بهترین_راه موجود است اما من تا آن روز با محمد یک سلام و علیک گذرا هم نداشتم 😟😕حالا چطور میتوانستم این پیشنهاد را بپذیرم.
گفتم :
_ نه داداش ممنون. همینقدرم که تا الان موندی اینجا کافیه. منم یکم میرم هوا میخورم تا ببینم چی میشه.😊
+ چرا تعارف می کنی؟ من اصلا اهل تعارف کردن نیستم، اگه برام سخت بود که بهت نمیگفتم. پاشو، پاشو جمع کن بریم یه ساعتی خونه ی ما بمون یکم روبراه شی بعر برو خونه.😇
_ آخه...☺️
+ دیگه آخه نداره که. ای بابا. بلند شو دیگه.😇
بلاخره قبول کردم و با محمد راهی شدم....
تاکسی💨🚕 دربست گرفتیم و هر دو عقب نشستیم.
خیره به پنجره بودم و اتفاقات آن روز را مرور می کردم و از اینکه این اتفاق باعث شده بود چند ساعتی با محمد وقت بگذرانم احساس #خوبی داشتم.😊
همینطور که با خودم فکر میکردم ناگهان زیر لب گفتم :
_عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد
+ چی؟😟
_ منظورم این بود که از آشناییت خوشبختم😅
محمد خنده ی بلند دلنشینی کرد و گفت :
_"منم از آشناییت خوشبختم."☺️
هردو ترجیح میدادیم درباره ی مسائلی که پیش آمده بود حرفی نزنیم....
کمی از مسیر گذشت.
به سمت محله های قدیمی شهر نزدیک میشدیم.
حدس زدم باید خانه شان قدیمی و حیاط دار باشد.
بلاخره رسیدیم...
و سر یک کوچه ی باریک پیاده شدیم.
وارد کوچه شدیم، عطر گل یخ تمام فضای کوچه را پر کرده بود...😌🌸
ادامه دارد...
✾࿐༅•••{🌼🦋🌼}•••༅࿐✾
@payame_kosar