یه روز هایی با خودم فکرمیکنم که هیچ وجه اشتراکی با خود جوون ترم ندارم، و بعد یادم میاد؛ هنوز بعضی از رویاهاش، رویاهای منم هستن
یادته دوازدهسالت بود و برنامههای آینده چقدر دور بهنظر میرسیدن؟ و حالا یه پات توو همون آینده گیر کرده، هیچی درست بهنظر نمیرسه و همهی چیزی که میخوای اینهکه به عقب قدم برداری اما گذشته به محض ساخته شدن، شروع به فرو ریختن میکنه. هیچ برگشتی وجود نداره، هیچچیزی برای اینکه بهش برگردی؛ وجود نداره.