eitaa logo
پیک صبا
15.7هزار دنبال‌کننده
27.8هزار عکس
7.1هزار ویدیو
2.2هزار فایل
پیکِ صبا پاتوقِ: #صالحینِ #بصیرِ #ایران ارسال خبر: از طریق مدیران استانی (روابط‌عمومی تعلیم و تربیت استان)
مشاهده در ایتا
دانلود
🔻 آئین اختتامیه طرح ملی نو+جوانه‌ها در سطح پایگاه‌های مقاومت با حضور مدیر تعلیم و تربیت و سرمربیان و فرماندهان حوزه‌ها برگزار شد. 🔻 برای تشویق نو+جوانه‌ها، از مربیان و متربیان برتر، در حضور والدین تجلیل شد تا خاطرات تابستان امسال با مسجد یک پایان زیبا پیدا کند. حالا هر گوشه‌ی مسجد پر است از خاطره‌ی خنده‌ها، بازی‌ها، زمزمه‌‌ی دعاها و آیات قرآن برای بچه‌ها... 🆔 ••✾@peickesaba✾•• ••✾پاتوقِ‌صالحینِ‌بصیرِ‌ایران‌✾••
یکی از این چهار نفر... 🍃 اینجا بهانه‌ها رنگ می‌بازند؛ نه جمعیتِ کم روستا، نه کمبود امکانات پایگاه، نه مخالفت‌ها، و نه نبودِ مربی، مانع کارشان نیست؛ این نسل را باید به شکوفایی رساند؛ ولو اینکه فرمانده پایگاه و سرگروه و معلم زبان و مداح و مربی، یک نفر باشد! 🔹رسالتِ تو در همین است... خدا را چه دیدی؛ شاید یکی از این چهار نفر، یا شاید همه‌ی این چهار نفر، آینده‌ی درخشانشان را مدیون همین برنامه‌ها شدند... 🔺 آموزش زبان انگلیسی 🔺احترام به بزرگ‌ترها به‌خصوص پدر و مادر 🔺دعای توسل 🔺و اهدای جوایز رزقِ این هفته‌ی کودکان معصوم و مستعد پایگاه شهید غنیمتی روستای تُرکانده بود. 🆔 ••✾@peickesaba✾•• ••✾پاتوقِ‌صالحینِ‌بصیرِ‌ایران‌✾••
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
طعم چادر نسیم خنکِ روزهای آخر شهریور، آرام از لابه‌لای برگ‌های درختان حیاط مسجد می‌گذشت و نوای قرآن به گوش می‌رسید. کلاس احکام پایگاه شهید طیبه واعظی روستای آذغان شهرستان آغاز شده بود و موضوعش حجاب بود… چند جلسه‌ای بود که از حکمت پوشش و زیبایی درونی زن سخن می‌گفتیم. بعضی دخترکوچولوهای نزدیک سن تکلیف و یا تازه به سن تکلیف رسیده ، بی‌روسری می‌آمدند، بی‌تکلف، بی‌تظاهر... آرام گفتم: «بیایید از این پس، به حرمت آیات خدا، با روسری قدم به خانه‌اش بگذاریم…» نگاه‌ها متعجب، اما دل‌ها روشن بود. لبخندها بی‌صدا، اما قلب‌ها موافق. همه پذیرفتند! بعد، حرف دلم را زدم: «اگر به زیارت مشهد، قم یا کربلا رفتید، اگر دلتان خواست، به پدر و مادر بگویید برایتان سوغاتی چادر ملی بیاورند. حتی می‌توانید برای هدیه‌ی تولدتان، خودتان پیش‌دستی کنید و چادر ملی بخواهید. و اگر هیچ‌کدام نشد، چادر مادرتان را، که بوی محبت می‌دهد، به خیاط بدهید تا برایتان چادری نو بدوزد؛ اما با عطر خاطره‌ها…» جلسه‌ی بعد، یکی از دخترها این کار را کرده بود و با چادر ملی، ساده و آراسته آمد؛ همان چادری که از پارچه‌ی مهربانی مادر دوخته شده بود. کلاس که تمام شد، کنارش رفتم. آهسته گفتم: «چقدر بهت میاد!»، ذوق کرد. بقیه‌ی بچه‌ها دورش جمع شدند تا اگر اجازه بدهد از طعم چادرش بی‌بهره نمانند. خنده‌ها شکفت، نگاه‌ها برق زد، و در دل آن حیاط قدیمی، حجاب دیگر فقط یک واژه نبود؛ شده بود شکوفه‌ای تازه بر شاخه‌های باورشان... 🆔 ••✾@peickesaba✾•• ••✾پاتوقِ‌صالحینِ‌بصیرِ‌ایران‌✾••