eitaa logo
لبیک یا حسین
172 دنبال‌کننده
6.4هزار عکس
5.5هزار ویدیو
47 فایل
کانال رویدادهای سیاسی اجتماعی فرهنگی عمومی ارتباط با ادمین @Labeik_Ya_hosein
مشاهده در ایتا
دانلود
❌ مےگفتند : شعار مرگ بر... ڪسے ندهید، برای ڪسے طلب مرگ نڪنید چون آن را به خودمان باز مے گرداند! ❌ میےگفتند پرچم هیچ ڪشورے را نباید آتش زد، حتی و ! چون بے احترامے به ملت‌هاست! حالا پرچم ایران آتش مےزنند! ❌ سلبریتے ها در فیلم‌هاشان می‌گفتند قصاص و خون ریختن حکم غیر انسانی است! اما الان در صفحات خود آموزش ساخت نارنجک دستی می‌دهند! و آرزوے سوختن و مرگ مے کنند براے هم وطنانشان تنها به جرم اینڪه مثل آنها فڪر نمےکنند! 🔴 نام این حجم از تناقض چیست؟ ✅شما هم اگر بی تفاوت و بی دغدغه نیستید با گروه دانشجویی «مثل هانیه» همراه شوید👇 https://eitaa.com/joinchat/2196177079C8c0a08e6b5
سید علی موسوی مسئول اطلاعات سپاه استان سیستان و بلوچستان که امروز به دست تروریستهای مسلح به شهادت رسید @BisimchiMedia
کسی برای شما حتی یک استوری هم نمی‌گذارد... @BisimchiMedia
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
خبر بد برای براندازهای آشوبگر مردم اونقدر عکس و فیلم و سند ازتون به نهادهای امنیتی (واجا و سپاه و فراجا ) فرستادن که فقط رفتن به مریخ نجاتتون میده 😂 خلاصه شبا میخوابید با زیرپوش باشید که اگر چشم باز کردید دیدید توی گونی هستید گرمتون نشه 😆 @BisimchiMedia
‌ هلاکت شه‌بخش و ریگی در حادثه زاهدان یک منبع آگاه امنیتی از هلاکت عبدالمجید ریگی و یاسر شه‌بخش دو عضو گروهک تجزیه‌طلب جیش‌الظلم در حادثه تروریستی زاهدان خبر داد. @BisimchiMedia
9.39M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌷ما در رعایت حال شما کوتاهی نمی کنیم و یاد شما را از خاطر نبرده ایم، که اگر جز این بود گرفتاری ها به شما روی می آورد و دشمنان، شما را ریشه کن می کردند. از خدا بترسید و ما را پشتیبانی کنید.| الاحتجاج، جلد۲ ، ص۴۹۵ 🌷جهت تعجیل در ان شاءلله و سلامتی مولایمان عج صلواتی عنایت بفرمایید..... 🎵 ✅ بصیرت ┄┅┅┅┅❀💠❀┅┅┅┅┄ 🇮🇷 @basirat_fa 🇮🇷 www.basirat.ir
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تودهنی حجت الاسلام مومنی به سلبریتی‌ها ✅به اخبار فوری بپیوندید https://eitaa.com/joinchat/2671247548Cab4e3ce08b
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔴ماجرای زیبای شهیدی که با عنایت حضرت زهرا سلام الله علیها به دنیا آمد. 🆔️ @azkarehajat
بسم الله الرحمن الرحیم 🔸🔸 هادی فِرز 🔸🔸 ✍️ محمد رضا حدادپور جهرمی «قسمت اول» سال 67 بود. محدثه بعد از اینکه دو تا از پسرهایش در جبهه، سالهای 65 و 66 شهید شده بودند، باردار شد. هنوز جای زخم دو تا پسری که غریبانه شهید شده بودند و هنوز جنازه هاشون برنگشته بود، رو دل این مادر مونده بود. در ظرف کمتر از یک سال، تمام موهاش سفید شد. چون دو تا نوجوانی که در سنین 13 سالگی شهید بودند، تمام هست و نیست و زندگیش بودند. تا اینکه خدا مقدر کرد که حدودا ده ماه بعد از شهادت پسر دوم، دختری به دنیا بیاد که همون روز اول اسمش رو مرضیه گذاشتند. دختری در نهایت زیبایی و سپیدرویی. اینقدر که زن های همسایه میگفتند محدثه خانم چرا اسم دختر خوشکلش رو خورشید نگذاشت؟ از بس زیبا و تو دل برو بود. اوس مصطفی که شوهر محدثه خانم بود، اوستای بنا بود. از اون اوستاهای بسیار جدی و ساکت. از اونا که زیادی مهربونن اما نمیخندند. از اونا که اگه قیافشون ببینی، میگی برج زهر مارن اما وقتی نزدیکشون میشی و باهاشون حرف میزنی، دوس نداری از کنارشون جُم بخوری. اوس مصطفی چون داشت ساختمون های ادارات شیراز که بر اثر بمباران خراب شده بودند، تعمیر و بازسازی میکرد، نتونست به جبهه بره. اما با جبهه رفتن پسرای نوجوانش هم مخالفت نکرد. اونا رفتند و شهید شدند. اوس مصطفی موند و یه عالمه غم رو سینه اش و یه محدثه خانم افسرده ... و البته یه دختر ناز و خوشکل تو گهواره. وقتی میومد خونه، به خنده های کوچولوی دخترش پناه میبرد. وقتی دلش خیلی غَنج میرفت، یه نگا به این ور و اون ور مینداخت و تا موقعیت رو مناسب میدید، لباشو غنچه میکرد که بذاره رو لپای کوچولوی مرضیه، که یهو صدای محدثه درمیومد که میگفت: «نکن ... بوسش نکن ... لبت بو سیگار میده ... لُپ دختر که نباید بو سیگار بگیره!» اوس مصطفی بیچاره هم که لب غنچه اش تو هوا مونده بود، همون هوایی یه بوس واسه مرضیه میفرستاد و چشم تو چشم با مرضیه، به هم میخندیدند. محدثه خانم خیلی شیر نداشت. همش هم نگران بود. اضطراب بدی داشت. دست راستش هم از بعد از خبر پسر دومش میلرزید. از بر و رو هم افتاده بود. دیگه هیچ جلسه ختم انعام و روضه ای هم نمیرفت. نه اینکه نخواد. نمیتونست. اما افسردگیش اونجایی اوج گرفت که فهمید باز هم حامله است. هنوز مرضیه سه ماهش نشده بود که متوجه شد یکی دیگه تو راه داره و باید خودش رو برای خیلی مسائل آماده کنه. اینجوری بگم که بدترش شد. افتضاح شد. شد مثل مرده ها. حتی دیگه غذا و پخت و پز هم نمیتونست بکنه. خیلی از روزا کارای خونه مونده بود که اوس مصطفی از راه میرسید و یه چایی دم میکرد و یه دو تا تخم مرغ میشکست و دو تا لقمه میخوردند. بعضی وقتا هم مادر اوس مصطفی میومد آب و جارویی میزد و دستی به سر و روی مرضیه و محدثه خانم میکشید و میرفت. والا خیلی هم پیرزن خوبی بود که زبونش به قربون صدقه نوه و عروس افسرده اش میچرخید و آخر سر، یه دو قرون میذاشت زیرِ گهواره مرضیه. شاید اگه کسی دیگه بود، یه زن دیگه واسه پسرش میگرفت تا اون بپزه و بشوره و بذاره و برداره و خودش و پسرش رو خلاص میکرد. روزها گذشت و گذشت تا اینکه مرضیه جون حدودا ده ماهه شد. محدثه خانم هم شش هفت ماه بود که حامله بود و دو سه ماه دیگه مونده بود که بچه آخر به دنیا بیاد. چند روز بود که وقتی اوس مصطفی میومد خونه و بعد از اینکه دست و صورت و گردنش میشست، میرفت کنار گهواره مرضیه و قربونش میشد، اما یه کم ابروهای درشت و مردونه اش تو هم میرفت. یه روز که مادرش(ننه مصطفی) اونجا بود، مادرش رو آورد کنار گهواره. هردوشون حواسشون بود که محدثه خانم حواسش نباشه و حرفاشون نشنوه. تا اینکه اوس مصطفی موقعت رو مناسب دید و به مادرش گفت: ننه! مادرش: جان. اوس مصطفی در حالی که به قیافه مرضیه زل زده بود، با تردید گفت: یه چی ... یه جوری ... نمیدونم ... بچه یه جوری نیست ننه؟ مادرش که انگار نمیخواست حرفی بزنه گفت: نه عزیزُم... چشه؟ بچه مثل پنجه آفتاب! اوس مصطفی: به خدا ... نگا ... چشماش یه جوریه! مادرش گفت: نه ... هیس ... هیچ چیش نیست ... میخوای محدثه دق کنه؟ اوس مصطفی که دیگه با این حرف مادرش مطمئن شد یه چیزی هست، رنگش شد مثل ادویه. صورت از گهواره به طرف مادرش چرخوند و گفت: تو رو به امام حسین اگه چیزی میدونی بگو! چشه بچه؟ مادرش نزدیکتر شد و در حالی که حواسش بود که صداشون بیرون نره گفت: هیس ... گفتم هیچی ... چرا قسم میدی؟ وقتی میگم هیچی، ینی هیچی! اوس مصطفی دست به دامن مادرش شد. محکم گرفت. گفت: تا نگی ولت نمیکنم. تو رو امام حسین بگو چرا چشم راست بچه ام داره روز به روز چپ تر میشه؟ چرا لبش اینطوری باز میکنه؟ چرا سرش بزرگتر از ... مادرش نذاشت ادامه بده. گفت: هیس ... یواش تر ... انگار سر آورده ... هر چی گفتم نذار محدثه شیرش بده، نذار خیلی به سینه مادرش بچسبه، نکردی ... گوش ندادی ... گفتنم نشدی ...