این روزها متوجه شدهام که آن زخمهایی از بدن که عمیقترند، نیاز به مرهمگذاشتنِ مداوم دارند، بارها و بارها و بارها... درمانش زمان میبرد.
امروز هم روحمان از آن زخمها برداشت که با دعا و حرفهای امیدوارکننده، مرهم میبیند اما هی میسوزد و تا بهبودی مسیر طولانیای مانده، آخر سر هم ردّش از بین نخواهد رفت / ...
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی از منتقد منصف صحبت میکنیم منظورمون چیه :)
#رئیسی
#شهید_جمهور
جنس غم رئیسی با غم سردار فرق دارد. هردو بسیار عمیق و دردناکاند، اما در غم سردار، کمتر شوکه شدم. او نامزد گلولهها بود، میل به شهادتش زبانزد خاص و عام بود، در برابر داعش و هر ظالم دیگری شمشیر کشیده بود، و همیشه، همه جا، بسیار بسیار محبوب بود. بهجز یک عده معلوم الحالِ همیشگی، اصلاً شنیدهاید کسی از سردار بد بگوید؟
اما رئیسی... نه در میدان جنگ نظامی بود که انتظار شهادتش را داشته باشیم، نه چندان قدر کارهایش دانسته میشد. به اسم انتقاد تخریب میشد و ساکت بود و ساکت بود و ساکت بود. بهجز آن معلوم الحال ها، بسیاری با وی سر جنگ داشتند، چون از او «نتیجه»ها را انتظار داشتند، چون «دویدن»هایش را نمیدیدند.
خبر شهادت سردار مثل این بود که خنجری در قلبم فرو کنند و خبر شهادت رئیسی مثل این که پتکی بر سرم بکوبند. که در اولی از لحظهٔ اول اشکهایم جاری شد و در دومی پس از گذشت مدتی نسبتاً طولانی که بهتزده بودم، بغضم شکست. شهادت رئیسی پر از حس حسرت و خسران است، و این خسران مدام مثل باد سرد صورتهایمان را سیلی میزند.
+ قصد مقایسهٔ جایگاه افراد را ندارم. فقط از تفاوت حسها میگویم. همین.
@pelak13
این درسته که همیشه با نگاه به این که کیا دوست شخصی هستند و کیا دشمنش، وضعیتش مشخص میشه. اما تا کی قراره وضعیت آدما رو اینطوری تشخیص بدیم؟ زمان تحلیل خودمون کی میرسه پس؟
من نمیدانم... در روانشناسی چنین چیزی داریم که غمهای روی هم تلنبارشده تبدیل به خشم میشود؟ از زمان نشر آن خبر، هربار اسمش را میشنوم یا تصویرش را میبینم، غمی روی غمم مینشیند. امشب اما، وقتی که مجری یک برنامه اعلام کرد و بازپخشی از مصاحبهٔ خود او با رئیسی را نشان دادند، که با همین روسری امشب و همین چادر از رئیسی سؤال میپرسید، حسی که بیشتر از غم در خودم پیدا کردم، خشم بود. نمیدانم از غمهای تلنبارشده بود یا دلم میخواست بیشتر مراعات عزادار بودنمان را میکردند. نمیدانم. راستی این دو روز چقدر طولانی بود، انگار که سی سال را به غم گذراندهام. تا کنون تلاش کردهاید آتش نسبتاً بزرگی را خاموش کنید؟ هر طرف را خاموش میکنی از یک طرف دیگر شعله میکشد. حکایت دل ماست. کاش بیشتر از این نگویند که نگران کشور نباشید، چون نیستیم. آن نگرانیهای همیشگی هست، ولی زیادتر نشده است. کاش نگویند جای او خوب است، چون این را از شیوهٔ رفتنش خودمان فهمیدیم. کاش نگویند او که معصوم نبود که هیچ نقدی به وی وارد نباشد، چون میدانیم. کاش فقط بگویند «میدانیم دلتنگید»، و بگذارند مثل چهارشنبه و شنبهٔ مشهد، بلند بلند و بسیار، بباریم.
آه چقدر این روزها طولانی است...
به ایموجیها، استیکرها، پروفایلها، متنها، واکنشها، رنگ لباسها، شدت خندهها... دقت میکنم.
در این دسته از اتفاقات، اطرافیانمو گلچین میکنم.
روی دستِ دوستان، سمتِ خُراسان میروی...
آخرین بار است که پابوس سلطان میروی...
حوله احرامی از جنس کفن داری به تَن
موسِم حج آمده؛ حجِ فقیران میروی...
صبح تا شب را در تکاپو میگذرانم، لابهلایش اسم تو میآید و اشک میریزم، اما شبها، مینشینم و به های های گریه میکنم.
این چند صدمین روزی است که رفتهای؟
هدایت شده از یادداشت های یک جوراب فروش ^_^
همه نگران بغض دم «اللهم انا لانعلم منهم الا خیرا»ی آقا بودند ابراهیم.
همه نگران بودند.
همه از دیشب میگفتند دعاکنید آقا سرنماز بغض نکند یکهو.
در لحظه این فراز، همه بلند گریه کردند، تمام صفهای قامت بسته پشت شانههای آقا.
صفهای توی خیابان.
همه بلند گریه کردند که بغض آقا توی صدای جمعیت گم شود.
آقا اما بغض نکرد ابراهیم.
در تکرار دوم و سوم هم همه مویه سر دادند.
میلیونها گریه بلند، برای شنیده نشدن یک بغض آرام؛ آقا اما بغض نکرد ابراهیم.
هیچ شانههایش نلرزید.
کوه انگار.
مشکی هم نپوشید حتی.
و بر تابوت شما کمر خم نکرد حتی برای بوسهای یا فاتحهای.
رفت و توی دفتر شخصیاش نشست به دیدارهای سران و سرسلامتیهای همسایهها.
آقا حواسش هست ابراهیم.
مراقب است که توی دل ما خالی نشود.
بچهها را بغل میکند.
به آدمبزرگها میگوید هیچنگران نباشید.
خللی پیش نمیآید.
سکنات او آراممان میکند.
ابراهیم تو توی دامن کوهها گم شدی، و ما تکیه بر کوهی دادهایم این داغ را.
حالمان خوب است، کوهمان استوار هنوز.
نگران ما نباش.
ـــــــــــــــــــــــ
مهدی مولایی