این درسته که همیشه با نگاه به این که کیا دوست شخصی هستند و کیا دشمنش، وضعیتش مشخص میشه. اما تا کی قراره وضعیت آدما رو اینطوری تشخیص بدیم؟ زمان تحلیل خودمون کی میرسه پس؟
من نمیدانم... در روانشناسی چنین چیزی داریم که غمهای روی هم تلنبارشده تبدیل به خشم میشود؟ از زمان نشر آن خبر، هربار اسمش را میشنوم یا تصویرش را میبینم، غمی روی غمم مینشیند. امشب اما، وقتی که مجری یک برنامه اعلام کرد و بازپخشی از مصاحبهٔ خود او با رئیسی را نشان دادند، که با همین روسری امشب و همین چادر از رئیسی سؤال میپرسید، حسی که بیشتر از غم در خودم پیدا کردم، خشم بود. نمیدانم از غمهای تلنبارشده بود یا دلم میخواست بیشتر مراعات عزادار بودنمان را میکردند. نمیدانم. راستی این دو روز چقدر طولانی بود، انگار که سی سال را به غم گذراندهام. تا کنون تلاش کردهاید آتش نسبتاً بزرگی را خاموش کنید؟ هر طرف را خاموش میکنی از یک طرف دیگر شعله میکشد. حکایت دل ماست. کاش بیشتر از این نگویند که نگران کشور نباشید، چون نیستیم. آن نگرانیهای همیشگی هست، ولی زیادتر نشده است. کاش نگویند جای او خوب است، چون این را از شیوهٔ رفتنش خودمان فهمیدیم. کاش نگویند او که معصوم نبود که هیچ نقدی به وی وارد نباشد، چون میدانیم. کاش فقط بگویند «میدانیم دلتنگید»، و بگذارند مثل چهارشنبه و شنبهٔ مشهد، بلند بلند و بسیار، بباریم.
آه چقدر این روزها طولانی است...
به ایموجیها، استیکرها، پروفایلها، متنها، واکنشها، رنگ لباسها، شدت خندهها... دقت میکنم.
در این دسته از اتفاقات، اطرافیانمو گلچین میکنم.
روی دستِ دوستان، سمتِ خُراسان میروی...
آخرین بار است که پابوس سلطان میروی...
حوله احرامی از جنس کفن داری به تَن
موسِم حج آمده؛ حجِ فقیران میروی...
صبح تا شب را در تکاپو میگذرانم، لابهلایش اسم تو میآید و اشک میریزم، اما شبها، مینشینم و به های های گریه میکنم.
این چند صدمین روزی است که رفتهای؟
هدایت شده از یادداشت های یک جوراب فروش ^_^
همه نگران بغض دم «اللهم انا لانعلم منهم الا خیرا»ی آقا بودند ابراهیم.
همه نگران بودند.
همه از دیشب میگفتند دعاکنید آقا سرنماز بغض نکند یکهو.
در لحظه این فراز، همه بلند گریه کردند، تمام صفهای قامت بسته پشت شانههای آقا.
صفهای توی خیابان.
همه بلند گریه کردند که بغض آقا توی صدای جمعیت گم شود.
آقا اما بغض نکرد ابراهیم.
در تکرار دوم و سوم هم همه مویه سر دادند.
میلیونها گریه بلند، برای شنیده نشدن یک بغض آرام؛ آقا اما بغض نکرد ابراهیم.
هیچ شانههایش نلرزید.
کوه انگار.
مشکی هم نپوشید حتی.
و بر تابوت شما کمر خم نکرد حتی برای بوسهای یا فاتحهای.
رفت و توی دفتر شخصیاش نشست به دیدارهای سران و سرسلامتیهای همسایهها.
آقا حواسش هست ابراهیم.
مراقب است که توی دل ما خالی نشود.
بچهها را بغل میکند.
به آدمبزرگها میگوید هیچنگران نباشید.
خللی پیش نمیآید.
سکنات او آراممان میکند.
ابراهیم تو توی دامن کوهها گم شدی، و ما تکیه بر کوهی دادهایم این داغ را.
حالمان خوب است، کوهمان استوار هنوز.
نگران ما نباش.
ـــــــــــــــــــــــ
مهدی مولایی
بیا نگوییم آخرین زیارت رئیسی است؛ بگوییم از حالا به بعد به جای در و دیوار و مرقد، دست و صورت امام را میبوسد. شاید کمی آرام بشویم.
در قاب عکست میتواند جان بگیرد
این عشق پابرجاست تا تاوان بگیرد
این اشکها آیین دلتنگیست اما
یک روز اگر از زخم تو جریان بگیرد...
خورشید میآید که با یک صبح دیگر
از ما برای خون تو پیمان بگیرد
آشفتهحالیهای ما امروز باید
تنها در این فریادها سامان بگیرد
حال و هوای آسمان ابریست ای کاش
باران بگیرد... بعد تو... باران بگیرد
صبح من از داغ تو شد لبریز اما
میآید آن صبحی که غم پایان بگیرد
+ فاطمه زاهدمقدم
@pelak13