صبح تا شب را در تکاپو میگذرانم، لابهلایش اسم تو میآید و اشک میریزم، اما شبها، مینشینم و به های های گریه میکنم.
این چند صدمین روزی است که رفتهای؟
هدایت شده از یادداشت های یک جوراب فروش ^_^
همه نگران بغض دم «اللهم انا لانعلم منهم الا خیرا»ی آقا بودند ابراهیم.
همه نگران بودند.
همه از دیشب میگفتند دعاکنید آقا سرنماز بغض نکند یکهو.
در لحظه این فراز، همه بلند گریه کردند، تمام صفهای قامت بسته پشت شانههای آقا.
صفهای توی خیابان.
همه بلند گریه کردند که بغض آقا توی صدای جمعیت گم شود.
آقا اما بغض نکرد ابراهیم.
در تکرار دوم و سوم هم همه مویه سر دادند.
میلیونها گریه بلند، برای شنیده نشدن یک بغض آرام؛ آقا اما بغض نکرد ابراهیم.
هیچ شانههایش نلرزید.
کوه انگار.
مشکی هم نپوشید حتی.
و بر تابوت شما کمر خم نکرد حتی برای بوسهای یا فاتحهای.
رفت و توی دفتر شخصیاش نشست به دیدارهای سران و سرسلامتیهای همسایهها.
آقا حواسش هست ابراهیم.
مراقب است که توی دل ما خالی نشود.
بچهها را بغل میکند.
به آدمبزرگها میگوید هیچنگران نباشید.
خللی پیش نمیآید.
سکنات او آراممان میکند.
ابراهیم تو توی دامن کوهها گم شدی، و ما تکیه بر کوهی دادهایم این داغ را.
حالمان خوب است، کوهمان استوار هنوز.
نگران ما نباش.
ـــــــــــــــــــــــ
مهدی مولایی
بیا نگوییم آخرین زیارت رئیسی است؛ بگوییم از حالا به بعد به جای در و دیوار و مرقد، دست و صورت امام را میبوسد. شاید کمی آرام بشویم.
در قاب عکست میتواند جان بگیرد
این عشق پابرجاست تا تاوان بگیرد
این اشکها آیین دلتنگیست اما
یک روز اگر از زخم تو جریان بگیرد...
خورشید میآید که با یک صبح دیگر
از ما برای خون تو پیمان بگیرد
آشفتهحالیهای ما امروز باید
تنها در این فریادها سامان بگیرد
حال و هوای آسمان ابریست ای کاش
باران بگیرد... بعد تو... باران بگیرد
صبح من از داغ تو شد لبریز اما
میآید آن صبحی که غم پایان بگیرد
+ فاطمه زاهدمقدم
@pelak13
وقتی سردار سلیمانی شهید شده بود، حال ما خیلی بدتر از بزرگترامون بود. از چند نفر از بزرگترا شنیدم که گفتند آخه نسل شما داغهای نسل ما رو ندیده... مثلا شهید بهشتی...
برام سوال بود بین اون همه شهید، چرا همه وقتی میخوان از یک داغ بزرگ حرف بزنن شهید بهشتی رو مثال میزنن؟
حالا میفهمم داغ وقتی با مظلومیت همراه میشه، خیلی سنگینتره ...