✨ این عکس بیکیفیتِ غیرهنری را خیلی دوست دارم. زاویه و اینطور چیزها را بلد نیستم، تازه وقتِ عکس گرفتن هم دستم لرزید. بعد خادم آمد و گفت اینجا عکس گرفتن ممنوع است. گفتم حالا یعنی حذفش کنم؟ لحظهای نگاهم کرد و گفت نه! فکر کنم از چشمهایم معلوم بود چقدر دوستش دارم.
💛 ای ممکنات را به وجود تو التجا...
@pelak13
بعضی از چیزها باید گوشهٔ دل بمانند.
نباید به آنها دست بزنی.
نه چارهای برای حل کردنشان هست،
نه جانی برای مقابله با غمی که بهسمتت روانه میکنند.
اینها را باید بگذاری یک گوشه که رویشان گردوغبار بنشیند.
من حتی برای اینها یواشکی دعا میکنم...
به خدا میگویم حلشان کن و فرار میکنم.
اگر عاملی بیهوا بیاید و گردوغبار از روی آنها بتکاند، دوباره قلبم را از اول زخمی میکنند.
بعد دوباره باید در دلم طوفان به پا کنم تا گردوغباری نو بر آنها بنشانم...
@pelak13
پلاک ۱۳
• اینجا بود.
ولی من باید غذا میپختم، ظرف میشستم، جارو میکردم، لباس میشستم...
یک عالمه کار بود و یک دخترک دلنازک برونگرا.
لابهلای کارهایم با هم حرف زدیم، خیلی!
بعداز کارها خسته و کمانرژی بودم، حوصلهاش رو به سر رفتن بود، تصمیم گرفت برود.
حالا دلتنگش شدهام.
پس اینهمه حرف که زدیم؟
نه!
دلتنگی با اینطور حرف زدن رفع نمیشود که!
برای رفع دلتنگی باید کنارش بنشینی، با دقت فقط به حرفهایش گوش بدهی، به جزئیات چهرهاش نگاه کنی و گاهی دستهایش را در دست بگیری تا دلتنگی نماند.
و الّا صحبت کردنِ سرسری و لابهلای کارها دردی از دلتنگی دوا نمیکند...
• گفت چند روز نیستی؟
گفتم تا فلان روز.
انگشتهای کوچکش را بالا گرفت و با غصه شروع کرد شمردن، یعنی دوشنبه، سهشنبه، ...
آخ عزیز من!
آن روزها که تهران بودی، این من بودم که روزها را میشمردم؛
ولی روزهای بودنت را!
چون کمتر از نبودنت بود...
راستی که چقدر هر بار رفتنت برایم سخت بود.
• عزیز من!
حالا هشتساله شدهای ولی من عمداً گاهی عین دوسالگیات تو را در آغوش میکشم.
تا بدانی نمیخواهم اجازه بدهم بهرغم کلکلهایی که گاهی این روزها داریم، صمیمیتِ رجبهرج بافتهشدهمان از هم بشکافد.
مثل تبدیل شدن ضمایر مفرد به جمع،
مثل کم شدن حرف زدنها،
مثل نگفتن جزئیات روزمرگیها!
• یک روز، شاید این حرفها را بخوانی و بدانی که چقدر همیشه دوستت داشتهام! ❤️
#ازعاشقانههایخالهخواهرزادهای
@pelak13
میگه اول وقت نماز نخوندن مثل سین زدن و جواب ندادنه.
واقعاً.
فقط «سین زدن» چرا؟ «پیام رو دیدن» چه بدی داشت که یک بار نگفتی؟
#اذان_میگویند
#ویراستار_درون
@pelak13
و اگر از آبوهوای دل من بپرسی، ابری است، با احتمال قوی بارش باران!
/ برایم از مشکلی گفت که پیشاز این هرگز باور نمیکردم برای او رخ بدهد. ظاهرش این است که این مشکل برای اوست، ولی زخمی که بر جان من نشانده، کشنده است. این همان زخمی است که از آن با کسی حرف نمیزنم ولی یک روز شاید مرا از پا در بیاورد.
/ از اینکه کسی مرا بیشتر/کمتر از آنچه هستم ببیند، میترسم/غمگین میشوم. وقتی مرا بیشتر از آنچه هستم ببینند، انتظاراتی خواهند داشت که برآورده نمیشود و سرمای ناامیدیشان صورت مرا هم خواهد سوزاند. وقتی مرا کمتر از آنچه هستم ببینند، دلگیر میشوم. چرا چنین حسی دارم؟ شاید وابستهام/مغرورم. این شاید هم خودش یک غم جداگانه است...
/ حال مردم غزه را میبینم و با خودم میگویم غمهای من هم غم هستند مگر؟ باز یاد آن زخم کشنده میافتم، به خود میپیچم... نمیدانم کدام برایم سنگینتر است... مثل آن روز که تب و درد در بدنم پیچیده بود و نمیتوانستم مرکز درد را تشخیص بدهم، فقط میدانستم درد از هر طرف هجوم آورده...
مثل آن دردها که رفتند، این غمها هم میروند لابد.
#العجلحضرتباران
@pelak13