پلاک ۱۳
• اینجا بود.
ولی من باید غذا میپختم، ظرف میشستم، جارو میکردم، لباس میشستم...
یک عالمه کار بود و یک دخترک دلنازک برونگرا.
لابهلای کارهایم با هم حرف زدیم، خیلی!
بعداز کارها خسته و کمانرژی بودم، حوصلهاش رو به سر رفتن بود، تصمیم گرفت برود.
حالا دلتنگش شدهام.
پس اینهمه حرف که زدیم؟
نه!
دلتنگی با اینطور حرف زدن رفع نمیشود که!
برای رفع دلتنگی باید کنارش بنشینی، با دقت فقط به حرفهایش گوش بدهی، به جزئیات چهرهاش نگاه کنی و گاهی دستهایش را در دست بگیری تا دلتنگی نماند.
و الّا صحبت کردنِ سرسری و لابهلای کارها دردی از دلتنگی دوا نمیکند...
• گفت چند روز نیستی؟
گفتم تا فلان روز.
انگشتهای کوچکش را بالا گرفت و با غصه شروع کرد شمردن، یعنی دوشنبه، سهشنبه، ...
آخ عزیز من!
آن روزها که تهران بودی، این من بودم که روزها را میشمردم؛
ولی روزهای بودنت را!
چون کمتر از نبودنت بود...
راستی که چقدر هر بار رفتنت برایم سخت بود.
• عزیز من!
حالا هشتساله شدهای ولی من عمداً گاهی عین دوسالگیات تو را در آغوش میکشم.
تا بدانی نمیخواهم اجازه بدهم بهرغم کلکلهایی که گاهی این روزها داریم، صمیمیتِ رجبهرج بافتهشدهمان از هم بشکافد.
مثل تبدیل شدن ضمایر مفرد به جمع،
مثل کم شدن حرف زدنها،
مثل نگفتن جزئیات روزمرگیها!
• یک روز، شاید این حرفها را بخوانی و بدانی که چقدر همیشه دوستت داشتهام! ❤️
#ازعاشقانههایخالهخواهرزادهای
@pelak13
میگه اول وقت نماز نخوندن مثل سین زدن و جواب ندادنه.
واقعاً.
فقط «سین زدن» چرا؟ «پیام رو دیدن» چه بدی داشت که یک بار نگفتی؟
#اذان_میگویند
#ویراستار_درون
@pelak13
و اگر از آبوهوای دل من بپرسی، ابری است، با احتمال قوی بارش باران!
/ برایم از مشکلی گفت که پیشاز این هرگز باور نمیکردم برای او رخ بدهد. ظاهرش این است که این مشکل برای اوست، ولی زخمی که بر جان من نشانده، کشنده است. این همان زخمی است که از آن با کسی حرف نمیزنم ولی یک روز شاید مرا از پا در بیاورد.
/ از اینکه کسی مرا بیشتر/کمتر از آنچه هستم ببیند، میترسم/غمگین میشوم. وقتی مرا بیشتر از آنچه هستم ببینند، انتظاراتی خواهند داشت که برآورده نمیشود و سرمای ناامیدیشان صورت مرا هم خواهد سوزاند. وقتی مرا کمتر از آنچه هستم ببینند، دلگیر میشوم. چرا چنین حسی دارم؟ شاید وابستهام/مغرورم. این شاید هم خودش یک غم جداگانه است...
/ حال مردم غزه را میبینم و با خودم میگویم غمهای من هم غم هستند مگر؟ باز یاد آن زخم کشنده میافتم، به خود میپیچم... نمیدانم کدام برایم سنگینتر است... مثل آن روز که تب و درد در بدنم پیچیده بود و نمیتوانستم مرکز درد را تشخیص بدهم، فقط میدانستم درد از هر طرف هجوم آورده...
مثل آن دردها که رفتند، این غمها هم میروند لابد.
#العجلحضرتباران
@pelak13
پلاک ۱۳
خسته بودم. هوا گرم بود. از اینکه تا آنجا رفته بودم اما فقط یک ساعت فرصت زیارت داشتم، غمگین بودم. از اینکه اینقدر حرم غریب و خلوت بود، دلشکسته بودم. برای ائمهای که از آنها خداحافظی کرده بودم، دلتنگ بودم. کلافه بودم.
یک امانتی به بخش امانات دادیم. طبق عادت، شمارهاش را نگاه کردم. ۱۳. عدد مورد علاقهام. کمی جلوتر گریهام گرفت. من آدم شهودیای نیستم. به خوابها و عددهای کنار هم توجه دارم، اما استناد نمیکنم. با اینهمه، چطور باید باور میکردم که این یک دلداری دادن نیست؟ دلداری دادنِ زائری خسته، خاکآلوده، غمگین، دلشکسته، دلتنگ...
@pelak13
سلام و احترام
برای عمل بسیار فوری مغز یک کودک ۴ ساله نیاز به هماهنگی فوری با آقای دکتر اعتماد رضایی یا دکتر ذبیحیان وجود دارد.
ممنون میشیم اگر بزرگواری راهی برای هماهنگی با این دو پزشک متخصص میشناسد به این شماره اطلاع دهد.
شماره تماس: 09159008190
التماس دعا از همه بزرگواران جهت شفا
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
پلاک ۱۳
سلام و احترام برای عمل بسیار فوری مغز یک کودک ۴ ساله نیاز به هماهنگی فوری با آقای دکتر اعتماد رضای
عزیزانم لطفاً اگه احتمال میدید کسی بدونه یا کاری ازش بربیاد، بهش منتقل کنید 😢❤️🩹
پلاک ۱۳
سلام و احترام برای عمل بسیار فوری مغز یک کودک ۴ ساله نیاز به هماهنگی فوری با آقای دکتر اعتماد رضای
این مرحله حل شده شکر خدا ❤️
حالا دعا کنید عمل این کوچولو با سلامتی و موفقیت بگذره 🦋