eitaa logo
پلاک ۱۳
101 دنبال‌کننده
708 عکس
141 ویدیو
7 فایل
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درَم... ✨❤️ + اگر نکته‌ای هست: @ftm_omt
مشاهده در ایتا
دانلود
22M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وای من حتی اون قسمتایی که نفهمیدم چی میگه، بازم لذت بردم! :))) چه شیرین‌ است نام‌های‌ شما 😍 @pelak13
هدایت شده از 🌺نيلوفرانه🌺
زمان آشنایی ما برمیگردد به بچگی ام! وقتی زمین خوردم و مادرم گفت: بگو: " یاعلی "💚 @Niloofaraneh1401
هدایت شده از احلام !
لَيْسَ لَكَ بِأَخٍ مَنِ احْتَجْتَ إِلَى مُدَارَاتِه‌. (كسى كه باید با او مدارا کنی تا به وی برنخورد یا ناراحت نشود، نمی‌تواند رفیق واقعی‌ات باشد.) 🗨 @ahlamona | احلامُنـــا🌱
پلاک ۱۳
لَيْسَ لَكَ بِأَخٍ مَنِ احْتَجْتَ إِلَى مُدَارَاتِه‌. (كسى كه باید با او مدارا کنی تا به وی برنخو
چه جالب... البته قطعاً یه حدی از مدارا و برخورد درست رو نسبت به همه باید داشت؛ ولی دیدی در ارتباط با بعضی افراد باید خییییلی دست به عصا باشی تا بهش برنخوره؟! دارم فکر می‌کنم خودم از اینا نباشم یه وقت 😅 البته خدایی بستگی هم داره که کی، چی بگه به آدم 😅🚶‍♀
💛 امام کاظم علیه‌السلام: 💛 يا هِشامُ، اِصبِرْ على طاعَةِ اللّهِ، واصبِرْ عن مَعاصِي اللّهِ. فإنّما الدنيا ساعَةٌ، فما مَضى مِنها فليسَ تَجِدُ لَهُ سُرورا و لا حُزنا، و ما لَم يَأتِ مِنها فليسَ تَعرِفُهُ. فَاصبِرْ على تلكَ الساعَةِ التي أنتَ فيها فكأنّكَ قدِ اغتَبَطتَ. 💛 اى هشام! بر طاعت خدا شكيبايى بورز و در ترك معاصى او شكيبا باش؛ پس دنيا لحظه‌اى بيش نيست. آنچه از آن گذشته، جاى شادى و غم ندارد و از آنچه نيامده نيز خبر ندارى. پس لحظه‌اى را كه در آن به سر مى‌برى، صبور باش؛ چنان كه گويى خوشبخت و نكو حالى. 💛 بحار الأنوار: 78/311/1 + عیدتون مبارک 😍 @pelak13
امروز یه کارگاه مجازی شرکت کردم. از اونجایی که استادش یکی از اساتید خودمون هست، خیلی از مطالب، همون مطالب سر کلاس بود و تکراری. در حالی که حوصله‌م سر رفته بود و داشتم فکر می‌کردم پس کی تموم میشه، یهو صدا قطع شد. حاضران در کلاس حضوری هم فکر کنم حواسشون به مباحث بود و نه به قطع یا وصل بودن سامانه. دیگه خلاصه، از کلاس اومدم بیرون. یهو دلم گرفت! تعجب کردم! من که به کارگاهش علاقه‌مند نبودم! و خب... با کمی دقت متوجه شدم احتمالاً چون پایانی که واقعاً پایان باشه نداشت و همه‌چیز یهویی تموم شد، مغزم چند دقیقه‌ای رو کنار نیومده، یا شایدم قلبم؟ حالا، بیشتر از همیشه حق میدم به خودم وقتی یه دوستیِ به‌ناگهان سرد شده، یه دوستِ به‌ناگهان فاصله‌گرفته، یه رابطهٔ به‌ناگهان خشک‌شده، هم‌چنان گاهی غمگینم کنه. می‌دونی، شوخی که نیست. وقتی یهو رفتارت تغییر کنه بی‌هیچ توضیحی، اون پایانِ باز همیشه طرف مقابل رو‌ رنج میده... یه نقطه، یه پایان، اگرچه تلخ باشه، بهتر از صفحهٔ نصفه نیمه‌ای هست که وسطش دست از نوشتن کشیدی و نمی‌دونی چی بنویسی و همین‌طور دست‌نخورده از اونجا به بعد رو نگه داشتی... حتی اگر صفحه رو از بیخ بکَنی هم باز یه ردّی می‌مونه :) @pelak13
یه رفیق بهم گفت: «دلم می‌خواست در مورد این موضوع حرف بزنی، چون ذوق صدات رو وقتی بحثمون اینه، متوجه میشم!» به نظرم یکی از مهم‌ترین تکنیک‌های ارتباط مؤثر بود! چون ما معمولاً در مورد مسائلی که خودمون دوست داریم با آدما صحبت می‌کنیم و برعکسشو یادمون میره 😅 مخاطب اصلیم هم خودمم. @pelak13
هرچه در خاطرم آید، تو از آن خوب‌تری... @pelak13
ناگهان صومعه لرزید از آن دقّ‌ الباب اهل آبادی تثلیث پریدند از خواب رجز مأذنه‌ها لرزه به ناقوس انداخت راهبان را همه در ورطۀ کابوس انداخت قصۀ فتنه و نیرنگ و دغل پیوسته‌ست نان یک عده به گمراهی مردم بسته‌ست ننوشتند که باران، نَمی از این دریاست یکی از خیل مریدان محمد (ص)، عیسی (ع) است لاجرم چاره‌ای انگار به جز جنگ نماند قل تعالَوا... به رخ هیچ کسی رنگ نماند به رجز نیست در این عرصه یقین شمشیر است بر حذر باش که زنّار، گریبان‌‌گیر است کارزارش تهی از نیزه و تیر و سپر است بهراسید که این معرکه خون‌‌ریزتر است بانگ طوفانیِ القارعه طوفان آورد آنچه در چنتۀ خود داشت به میدان آورد با خود آورد به هنگامه عزیزانش را بر سر دست گرفته‌ست نبی جانش را عرش تا عرش ملائک همه زنجیره شدند به صف‌ آرایی آن چند نفر خیره شدند پنج تن، پنج تن از نور خدا آکنده آفتابان ازل تا به ابد تابنده دفترم غرق نفس‌های مسیحایی شد گوش کن، گوش کن این قصه تماشایی شد با طمانیۀ خود راه می‌آمد آرام دست در دست یدالله می‌آمد آرام دست در دست یدالله چه در سر دارد حرفی انگار از این جنگ فراتر دارد ایها الناس من از پارۀ تن می‌گویم دارم از خویشتن خویش سخن می‌گویم من علی هستم و احمد؛ من و او خویشتنیم او علی هست و محمد؛ من و او خویشتنیم نه فقط جسم علی، روح محمد باشد یک تنه لشکر انبوهِ محمد باشد دیگر اصلا چه نیازی‌ست به طوفان، به عذاب زهرۀ معرکه را اخم علی می‌کند آب الغرض مهر رسولانۀ او طوفان کرد راهبان را به سر سفرۀ خود مهمان کرد مست از رایحۀ زلف رهایش گشتند بادها گوش به فرمان عبایش گشتند می‌رود قصۀ ما سوی سرانجام آرام دفتر قصه ورق می‌خورد آرام آرام ... + سید حمیدرضا برقعی ❤️ @pelak13
یه بخش از کارمو برای استادم ارسال کردم. وقتی کارمو برگردوند، ایراداتمو با رنگ قرمز مشخص کرده بود و حقیقتاً زیاد بودند! دارم اصلاحشون می‌کنم. روحیه‌م نسبت به زمانی که اصلاح رو شروع کردم حسابی تغییر کرده و در واقع، حالم گرفته‌ست. همش با خودم میگم تمام بخش‌هایی که قرمز نیست، یعنی درست بوده و مشکلی نداشته، اما کثرت بخش‌های قرمز رو چیکار کنم!؟ انگار هجومی از نقدها به سمتت روانه شده باشه! این که درس و مشقه و باید رو خودم کار کنم حساس نباشم :)) ولی می‌دونی، تغییر روحیه‌م واقعاً شگفت‌زده‌ام کرده، و می‌خوام بگم کاش آدم‌ها رو‌ رگباری نقد نکنیم، حتی اگر هرکدوم از اون خط قرمزها مربوط به ایراد کوچیک باشه، تعداد زیادشون آزاردهنده‌ست. کاش کاری نکنیم که طرف مقابل، همیشه نگران قرمزها باشه. چون وقتی ایرادات با قرمز مشخص میشن، مواردی که مشکلی نداشتند اگرچه زیاد باشند، اصلاً تو چشم نخواهند بود. نه که نقد نکنیم! فوت و فنش رو رعایت کنیم. با تشکر. @pelak13