eitaa logo
معلق
12 دنبال‌کننده
1 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
جالب این جاست هر دفعه گفتم بدون یه چیزی یا یه کسی نمیتونم ، دنیا دقیقا جوری چرخیده که بهم ثابت بشه بدون اونم میتونم! درواقع باید بتونم چاره ی دیگه ای ندارم.
تعادل خیلی مهمه. ما تعادلمون رو از دست دادیم و تاوانش فاصله بود. چون داشتیم سمت چیزی می‌رفتیم که براش ساخته نشده بودیم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خیلی وقته که احساساتمو حبس کردم... حقیقتا دلیل برای بروزشون زیاده ولی من یک خصلت بد دارم... حتی موقع بروز احساساتمم فکر میکنم. افکار دور احساساتم میپیچه و خفشون می‌کنه. انقدر محکم خفه می‌کنه که همون احساسات از داخل لبریز میشه و هیچوقت به بیرون نمیاد. یهو به خودم میام میبینم مدت زیادیه به آسمون زل زدم و نگاه میکنم و نگاه میکنم و نگاه میکنم... انگار چشمام پستش رو تغییر داده و از سرم رفته تو قلبم ، چون اشکارو تو قلبم بیشتر حس میکنم تا روی صورتم.
راستش کلی سوال تو ذهنمه... کلی چرا چرا اونشب تورو دیدم؟ چرا تو باید تجربه می‌شدی ؟ چرا نموندی؟ چرا نخواستی؟ چرا اصلا برنگشتی ؟ چرا هیچوقت سراغی از من نگرفتی؟ چرا انقدر تغییر کردم بعد تو؟ چرا دیگه هیچی مثل قبل نشد؟ چرا... چرا... چرا..؟
من هیچوقت بخاطر یک چیزی نمیبخشمت. هر چقدرم بگیم که قسمت بوده و سرنوشت بوده من تو یکی رو بخاطر این نمی‌بخشم. تو یه بخشی از احساسات من که باید تو همون سن تجربه می‌شد رو از من دزدیدی و همش رو یک جا مال خودت کردی... درحالی که من چند سالم بود ؟ خیلی بچه بودم برا این چیزا... بعد از اون دیگه هیچوقت نتونستم مثل قبل بشم. منم دلم میخواست تجربه کنم... درست مثل بقیه ی همسنام... ولی تو کلا دید منو نسبت به همه چی عوض کردی. این خیلی خوب بود ولی خیلی هم زود بود. چون من هنوز میخواستم تجربه کنم.
دروغ هم نگم این مدت سعی کردم برگردم به قبل ولی نمیشه... بقول معروف آدم وقتی یه چیز خیلی بزرگ رو تجربه می‌کنه دیگه به کمتر از اون قانع نمیشه. من به اون نگاه اول عادت دارم. به اون دنیایی که با اون نگاه ساخته شد. در به در منتظرم حداقل با یکی دیگه تجربه اش کنم ولی نمیشه... می‌دونم نمیشه... سعی کردم خودمو گول بزنم نشد. چون آدم فقط یکبار عاشق میشه و من همون یبار عاشق شدم.
از این بی تعادلی تو احساساتم متنفرم. میام ازت متنفر باشم میبینم اصلا دیگه مثل تو پیدا نمیشه و تورو نمیتونم فراموش کنم ، از اون طرفم میام دوستت داشته باشم میبینم انقدر احمقی که با وجود همه ی چیزایی که تجربه شد ، سقوط کردی و بدتر از قبل شدی... از این متنفرم که خودت رو میشناسی ، منو می‌شناسی ولی نمی‌خوای یه درس لعنتی رو اینجا قبول کنی ، همش داری فرار می‌کنی. اگر نمی‌شناختمت و نمی‌دونستم چه پتانسیلی داری هیچوقت ان‌قدر بهت امیدوار نبودم.
زیادی با احساسم برای بی احساس بودن و زیادی بی احساسم برای ابراز احساساتم.