دروغ هم نگم این مدت سعی کردم برگردم به قبل ولی نمیشه... بقول معروف آدم وقتی یه چیز خیلی بزرگ رو تجربه میکنه دیگه به کمتر از اون قانع نمیشه.
من به اون نگاه اول عادت دارم.
به اون دنیایی که با اون نگاه ساخته شد.
در به در منتظرم حداقل با یکی دیگه تجربه اش کنم ولی نمیشه... میدونم نمیشه... سعی کردم خودمو گول بزنم نشد.
چون آدم فقط یکبار عاشق میشه و من همون یبار عاشق شدم.
از این بی تعادلی تو احساساتم متنفرم.
میام ازت متنفر باشم میبینم اصلا دیگه مثل تو پیدا نمیشه و تورو نمیتونم فراموش کنم ، از اون طرفم میام دوستت داشته باشم میبینم انقدر احمقی که با وجود همه ی چیزایی که تجربه شد ، سقوط کردی و بدتر از قبل شدی... از این متنفرم که خودت رو میشناسی ، منو میشناسی ولی نمیخوای یه درس لعنتی رو اینجا قبول کنی ، همش داری فرار میکنی.
اگر نمیشناختمت و نمیدونستم چه پتانسیلی داری هیچوقت انقدر بهت امیدوار نبودم.
دلم برای توی اون موقع ها تنگ شده نه توی الان که انقد تغییر کردی که حتی دیگه منم نمیشناسمت