یک بزرگی یه افسانه ای بهمون تعریف میکرد ، میگفت جهان هستی از عشق خدا و انسان تشکیل شده.
عشقشون با نگاه بوده... خدا انسان رو دیده بهش روح دمیده و عاشقش شده و از این نگاه یک جهان جدید خلق شده ، درکش خیلی عجیب و سخت بود... ولی باعث شد به فکر بیوفتم... یاد خودم و خودت افتادم.
من با تو ، به عشق تو نگاه اول ایمان پیدا کردم. چون وقتی نگاهمون به هم خورد برای من یه جهان جدید آغاز شد. راستش بعد از اون دیگه زندگیم هیچوقت مثل قبل نشد ، به هیچ چیز نتونستم عادی نگاه کنم... دیدگاه منو تغییر دادی یه درس بزرگ بهم دادی ولی خب هر چیز ارزشمندی بهای سنگینی داره ، بهای من برای این درس ، رفتن تو بود.
راستش تو من رو با عشق حقیقی آشنا کردی ولی خب منو تو جهانی که باهم ساخته بودیم رها کردی ، من از اون موقع دنیای خودم رو ساختم اوضاع خیلی فرق کرد... ولی دروغ چرا ، هنوز چشم به راهتم. بلکه یک روز یک جا سرت بخوره به سنگ و بخوای برگردی به دنیایی که باهم ساختیم.
چه کار کنم دیگه... بهای عشق صبره منم بخاطرت صبر میکنم.
راستش بعد از یک اتفاقی ، مدت طولانی ای دچار فلج قلم شدم و دور نوشتن رو خط کشیدم ، برای همین چیز هایی که اینجا میذارم صرفا حرفایی هست که نمیتونم به کسی بگمشون ، چون درک نمیشه و آدم حس حقارت میکنه. شما هم نیازی نیست اینارو بخونید من برا خودم مینویسم که ذهنم خالی بشه.