واقعا دلم میخواد برگردم به اون زمان و سنی که حتی اسم رئیسجمهور کشورم برام مهم نبود اصلا نمیدونستم کی به کیه چه به چیه.
الان که صفحه ی 139 نام تمام مردگان یحیی ست هستم، اومدم بنویسم.
کتابو بستم چون میخوام تموم داستان سال بلوا رو مرور کنم توی ذهنم که چی شد، باورم نمیشه آقای معروفی به این زیبایی این دو داستان رو توی قلب هم قرار داده انگار دوبار کتابو زندگی کردم یک بار از دنیای دکتر معصوم و نوشافرین یکبار از دنیای داور و دولیلی
میخوام گریه کنم)))
کوثر عزیزم
فکر اینکه فردا میری غمگین و سخته شبیه آخرین بغلمون،چون انگار اردیبهشتِ اصفهان برای من با تو گره خورده بود.
با خندههات، با قدم زدنهامون، با اون لحظههای کوچیک و روشنی که وسط این دنیای خاکستری، حال دلمون رو خوب میکردن.
کلمه ها کافی نیست ولی، بودنت برای من شبیه همون شربت بیدمشک و بهارنارنجی بود که باهم خوردیم؛ آروم، خوشعطر، لطیف و موندگار.یه حسِ خوبِ خنکِ بهاری که آدم دلش نمیخواد تموم بشه.
و شاید چون خودت هنرمندی، چون با رنگ و نقاشی زندگی میکنی؛ حضورتم شبیه یه نقاشیِ قشنگ شده توی ذهن من؛از اون تصویرایی که حتی وقتی تموم میشن، رنگشون توی دل آدم میمونه.حالا که میری، حس میکنم یه تیکه از حالِ خوبِ اصفهان هم داره باهات میره.دلم برای حضورت، برای حرف زدنامون، برای انرژی قشنگت و حتی برای خودِ''تو بودنِ"تو توی این شهر تنگ میشه.
پس به امید دیدار 🤍
از وقتی جواب تست میلون خودمو دیدم تروماتایزم، چه بلایی سرم اومده تو این یک سال 😂