eitaa logo
P-ҽɾα
170 دنبال‌کننده
41 عکس
5 ویدیو
1 فایل
آیا دوباره زنگ در هوا به سوی ِانتظار روانه خواهد شد؟ _فروغ فرخزاد
مشاهده در ایتا
دانلود
باران که می‌بارد زمین به نظاره‌ی تکرار یک معجزه می‌نشیند. انگار آسمان، در یک سکوتِ محض، پرده‌هایش را کنار می‌زند تا هدیه‌ای از خلوص و زلالی را به زمین پیشکش کند. هر قطره که فرود می‌آید ضرب‌آهنگی‌است بر پیکره‌ی هستی. نوایی که نه برای روایتِ قصه‌ای خاص، که برای شستنِ غبارِ کهنگی از چهره‌ی جهان سروده شده است. باران که می‌بارد، همه‌چیز به اصلِ خویش بازمی‌گردد. خیابان‌ها از هیاهو خالی می‌شوند و در سایه‌ی خاکستریِ ابرهای این بارش، باران می آموزد که چگونه باید رها بود. چگونه باید بارید تا دنیا دوباره سبز شود و چگونه باید صبور بود، حتی وقتی آسمان در تاریک‌ترین رنگ خود فرو رفته است. در این بارشِ شاعرانه، هیچ حرفی برای گفتن نیست تنها باید گوش سپرد به صدایِ منظمی که بر بام‌ها می‌کوبد و در هر ضربه‌اش، نویدِ حیاتی تازه، شستنِ اندوهِ کهن و بازگشتِ تعادل به پیکره‌ی بی‌آرامِ دنیا را زمزمه می‌کند.
هدایت شده از آشیان
قطعه هایی که میذارم تیکه هایی از وجود منه و اینجا آشیون شونه
هدایت شده از آشیان
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد به جویبار که در من جاری بود به ابرها که فکرهای طویلم بودند به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من از فصل های خشک گذر می کردند به دسته های کلاغان که عطر مزرعه های شبانه را برای من به هدیه می آوردند به مادرم که در آیینه زندگی می کرد و شکل پیری من بود و به زمین، که شهوت تکرار من، درون ملتهبش را از تخمه های سبز می انباشت – سلامی دوباره خواهم داد می آیم، می آیم، می آیم با گیسویم: ادامه بوهای زیر خاک با چشم هایم: تجربه های غلیظ تاریکی با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار می آیم، می آیم، می آیم و آستانه پر از عشق می شود و من در آستانه به آنها که دوست می دارند و دختری که هنوز آنجا، در آستانه پرعشق ایستاده، سلامی دوباره خواهم داد _فروغ فرخزاد
ما می‌رویم و آیا در پی ما یادی از درها خواهد گذشت؟ ما می‌گذریم و آیا غمی بر جای ما در سایه‌ها خواهد نشست؟ _سهراب سپهری
روی علف‌ها چکیده‌ام؛ من شبنمِ خواب‌آلود یک ستاره‌ ام که روی علف‌های تاریک چکیده‌ام جایم اینجا نبود نجوای نمناکِ علف‌ها را می‌شنوم جایم اینجا نبود ...! _سهراب سپهری
گاهی عصرها دلِ آدم شبیه حیاطی می‌شود که کسی سال‌هاست در آن ننشسته است؛ ساکت و خلوت، با پله ای که هنوز جای خنده‌های قدیمی را به یاد دارد. سکوتی که نه از فراموشی، که از دوری می‌آید؛ و ردّی از روزهایی که زمانی پرنور بوده‌اند. غم آرام می‌آید، با خاطره‌ای ساده، با عطری که ناگهان در هوا می‌پیچد و تو را به روزی می‌برد که دیگر تکرار نمی‌شود. می‌نشینی کنار همان حیاطِ درونت و می‌گذاری دلت کمی باران بگیرد بی‌آنکه از خیس شدنش بترسی. اما شگفت آن‌که درست در میانه‌ی همین باران، چیزی نرم و روشن در تو بیدار می‌شود حسی شبیه ایمان به صبح. انگار جهان، با همه‌ی رفتن‌ها و تمام شدن‌ها، باز هم چیزی برای بخشیدن دارد؛ نوری کوچک که بی‌صدا در دل تاریکی نفس می‌کشد. آرزوها همیشه بزرگ و دور نیستند. گاهی ساده‌اند همین که دلت دوباره گرم شود، صدایی آشنا تو را به نامت صدا بزند، یا دستی بی‌دلیل در دستت بماند. همین لحظه‌های کوچک، ستون‌های پنهانِ امیدند. می‌دانم زندگی همیشه آن‌طور که می‌خواهیم پیش نمی‌رود. بعضی آدم‌ها می‌روند، بعضی رویاها نیمه‌کاره می‌مانند و بعضی شب‌ها طولانی‌تر از طاقت ما هستند. گاهی خستگی از در و دیوار بالا می‌رود و دل، پناهی جز سکوت ندارد. اما در دل همین تاریکی، نوری هست که خاموش نمی‌شود؛ نه پررنگ و نه پرهیاهو، فقط به اندازه‌ای که راه را گم نکنی. نوری که یادآوری می‌کند هنوز چیزی در جهان بیدار است. شاید امید همین باشد؛ نه انکار غم و نه فراموشی گذشته، بلکه باورِ آرامِ اینکه بعد از هر دل‌تنگیِ عمیق، جایی در دلِ دنیا جوانه‌ای در سکوت در حال سبز شدن است.