— اینجا؛ حوالی رود سن، هنوز با دستهای یخزدهام، فراموشم نکنهای خشکیده را در آب میاندازم. من که نه، اما قلبم هنوز متقاعد نشده که فراموشم نکنها دیگر کارساز نیستند. همان شبی که باران مرثیهی مُردن را خواند، تمامِ فراموشم نکنهای آبیِ در دستانم، بیروح شدند. تنها من ماندم و دستهای یخ زدهام و شانزلیزهای که تمامِ سایهها را در انتهایش حبس میکرد. رود سن کجا تمام خواهد شد؟ شاید آنجا شاخههای تازه روییده، انتظارت را بکشَند.
︐ میخوای من برات بنویسم؟ مطمئن نیستم اینو بخوای. بگو تو هم مثل من نمیتونی گذشته رو از ذهنت بیرون کنی. سعی کردم احساساتم رو مخفی کنم ولی فکر کنم زیادي واضح بودن. حس میکنم مجازات شدم. کارایی که برای نزدیک شدن به تو انجام دادم بیشتر شبیه ساختن یه دیوار بین خودمون بود. حتي نمیدونم که باید کدوممون رو مقصر بدونم. تلاش برای شکستن دیواری که بینمونه فقط باعث بیشتر شکسته شدن قلبم میشه.ما براي هم تبدیل به خاطره ای شدیم که نمیشه پاکش کرد. سناریوی عشقی که ما ساختیم حالا خاموش و تاریک شده و اگه صحفه ی آخرش رو ورق بزنی، دیواره های داستانمون برای همیشه فرو میریزه.