𝖲𝗈𝗆𝖾𝗍𝗂𝗆𝖾𝗌 𝖼𝗋𝗒𝗂𝗇𝗀 𝗂𝗌 𝗍𝗁𝖾 𝗈𝗇𝗅𝗒 𝗐𝖺𝗒 𝗒𝗈𝗎𝗋 𝖾𝗒𝖾𝗌 𝗌𝗉𝖾𝖺𝗄 𝗐𝗁𝖾𝗇 𝗒𝗈𝗎𝗋 𝗆𝗈𝗎𝗍𝗁 𝖼𝖺𝗇’𝗍 𝖾𝗑𝗉𝗅𝖺𝗂𝗇 𝗁𝗈𝗐 𝖻𝗋𝗈𝗄𝖾𝗇 𝗒𝗈𝗎𝗋 𝗁𝖾𝖺𝗋𝗍 𝗂𝗌.
الان حس میکنم کلمات بهم خیانت کردن چون هیچ چیزی برای توصیفِ حسی که دارم وجود نداره.
– چشمهاش تصویرِ درد بود و لبخندش بازتابِ آتیشِ زبونه کشیدهی توی دلش. آبی بود. نه آبیِ آسمون، توی اولین روز بهار. یه آبیِ نیلیِ رو به سیاه، رنگِ شب آخر. پیر شده بود. نه مثل بقیهی آدمها که تنها صورتشون خطخطی میشه. مثل یه بچهی ۹ ساله که گلهای توی دستش برای یه هفتهی متوالی پژمرده شده بودن و خطها، روی دلش جا انداخته بودن. و من تنها، بیننده بودم. مثل هزاران نفر دیگه که تنها از دور، نگاهی ترحمآمیز و آهی از سر تأسف میکشن و بعد با تنه زدن از کنارش میگذرن. اون کوچیک بود. نه مثل نوزادی که تازه بوی مادرش رو شنیده. بلکه مثل آدم ۵۰ سالهای که دستهاش خالی مونده. فکر کردم میتونم کمکش کنم. میتونم ذهنش رو خالی کنم و از نو بسازم. رنگش رو رنگِ آبیِ آسمون، توی اولین روز بهار کنم. خطخطیهای دلش رو پاک کنم. و کنارش باشم، دستهاشو پر کنم تا بزرگ شه. ولی حالا من گلهای موردعلاقش رو میگیرم و زیر بارون میرم دیدنش. دیگه نه خبری از نقابِ لبخندهاش هست و نه چشمهایی که بخوام تصویرِ توشون رو تشخیص بدم. از اون حالا، فقط سرمای آسمونِ نیلیِ رو به سیاه باقی مونده.