– چشمهاش تصویرِ درد بود و لبخندش بازتابِ آتیشِ زبونه کشیدهی توی دلش. آبی بود. نه آبیِ آسمون، توی اولین روز بهار. یه آبیِ نیلیِ رو به سیاه، رنگِ شب آخر. پیر شده بود. نه مثل بقیهی آدمها که تنها صورتشون خطخطی میشه. مثل یه بچهی ۹ ساله که گلهای توی دستش برای یه هفتهی متوالی پژمرده شده بودن و خطها، روی دلش جا انداخته بودن. و من تنها، بیننده بودم. مثل هزاران نفر دیگه که تنها از دور، نگاهی ترحمآمیز و آهی از سر تأسف میکشن و بعد با تنه زدن از کنارش میگذرن. اون کوچیک بود. نه مثل نوزادی که تازه بوی مادرش رو شنیده. بلکه مثل آدم ۵۰ سالهای که دستهاش خالی مونده. فکر کردم میتونم کمکش کنم. میتونم ذهنش رو خالی کنم و از نو بسازم. رنگش رو رنگِ آبیِ آسمون، توی اولین روز بهار کنم. خطخطیهای دلش رو پاک کنم. و کنارش باشم، دستهاشو پر کنم تا بزرگ شه. ولی حالا من گلهای موردعلاقش رو میگیرم و زیر بارون میرم دیدنش. دیگه نه خبری از نقابِ لبخندهاش هست و نه چشمهایی که بخوام تصویرِ توشون رو تشخیص بدم. از اون حالا، فقط سرمای آسمونِ نیلیِ رو به سیاه باقی مونده.
-› 🌑🎐 ˖ ݁ چشماتو ببند و یه آرزو کن،
قول میدم برآوردش کنم،
اگه نتونستم، برات رویاشو میسازم.
رویایی که برای همیشه درونش زندگی کنی.
رویایی که حتی اگه واقعی هم نباشه، برای تو همیشگیه
شبیهِ پروانهای هستی که من از دور بهت خیره شدم . نمیدونم . اگر اون بال های قشنگ و زیبات رو لمس کنم ، تورو هم از دست میدم؟
' دستنوشتههای بِجا مانده در کُنج تاریک؛ دو هزار و بیست و یک سال پس از سالِ یک. '
— حسش شبیه ایستادن بالای لبهی بلندِ بالاترین کوهِ شهره؛ سرد، دلهرهآور، پر از هیجان، خیس، لرزون، تار، محو و... مثل یه فرارِ بیانتها از کابوسهای رفیق شدهی شبها. مثل بیرون زدن از خونه، بعد از یه دعوای افتضاح. مثل سرازیر شدنِ اشکها جلوی کسی که نباید. مثل تُهی شدنِ مغز، سرِ مهمترین امتحان. مثل "سه دو یک، بنگ" صدای خالی شدن یه تیر با طلوع آفتاب. طولانیتر از تاریکیِ بلندترین شبِ سال. مثل پایانباز کتاب موردعلاقت و مُردن نویسنده، قبل از اتمام فصل دو. مثل شکستن آخرین کبریت و سیگارِ همیشه خاموشِ توی دست، میمونه. تمومنشدنی و ابدی بهنظر میرسه. سرد و پر از غم. تو با همون تیکهی شکستهی کبریتت روشنش کن. من فقط دستمو سوزوندم، تو مراقب باش.
من 24/7 نیازمند اهنگ جدیدی ام که مورد علاقم باشه، دائم بهش گوش بدم، مود باشه و ازش خسته نشم.