می نشینم به تماشای تو تا خواب روی
چه کنم تاب و تب خیزش چشمانت را
می نشینم به تمنای تو تا پلک زنی
چه کنم حزن و غم شورش پلکانت را
می نشینم به نگاهت تا که آفتاب رود
چه کنم ماه شبِ کاملِ آن رویت را
می نشینم که به سودای تو مشغول شوم
چه کنم رایحه ی نرگس گیسویت را
_هانیه رحمتی
به یاد شب هایی افتادم که سرمو گذاشتم رو بالش و خوابیدم در حالی که نمیدونستم قراره فردا چه اتفاقی بیوفته.
شاید عجیب باشه.
اما مثل بچه ها هرشبی که بخوام بخوابم حتما باید برم پیش مامان و بابام چند دقیقه ای پیششون بشینم بعد بهشون شب بخیر بگم و بخوابم
میترسم از فردا هایی که معلوم نیست من توش باشم یا نباشم.
هیچوقت با کینه یه نفر شبو صبح نکنید.
همیشه قبل خواب دستتونو بذارید رو قلبتون و یه آیةالکرسی بخونید. بعد همه کسایی که ناراحتتون کردنو ببخشید و حلال کنید.
ولی بیشتر از اون مراقب باشید دل کسی ازتون نشکسته باشه. همه چی رو تو همین دنیا راست و ریست کنید.
اون ور سخته ها . حق الناس خیلی سخته.
کاش خودمم میتونستم یه بلندگو بگیرم دستمو داد بزنم تا اگه کسی رو ناراحت کردم منو ببخشه.
به قول عباس موزون
بی قراریم تا قرار....
یه جوری زندگی کنیم که بی قرار زندگی اصلی باشیم. دیگه اونجا نگران آدما نباشیم تا جبران کنیم.
آخه نباید یادمون بره :
کُلُّ نفسٍ ذائِقَةُ الموت...
هرکسی طعم مرگ را خواهد چشید!