بارانی آرام در پاییزی دور
وَ گنجشکها آبیاند… آبی
وَ زمین، ضیافتی.
به من مگو که من ابرِ فرودگاهام
چون من هیچ نمیخواهم
از سرزمینی که افتاد از پنجرهی قطاری بیرون
جز دستمالِ مادرم
وَ دلایلی برای مرگی نو.
بارانی آرام در پاییزی غریب
وَ پنجرهها سفیدند…سفید
ترسم که اشک در غمِ ما پردهدر شود
وین رازِ سر به مُهر به عالَم سَمَر شود
گویند سنگ لَعل شود در مَقامِ صبر
آری شود، ولیک به خونِ جگر شود
خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه
کز دستِ غم خلاصِ من آن جا مگر شود
از هر کرانه تیرِ دعا کردهام روان
باشد کز آن میانه یکی کارگر شود
ای جان حدیثِ ما بَرِ دلدار بازگو
لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود
از کیمیایِ مِهر تو زر گشت رویِ من
آری به یُمْنِ لطفِ شما خاک زر شود
در تنگنایِ حیرتم از نخوت رقیب
یا رب مباد آن که گدا معتبر شود
بس نکته غیرِ حُسن بِباید که تا کسی
مقبولِ طبعِ مردم صاحب نظر شود
این سرکشی که کنگره کاخِ وصل راست
سرها بر آستانهٔ او خاک در شود
حافظ چو نافهٔ سرِ زلفش به دستِ توست
دم درکش ار نه بادِ صبا را خبر شود🍃
علامهی مجلسی فرمود یک شب جمعه این دعا را خواندم: «الحمدُلله مِن اوّلِ الدُنیا إلى فَنائِها و مِنَ الآخرة إلى بقائِها اَلحمدلله على کُلِّ نِعمَة أستغفرالله مِن کُلّ ذَنبٍ و أتوب إلیه یا أرحم الراحمین»
{ستایش سزاوار خداوند است از ابتدای دنیا تا انتهای آن و از آخرت تا هر زمانی که (تا بینهایت) باقی است. خداوند را ستایش میکنم به دلیل تمام نعمتهایش! از هر گناهی به درگاه او پوزش طلبیده و توبه میکنم. ای دلسوزترین دلسوزان.}
وقتی در شب جمعهی هفتهی بعد خواستم دوباره آنرا بخوانم، صدایی از طرف بالا و یا پشت خانه شنیدم که میگفت: هنوز ملائکه از کار نوشتن ثواب دفعه قبلی که این دعا را خواندهای فارغ نشدهاند.
پـــــــِــتوس🌱
خونه مادربزرگ و بوی پرتقال....🌿
پاییز اومده و تو هنوز برنگشتی؟:)
مگه قرار بود واسه همیشه بری...
مگه قرار نیست دوباره بیام خونتون تو ام بخاری رو روشن کنی بگی بشین اینجا درس بخون گرم شی؛
مگه قرار نیس یواشکی برم تو حیاط زیر بارون بیای بهم بگی بیا تو سرما میخوری ؟
اصلا کاش اون روز تو مینشستی پیش بخاری من میرفتم برات پرتقال میاوردم...